3/25/2009

مبارکست

پنهان مشو که روي تو بر ما مبارکست
نظاره تو بر همه جان‌ها مبارکست


يک لحظه سايه از سر ما دورتر مکن
دانسته‌اي که سايه عنقا مبارکست

اي نوبهار حسن بيا کان هواي خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست


اي صد هزار جان مقدس فداي او
کايد به کوي عشق که آن جا مبارکست

سودايييم از تو و بطال و کو به کو
ما را چنين بطالت و سودا مبارکست

اي بستگان تن به تماشاي جان رويد
کاخر رسول گفت تماشا مبارکست

هر برگ و هر درخت رسوليست ازعدم
يعني که کشت‌هاي مصفا مبارکست

چون برگ و چون درخت بگفتند بي‌زبان
بي گوش بشنويد که اين‌ها مبارکست

اي جان چار عنصر عالم جمال تو
بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست

يعني که هر چه کاري آن گم نمي‌شود
کس تخم دين نکارد و الا مبارکست

سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست
پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست

مي‌آيدم به چشم همين لحظه نقش تو
والله خجسته آمد و حقا مبارکست

نقشي که رنگ بست از اين خاک بي‌وفاست
نقشي که رنگ بست ز بالا مبارکست

بر خاکيان جمال بهاران خجسته‌ست
بر ماهيان طپيدن دريا مبارکست

آن آفتاب کز دل در سينه‌ها بتافت
برعرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست

دل را مجال نيست که از ذوق دم زند
جان سجده مي‌کند که خدايا مبارکست

هر دل که با هواي تو امشب شود حريف
او را يقين بدان تو که فردا مبارکست

بفزا شراب خامش و ما را خموش کن
کاندر درون نهفتن اشياء مبارکست



جلال الدين مولوي

2/03/2009

پول بده بيا تو

پارک کردن در گوشه خيابان، در مسيرهاي پر تردد ممنوع است و مذموم و مخل ترافيک اما اگر پول کارت پارک رو بدي مشکلي نيست.
سربازي افتخاري است بس بزرگ و لباس سربازي مقدس است، اما ميشُد با 1 ميليون تومن خريدش. (يا شايد فروختش؟)
هواي کلانشهر تهران واقعا ديگه داره به حد هشدار ميرسه. بايد از تردد خودروها در بخشهاي پرازدحام شهر جلوگيري کرد. براي رفاه حال خودشون. اما اگه خواستند ميتونند پول بدند بيان تو.

2/01/2009

خاصيت انفجاري آن تَرَکانه

قرون وسطاي ما در اندرون ما ميزيست و ميبايست بار ديگر به نام "گذشته پرافتخار" زنده شود و يا به نام "شرق" و "معنويت شرقي" بر کرسي افتخار بنشيند و "شرق شناسي" بومي نيز در آثار سهروردي و ملاصدرا آن اکسير اعظمي را کشف کند که داروي بيماري جانکاه "هيچ انگاري" (Nihilisme) غربي است!
و درواقع، در ميان روشنفکران( ويا به نام قديمي آن منورالفکرانِ) ما، کدام کس چنان يال و کوپالي داشت و چنان مايه از بينش عقلي ِ علمي و فلسفي و چنان زباني درخور آن که از پس اين غول روزگارانِ رفته برآيد و پشت اين پهلوانان تاريخي را که ذهن ما اسير افسونشان بود، به خاک برساند؟ و هنوز معناي اينهمه گشتن و واگشتنِ ما به دور ديوان حافظ و زير و بالا کردن هر کلمه و مصراع آن چيست؟ مگر نه آن است که ذهن ما هنوز در دايره افسونگري افسونگرترين شاعر قرون وسطايي مان ميچرخد و جادو زده پا از دايره بيرون نمي توانيم گذاشت...
آنچه شرق شناساني همچون رنه گروسه يا هانري کربن را بر اين گمان انداخت که ايران با جذب عناصر تکنيکي و نهادهاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي غرب ميتواند باز گرهگاه "شرق" و "غرب" باشد از اين خطا برميخواست که از سوئي چنين ترکيبي را ممکن ميدانستند و ديگر آنکه، آن "معنويت شرقي" (که ميتوانست داروي درد هيچ انگاري غرب نيز باشد!) ميتواند همچنان دست نخورده و با اصالت ازلي اش، اين عناصر را در خود جذب کند و خود، پاک و ناب برجا بماند.
حال آنکه در همان روزگار و بسي پيش از آن در کيمياگرخانه ي تاريخ از ترکيب شيميايي ايده هاي مدرن و "معنويت" شرقي، تَرَکانه ي(1) تازه اي ساخته ميشد که عمر ايشان وفا نکرد تا خاصيت انفجاري آن را ببينند.

داريوش آشوري، ما و مدرنيت، جان پريشان ايران، ص 174

(1) تَرَکانه : معادلنهاد فارسی ماده منفجره

1/31/2009

هبوط به واقع بيني

رابرت گيتس وزير دفاع امريکا در جريان ديدار از افغانستان گفت نظر شخصى من اين است که هدف اول ما بايد جلوگيرى از تبديل شدن افغانستان به پايگاهى براى تروريست‌ها و افراطيون براى حمله به امريکا و متحدان ما باشد. وي به سناتور‌هاى آمريکايى هشدار داد، اگر ما اهداف ايجاد يک نوع بهشت در آسياى ميانه را براى خود ترسيم کنيم، شکست خواهيم خورد. به نظرم مى‌رسد که ما بايد اهداف واقع بينانه خود را حفظ کنيم و در افغانستان محدود باشيم، در غير اين صورت ما خود را در آستانه‌ شکست قرار داده‌ايم.

1/29/2009

نحو و منطق

کساني مثل "ابوسعيد سيرافي" بودند که بنا به نقل ابوحيان، و در مقابل کساني نظير " ابوبشير متي"، اعتقاد داشتند که منطق يوناني، به کار مسلمانان نمي آيد زيرا آن منطق چيزي جز "نحو" نيست و بديهي است که نحو يوناني به زبان يوناني ارتباط دارد و نه به زبان عربي.

فريد رائد. مقدمه شاهنامه، انتشارات هرمس

1/18/2009

نامه خداحافظي

اگر خداوند لحظه‌اي فراموش مي‌کرد که من عروسکي کهنه‌ام و تکه کوچکي زندگي به من ارزاني مي‌ داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم مي‌رسيد نمي‌گفتم، بلکه به همه چيزهايي که مي‌گفتم فکر مي‌کردم، ارج همه چيز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنايي است که دارند، کمتر مي‌خوابيدم و بيشتر رويا مي‌ديدم چون مي‌دانستم هر دقيقه که چشمانمان را برهم مي‌گذاريم شصت ثانيه نور را از دست مي‌دهيم، هنگامي که ديگران مي‌ايستادند راه مي‌رفتم و هنگامي که ديگران مي‌خوابيدند بيدار مي‌ماندم. هنگامي که ديگران صحبت مي‌کردند گوش مي‌دادم و از خوردن يک بستني شکلاتي چه حظي که نمي‌بردم!
اگر خداوند تکه‌اي زندگي به من ارزاني مي‌داشت، قبايي ساده مي‌پوشيدم؛ نخست به خورشيد چشم مي‌دوختم و نه تنها جسمم که روحم را نيز عريان مي‌کردم، خدايا اگر دل در سينه‌ام همچنان مي‌تپيد و طلوع آفتاب را انتظار مي‌کشيدم... با اشک‌هايم گل‌هاي سرخ را آبياري مي‌کردم تا خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.
خدايا اگر تکه‌اي زندگي مي‌داشتم نمي‌گذاشتم حتي يک روز بگذرد و بي‌آنکه به مردمي که دوستشان دارم نگويم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان مي‌قبولاندم که محبوب من‌اند و در کمند عشق زندگي مي‌کردم. به انسان‌ها نشان مي‌دادم که چه در اشتباهند که گمان مي‌کنند وقتي پير شدند ديگر نمي‌توانند عاشق باشند و نمي‌دانند زماني پير مي‌شوند که ديگر نتوانند عاشق باشند!
به هر کودکي دو بال مي‌دادم، اما رهايش مي‌کردم تا خود پرواز را بياموزد. به سالخوردگان ياد مي‌دادم که مرگ نه با سالخوردگي که با فراموشي سر مي‌رسد، آه انسان‌ها از شما چه بسيار چيزها که آموخته‌ام. من دريافته‌ام که همگان مي‌خواهند در قله کوه زندگي کنند بي‌آنکه بدانند خوشبختي واقعي وابسته سنجه‌اي است که در دست دارند، دريافته‌ام که وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت کوچکش انگشت پدر را مي فشارد، او را براي هميشه به دام مي‌اندازد، دريافته‌ام که انسان فقط هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد که ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد. من از شما بسي چيزها آموختم اما در حقيقت فايده چنداني ندارند، چون هنگامي که آنها را در اين چمدان مي‌گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.

گابريل گارسيا مارکز، نامه خداحافظي، ترجمه عباس مخبر

1/14/2009

1 2 3

پروردگار سه چيز حيرت انگيز ساخته است:
موجود از نيستي، آزادي اراده، و انساني که خدا است.

رنه دکارت، انديشه هاي شخصيPrivate Thoughts ، متن انگليسي، DPW، ص 4.

12/28/2008

در این بن بست

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند

روزگار غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنار تیرک راه‌بند
تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن‌بست کج‌وپیچ سرما
آتش را
به سوخت‌بار سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.

روزگار غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی‌ست، نازنین

ابلیس پیروزْمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

احمد شاملو

12/08/2008

بسم الله ای شمس الضحي

این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین

بی‌هوشی جان‌هاست این یا گوهر کان‌هاست این
یا سرو بستان‌هاست این یا صورت روح الامین

سرمستی جان جهان معشوقه چشم و دهان
ویرانی کسب و دکان یغماجی تقوا و دین

خورشید و ماه از وی خجل گوهر نثار سنگ دل
کز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین

خورشید اندر سایه‌اش افزون شده سرمایه‌اش
صد ماه اندر خرمنش چون نسر طایر دانه چین

بسم الله ای روح البقا بسم الله ای شیرین لقا
بسم الله ای شمس الضحا بسم الله ای عین الیقین

هین روی‌ها را تاب ده هین کشت دل را آب ده
نعلین برون کن برگذر بر تارک جان‌ها نشین

ای هوش ما از خود برو وی گوش ما مژده شنو
وی عقل ما سرمست شو وی چشم ما دولت ببین

ایوب را آمد نظر یعقوب را آمد پسر
خورشید شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزین

من کیسه‌ها می دوختم در حرص زر می سوختم
ترک گدارویی کنم چون گنج دیدم در کمین

ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کل
چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین

چون بیندش صاحب نظر صدتو شود او را بصر
دستک زنان بالای سر گوید که یا نعم المعین

در سایه سدره نظر جبریل خو آمد بشر
درخورد او نبود دگر مهمانی عجل سمین

بر خوان حق ره یافت او با خاصگان دریافت او
بنهاده بر کف‌ها طبق بهر نثارش حور عین

این نامه اسرار جان تا چند خوانی بر چپان
این نامه می پرد عیان تا کف اصحاب الیمین

مولوی

11/30/2008

هندوانه ها

جوامع غربي پس از کشمکشهاي ممتد با يکديگر و بين خودشان، به جايي رسيده اند که بر سر اصولي سازش کنند. از جمله موارد توافق آنها يکي هم بر سر اين اصل است که ارزش معنوي بايد ما به ازاي مادي بيابد؛ از جمله يعني بايد فرصت شغلي و تحصيلي مساوي براي مرد و زن فراهم باشد و دادگاه در هنگام طلاق، طرفي را که داراي صلاحيت و کفايت بيشتري براي سرپرستي فرزندان است فارغ از جنسيت او تعيين کند. اين ترجيع بند که زن گل است و سنبل است و بلبل است اگر تاثيري در ذهن انسان غربي داشته باشد، تاثيري منفي است و شائبه طفره رفتن از اصل موضوع را به ذهن متبادر ميکند.

محمد قائد، اين صفحه براي شما جاي مناسبي نيست

11/16/2008

سلام علي عزيز

اين دفعه کامنتي گذاشتي که واقعا، سهل و ممتنع، مطلب من، عقايد من و وجدان منو با چالش روبرو کرد. در حقيقت ميتونم بگم که يه کامنت جدي بود و شايد فتح باب يک بحث جدي.
اولا که اينجا بحث به اين خاطر پيچيده شده که پاي مساله ميهن و ميهن پرستي وسط اومده و اين ممکنه موضوع رو تا حد زيادي منحرف کنه. در مورد اين عبارت که در دفاع از ميهن هرکاري مجازه من تا اندازه اي شک دارم. بنظر من در مورد هيچ چيزي هر کاري مجاز نيست. حتي در اطاعت از خدا. مگر در موردي که شما ابراهيم باشيد و يقين داشته باشيد به اينکه آنچه در عالم رويا ميشنويد دستور صريح پروردگاره. تازه ابراهيم(ع) هم ابتدا از خدا ميخواد که نشانه هاش رو نشون بده تا يقينش کامل بشه و دلش آروم بگيره ليکن براي ما که از وحي مستقيم بي بهره ايم حصول به همچين يقيني غير ممکنه. البته اين به معني تعطيلي تمام دستورات خدا نيست بلکه بايد ظرف و مظروف رو هم سنجيد. فقط کافيه نگاهي به کاري که ابراهيم مصمم به انجامش بود و در حقيقت مصداق بارز "هرکاري" بود بندازيم.َ
درهرحال، من به توجيه کردن وسيله توسط هدف اعتقاد ندارم. چون به اعتقاد پوپر هيچ تضميني وجود نداره که اون وسيله تنها و تنها براي وصول به هدف به شما کمک کنه و هيچ تاثير جانبي اي ايجاد نکنه(که البته به عقيده اون هميشه ايجاد ميکنه ضمن اينکه حصول به هدف هم هيچ وقت کامل نيست)
در مورد افه جوانمردي و به باد دادن مملکت با تو موافقم. قائم مقام فراهاني وقتي که وزير محمدشاه شد چون داغ عهدنامه ترکمانچاي هنوز تازه بود اين سخن رو همه جا به زبون مي آورد که " من به مردي و نامردي اين عهدنامه رو ملغي خواهم کرد" قطعا در مورد مملکت اين مساله شکل ديگه اي پيدا ميکنه. مثلا من اعتقاد دارم که شاه يک مملکت زياد نمي تونه آوانگارد عمل کنه يا زياد جهان وطن يا منطقي باشه. در مورد رضا شاه ميگند که اگر در جلسه اي صحبت از اين ميشد که مثلا تعداد درياچه هاي سوييس از ايران بيشتره بهش بر ميخورد! و قهر ميکرد! که البته اينطوري هم بايد باشه. اما همين چيزها هم حد و حدودي داره و در جايگاههاي مختلف متفاوته. مثلا اين اخلاق براي يک شاه پسنديده است اما آيا از يک روشنفکر هم قابل قبوله؟
من تقريبا شکي ندارم که خيلي از مردمان اين سرزمين اگر پاش بيفته حاضرند جونشون رو فداي اين کشور بکنند. اما همين مردم حاضر نيستند قانون کشوري رو که حاضرند براش بميرند رو رعايت کنند. نه تنها اگه پليس نباشه از چراغ قرمز رد ميشند ... اگه پاش برسه از رشوه گرفتن هم ابايي ندارند. اين يک ويژگي نهادينه فرهنگيه و قابل انکار نيست.
تا صحبت از ميهن ميشه همه معتقدند که حاضرند براش کشته بشند اما آخه مگه براي ساختن مملکت هميشه بايد همه کشته بشند؟ توي تمام سرود هاي ما از سرود ملي بگير(در راه تو کي ارزشي دارد اين جان ما) تا آهنگي که آرش واسه جام جهاني خونده(اگه پاش بيفته واسه ايران مي ميريم) هرجا صحبت از ايران ميشه فورا صحبت از مردن براي ايران هست. آخه اين چه اژدهايه که توي ذهن ما لونه کرده و اسمش رو گذاشتيم وطن و مثل ضحاک از جون جوونهاش تغذيه ميکنه.
تراژدي رستم و سهراب شايد حق مطلب رو درست ادا نکنه. اما اگه قبول داشته باشي ، اسطوره هاي هر سرزميني آيينه تمام نماي طرز تفکر و هويت و فلسفه زندگي مردمان اون سرزمين هست و سهراب بايد کشته ميشد وگرنه ما ايراني نبوديم، يا مثلا سياوش، آهان سياوش مثال مناسب تريه. اونجا که جوون بيچاره متهم به اين ميشه که به زن پدرش نظر داره- که حالا توي شاهنامه نظري هم نداره اما فرض کن داشت مگه تمام زنهاي زيبا و جوون بايد مال پدرشاهها باشه که يک عمر توي اين مملکت حرمسرا داري کردند- بعد هم که قضيه ثابت ميشه که اينطور نبوده باز دست از سرش بر نميدارند و اينقدر براش دسيسه چيني ميکنند که مجبور ميشه بذاره بره- و مگر نه اينکه خيلي جوونها گذاشتند و رفتند- خوشبختانه امروز ديگه اون سيستم پدر شاهي توي اونور آب وجود نداره که درآخر سياوش، باز قرباني همون سيستم پدرشاهي مشابه بشه و ما سالها براي غربت و مظلوميتش زار بزنيم و اين هم جزء شاکله هاي هويتي ما بشه.
در مورد ميهن پرستي هم فکر ميکنم صفحات تاريخ بشر بيشتر از اونکه از آدمهايي پر باشه که با حفظ اصول جوانمردي مملکت ها رو به باد داده باشند از آدمهايي پره که به اسم مليت و سوار بر اصول مطنطن ميهن پرستي و ناسيوناليزم از مردمشون سوء استفاده کردند و مملکت شون رو به باد دادند.
در نهايت فکر ميکنم اگر وطن مهمه، اگر زبان مهمه، اگر هويت مهمه براي اينه که انسان مهمه و هرکدوم از اين مسائل اگر سد راه انسان قرار بگيره بايد برداشته بشه اينها تا جايي موجهند که در خدمت من باشند نه من در خدمت اونها چون عمر کوتاهه و دعواهاي عمرو و زيد طولاني.

بي خيال فرش

سينما جمهوري تهران، صبح روز گذشته دچار سانحه آتش‌سوزي شد و بخش‌هايي از آن به کلي از بين رفت.
علي مصفا اعلام کرد در صورتي که مشخص شود آتش‌سوزي سينما جمهوري عمدي و پيامي سياسي براي وي بوده، به اقدام براساس باورهايش همچنان ادامه خواهد داد.
منبع: راديو زمانه
از اين گفته چه برداشتي ميشه کرد؟ من اينجور برداشت ميکنم که اگر ثابت بشه که آتش سوزي عمدي نبوده و در نتيجه اتصالي سيمکشي هاي پوسيده بوده بي خيال باور ماور ميشم و ميرم سراغ يه کار نون و آب دار تر مثلا ميکوبمش و ميکنمش مجتمع موبايل فروشي و سالي کلي مداخل به هم ميزنم. در غير اينصورت يعني اينکه بفهمم که عمدي بوده تا آخرش واي ميستم و ايستادگي ميکنم.
ما هم ميگيم بدا به حالشون! اعلیحضرت دست نگه دار وگرنه دنيا رو خون ميگيره.

11/11/2008

Change

مطلب پريساي عزيز رو که خوندم يک موضوعي به ذهنم رسيد که فکر کردم ارزشش رو داره که تايپش کنم. چون کمي طولاني شد و احساس کردم که ممکنه کس ديگه اي هم دوست داشته باشه بخونه گذاشتمش تو وبلاگ خودم:
کلا جامعه عجيبي داريم. يه جورايي به يه مدل کميک-تراژيک ميل ميکنه. مثلا جوون هاشو ببينيد؛ جوون هايي که توي هر جامعه اي بايد سمبل هيجان و شور و عقل گريزي باشند در اينجا سمبل عقل و خردورزي و محافظه کاري و افسردگي اند و براي نسل قبل که براي هرچيزي از پول و قدرت گرفته تا اعتقادات، توي سر هم ميزنند و راه براه سرهم کلاه ميگذارند معلم اخلاق و تساهل و عزت نفس و کرامت انساني.
در عوض نسل قبلي، امروز به نوعي نيرواناي فکري! رسيده که ديگه دلش نميخواد افکار و اعتقاداتش رو تغيير بده و فکر ميکنه در بهترين حالت خودش قرار داره و به نام تجربه آنچنان زهر بدبيني و پارانويا رو آروم آروم وارد خون جوونهاي سرشار از شور و نشاط و ميل به تغيير ميکنه که از جوونها آدمهاي مسخ شده اي مثل خودش بسازه.
صحنه جالبي که من بارها ديدم اينه که خيلي تمايل داره که توي هرچيزي از برنامه جمعه شب فوتبال دو تا صف اتوبوس از جوون ها جلو بزنه و معمولا هم جوون ها با بردباري تحمل ميکنند و اجازه ميدند که با اين احساسش که "هنوز هم دود از کنده بلند ميشه" و "هنوزم از صدتا جوون سرم چونکه ميتونم سرشونو کلاه بذارم" حال کنه. در حاليکه تنها کافيه که دماغش رو بگيري تا جونش سريعا استيفا بشه. يا با وجود شلوغي بيش ازحد اتوبوس منتظر بعدي نميشه و خودشو ميچپونه تو به اميد اينکه حتما يکي پيدا ميشه که مراعات من پيرمردو بکنه. من اسم اينو ميذارم سوء استفاده از عمري که تازه معلوم نيست صرف چه خيانتي به نسل بعديش کرده.
به هرحال از ملتي که در اسطوره اش هم پير، سر جوون رو کلاه ميذاره و با ناجوانمردي اونو ميکشه و در نهايت هم شروع به گريه و زاري در سوگش ميکنه نبايد انتظار داشت که پيرهاش غير از مظلوم نمايي، هوچي گري، تندروي، جو زدگي، خساست ، خودکامگي و عقده هاي حقارت و خودبزرگ بيني توامان دستاورد ديگه اي به جامعه ي با اکثريت خاموش جوان عرضه کنند.
آرزو ميکنم هرگز به سن پيري نرسم يا لااقل بتونم ذهنم رو از گزند پيري مصون نگه دارم.

11/06/2008

علوم انساني

عقل فرنگى به هيچ وجه بيشتر از عقل ما نيست، حرفى كه هست در علوم ايشان است و قصورى كه داريم اين است كه هنوز نفهميده‏ايم كه فرنگى‏ها چقدر از ما پيش افتاده‏اند. ما خيال مى‏كنيم كه درجه ترقى آنها همانقدر است كه در صنايع ايشان مى‏بينيم و حال آنكه اصل ترقى ايشان در آئين تمدن بروز كرده است و براى اشخاصى كه از ايران بيرون نرفته‏اند، محال و ممتنع است كه درجه اين نوع ترقى فرنگ را بتوانند تصور نمايند. اين مطلب عمده را نمى‏توان بيان بكنم مگر به تشبيه مطالب مأنوس.
كارخانجات يوروپ بر دو نوع است: يك‏ نوع آن را از اجسام فلزات ساخته‏اند و نوع ديگر از افراد بنى‏نوع انسان ترتيب داده‏اند. مثلا از چوب و آهن يك كارخانه ساخته‏اند كه از يك طرف پشم مى‏ريزند و از طرف ديگر ماهوت برمى‏دارند. و همچنين از بنى‏نوع انسان يك كارخانه ساخته‏اند كه از يك طرف اطفال بى‏شعور مى‏ريزند و از سمت ديگر مهندس و حكماى كامل بيرون مى‏آورند. محصول كارخانجات فلزى كم‏وبيش در ايران معروف است، مثل ساعت و تفنگ و تلگراف و كشتى بخار. از وضع ترتيب اين قسم كارخانجات فى‏الجمله اطلاع داريم. اما از تدابير و هنرى كه فرنگيها در كارخانجات انسانى به كار برده‏اند اصلا اطلاعى نداريم. مثلا هيچ نمى‏دانيم كه الان در لندن يك كارخانه هست كه اگر از پانصد كرور ماليات ديوان كسى ده تومان بخورد، در آن كارخانه لامحاله معلوم مى‏شود و نيز در پاريس چنان كارخانه‏اى هست كه اگر در ميان هفتاد كرور نفس، به يكى ظلم بشود حُكماً در آنجا بروز مى‏كند و همچنين كارخانه‏اى دارند وقتى كه ده كرور پول در آنجا بريزند بعد مى‏توانند صد و بيست كرور پول نقد از همان كارخانه بيرون بياورند و خرج كنند.
ملل يوروپ هر قدر كه در كارخانجات و فلزات ترقى كرده‏اند، صد مراتب بيشتر در اين كارخانجات انسانى پيش رفته‏اند. زيرا كه اختراعات صنايع فرنگ، اغلب حاصل عقل يك نفر يا نتيجه اجتهاد چند نفر از ارباب صنايع بوده است و حال آنكه اين كارخانجات انسانى حاصل عقول و اجتهاد كل حكماى روى زمين است. مثلا هرگز بيست نفر مهندس جمع نشده‏اند كه يك كارخانه ساعت بسازند، اما حال هزار سال است كه در انگليس و فرانسه سالى هزار نفر از عقلا و حكماى ملت جمع مى‏شوند و در تكميل كارخانجات انسانى مباحثات و اختراعات تازه مى‏نمايند.
از اين يك نكته مى‏توان استنباط كرد كه فرنگيها بايد چقدر در اين كارخانجات انسانى ترقى كرده باشند. حال چيزى كه در ايران لازم داريم اين كارخانجات انسانى است. مثل كارخانه ماليات، كارخانه لشكر، كارخانه عدالت، كارخانه علم، كارخانه امنيت، كارخانه انتظام و غيره. هرگاه بگوئيم ما اينها را داريم سهو غرايبى خواهيم كرد و اگر بخواهيم ما خودمان بنشينيم و اين نوع كارخانجات اختراع بكنيم مثل اين خواهد بود كه بخواهيم از پيش خود كالسكه آتشى بسازيم. در فرنگ ميان اين كارخانجات‏ انسانى يك كارخانه دارند كه در مركز دولت واقع شده است و محرك جميع ساير كارخانجات مى‏باشد. اين دستگاه بزرگ را «دستگاه ديوان» مى‏نامند.

ميرزا مَلكَم ‏خان ناظم ‏الدوله ، رسالۀ تنظيمات

10/26/2008

ديپلوماسي

نفسي بيا و بنشين تا ببينيم...
تا کجاها مرز چشمان توست؟
تا کجاها مرز غم هاي من است؟
آبهاي ساحلي تو کجا آغاز شود؟
خون من کجا پايان پذيرد؟
بنشين تا به توافق برسيم
که بر کدام پاره از پيکرم
فتوحات تو پايان گيرد...
و در کدام ساعت شب
شبيخون تو آغاز شود؟

نزار قبانی

10/07/2008

رسالة العشق

ديروز حالم هيچ خوب نبود. ببخش اگه از دور انداختنت يا از اينکه هيچي نمي فهمي حرف زدم! تمومش حرف بود! اون تصميمي که گرفته بودم هنوز سر جاشه. حتي اگه ديگرون از شنيدنش شاخ دربيارن. ديشب با پدرت حرف زدم. تو تلفن بهش گفتم که تو، هستي. راستشو بخواي اصلا خوشحال نشد. اول واسه چند دقيقه سکوت کرد بعد با يه صداي بي تفاوت گفت:
-چقدر لازمه؟
منظورشو نفهميدم... گفتم:
-فکر کنم نه ماه، شايدم هشت ماه.
گفت:
-دارم از خرجش حرف ميزنم.
-چه خرجي؟
-خرج خلاص شدن از شرّش
آره درست همين جمله رو گفت. انگار تو هيچ فرقي با آشغال نداري. خيلي آروم بهش گفتم تو رو نگه ميدارم. با يه خطابه بالا بلند که گاهي مثل نصيحت بود، گاهي شبيه دستور ميشد و بعضي جاها شبيه التماس، سعي کرد بهم حالي کنه که دارم اشتباه ميکنم. مخصوصا واسه اينکه اون نمي خواد باهام زندگي کنه. همه اش ميگفت:
-به کارت فکر کن. به مسئوليت هات. به حرف مردم.
جوابشو نمي دادم و اون سکوتمو نشانه ي رضايت ميدونست. آخر سر هم گفت که نگران خرجش نباشم و اون حاضره نصف پولو بده!
حالم به هم خورد. حس ميکردم چيزي نمونده رو گوشي تلفن بالا بيارم. گوشي رو سر جاش گذاشتم و به اين فکر کردم که يه زماني اين مردو دوست داشتم! يه روز بايد من و تو درباره اين دوست داشتن با هم گپ بزنيم. راستشو بخواي من هنوز نفميدم منظور از عشق چيه. به نظرم مياد عشق يه حقه گنده است که واسه سرگرم کردن مردم ساخته شده. هرکي رو ميبيني داره از عشق حرف ميزنه: کشيش ها، آگهي هاي تبليغاتي، نويسنده ها، آدمهاي سياسي، بالاخره اونايي که راست راستي عشق ميکنند. من از اين کلمه لعنتي که همه جا و تو تموم زبونها ورد دهن آدمهاست متنفرم!
راه رفتنو دوست دارم. نوشيدنو دوست دارم. سيگار کشيدنو دوست دارم. آزادي رو دوست دارم. رفيقمو دوست دارم. بچه مو دوست دارم. سعي ميکنم هيچ وقت کلمه دوستت دارم رو بکار نبرم. هيچ وقت به خودم نگم اين چيزي که قلب و روحمو داغون ميکنه عشقه. نميدونم تو رو دوست دارم يا نه. من به تو فقط با حس عاطفه زندگي نگاه ميکنم. ميبينم پدرت رو هم هيچ وقت دوست نداشتم! تموم کساي قبلي هم فقط سايه هايي بودند سر يه جستجو که هميشه شکست همراهش بوده. بودن با پدرت اينو بهم فهموند که هيچي مثل تمايل يه مرد به يه زن يا يه زن به يه مرد آزادي آدمو تهديد نميکنه. هيچ زنجير و طنابي نميتونه تو رو مثل يه برده ي چشم و گوش بسته ي بي اميد نگه داره. واي بحال کسي که خودشو واسه ي همون ميل به کس ديگه اي هديه کنه! با اين کار خودمون يادمون ميره و تموم حقوق آزاديمونو از دست ميديم. مثل يه سگ که تو دريا افتاده و دست و پا ميزنه تا خوشو به ساحلي که وجود نداره برسونه. ساحلي به اسم دوست داشته شدن و عشق کسي بودن اگه به اين ساحل هم برسي تازه از خودت ميپرسي که واسه چي پريدي تو آب؟ چون از خودت راضي نبودي ميخواستي چيزي که دوست داشتي باشي و تو کس ديگه اي ببيني؟ شايدم از ترس سکوت تنهايي؟ شايد محتاج اوني که کسي رو تصاحب کني يا کسي تصاحبت کنه؟ بعضي ها به همين ميگند: عشق!

اوريانا فالاچي، نامه به کودکي که هرگز زاده نشد، ترجمه يغما گلرويي

10/05/2008

به چنين جاي در اين وقت

بر من که صبوحي زده‌ام خرقه حرامست
اي مجلسيان راه خرابات کدامست

هر کس به جهان خرميي پيش گرفتند
ما را غمت اي ماه پري چهره تمامست

برخيز که در سايه سروي بنشينيم
کان جا که تو بنشيني بر سرو قيامست

دام دل صاحب نظرانت خم گيسوست
وان خال بناگوش مگر دانه دامست

با چون تو حريفي به چنين جاي در اين وقت
گر باده خورم خمر بهشتي نه حرامست

با محتسب شهر بگوييد که زنهار
در مجلس ما سنگ مينداز که جامست


غيرت نگذارد که بگويم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست

دردا که بپختيم در اين سوز نهاني
وان را خبر از آتش ما نيست که خامست

سعدي مبر انديشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشيني همه کامست

10/04/2008

فتواي سومين

يغماي جندقي- شاعر صوفي مسلک عهد قاجار- با ملا احمد نراقي دوستي نزديک داشته اند. ملا احمد نراقي نيزکه دستي در شعر داشته، گهگاهي سروده هاي خود را نزد يغما ميخوانده است.
مشهور است که روزي شعر زير را براي او ميخوانَد:

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهي بکند
نه چنان است گمانم که گناهي بکند

مابه عاشق نه همين رخصت ديدار دهيم
بوسه را نيز دهيم اذن که گاهي بکند

يغما پس از شنيدن اين شعر مدتي ساکت مي ماند. نراقي ميگويد: چرا چيزي نميگويي؟ يغما پاسخ ميدهد: منتظر فتواي سومينم.

9/30/2008

سخت گيري و تعصب

اين جهان همچون درختست اي کرام
ما براو چون ميوه هاي نيم خام

سخت گيرد ميوه ها مرشاخ را
چون که در خامي نشايد کاخ را

چون بپخت و گشت شيرين لب گزان
سست گيرد شاخه ها را بعد از آن

سخت گيري و تعصب خامي است
تا جنيني کار خون آشامي است

جلال الدين مولوی

9/25/2008

مک کين

خواستم به بهانه انتخابات امريکا يه حرفي زده باشم ،ضمنا وجود هرگونه شباهت با هر نوع ترانه فولکلور تکذيب ميشود:

پريشان سنبلان پُرتاب مک کين
خماري نرگسان پرخواب مک کين

بَريني تا که دل از ما بُريني
بُرينه روزگار اشتاب مک کين