پيمان شکن



این پسر محمد شاه نیست



حکایت امیرکبیر و ناصرالدین شاه حدیث مکرری است در تاریخ ایران از آنچه کشمکشی است بین نهاد مادام العمر و نهاد انتصابی قدرت که شاید روزی فرصتی دست بدهد که چیزی درباره آن بنویسم. اخیرا نوشته ای دیدم از عباس میرزا ملک آرا - برادر ناصرالدین شاه که خود نیز مدتی محل سوء ظن و در تبعید بوده - که نقل قولی است از میرزا حسین خان سپهسالار در بازگشت از سفر دوم ناصرالدین شاه به فرنگ. میرزا حسین خان سپهسالار کسی است که کمتر به او پرداخته شده لیکن به گواهی بسیاری از مورخان پس از میرزا تقی خان امیر نظام بزرگترین صدراعظم قاجاریه مستقله (پیش از مشروطه) بوده، سبب کشف او هم، هم میرزا تقی خان بود و مشی او هم میرزا تقی خانی با این تفاوت که در راه بردن امور بقولی زیر بال امیر را اندکی روسها گرفتند و او را انگلیس تا قرارداد آخال که تمایلش به روسها چرخید و برسرش عاقبت آمد آنچه بر سر سایر سرپیچندگان از لندن همچون خلفش اتابک آمد.

میرزا حسین خان در طول دوران صدارت سعی کرد اصلاحات امیرکبیر را احیا کند و البته فکر میکرد که با دادن کنترات زیرساخت کشور به انگلیسی ها میتواند کشور را به سمت تجدد سوق دهد که اعطای برخی از این قراردادها همچون امتیاز رویترمحل بحث بسیاری است، اما به یقین میتوان گفت دستاورد صدارت سپهسالار، قشون منظم و نظم بخشیدن به اقتصاد کشور یا به بیان بهتر دخل و خرج دربار بود. او مشوق ناصرالدین شاه بود در سفر به فرنگ تا با مظاهر تمدن آشنا شود. اما باز بقول مورخی دیگر برای شاه شبهای فرنگ جذابیت بیشتری داشت تا روزها و تنها دستاورد این مسافرتهای شبروانه هم کیسه خالی مملکت شد و بار سنگین دیون و این اعتقاد شاه که سفر اتباع مملکت را به فرنگ موقوف کند تا مبادا رعیت چشم و گوشش باز شود از مشاهده اینهمه پیشرفت.

دستاورد دیگر میرزا حسین خان بنای ساختمان بهارستان بود که بعدها مجلس شورای ملی شد و دیگری مسجد سپهسالار یا همان مدرسه عالی شهید مطهری که فرصت اتمام آن را در حیات خود نیافت. دستاورد ناصرالدین شاه چه؟ کشوری جنگ زده از استبداد و هرزگی در قعر قهقرا، رعیتی مفلوک و عقب مانده، غروری پایمال شده و اعتماد بنفس ملی در حد صفر. فرصت ها را یکایک سوزاند و برگ ها را یک به یک باخت. اگر پدرش یک صدراعظم قابل همچون قائم مقام را به بند هلاک جلاد سپرد او دو صدراعظم را یکی به تیغ فاصد و دیگری به قهوه قجری تمام کرد. از این نقل قول میرزا حسین خان سپهسالار موجز تر نمیتوان روحیه و طرز سلوک شاه شهید را نشان داد و جالب اینجاست که اشاره ای نیز میرود به احتمال قتل خود و جالب تر است بدانیم که پس از معزولی در حکومت کوتاه خراسان اول کاری که کرد مقبره ای ساخت برای خود در جوار حرم رضوی، گویی نیک میدانست که پایان نزدیک است.

نمیدانم این نقل قول تا چه اندازه درست است و تا چه اندازه حرف دل ملک آرا اما کسی که تاریخ ناصری را خوانده، جمله جمله این عبارات را با مصادیق بارز در کارنامه سلطان صاحبقران می یابد.

اگر این را مفروض داشته باشیم که میرزا تقی خان امیر کبیر با کیاست خویش ناصرالدین شاه هفده ساله را با وجود مدعیان بسیار به تخت نشاند و در روز واقعه درحمام فین با میرزا علی خان حاجب الدوله مامور قتل خویش بر سر امتثال امر همایون یا سرپیچی از آن چانه زنی کرد میتوان هوش و آدم شناسی میرزا حسین خان را بیش از امیر ستود. پیش بینی تا این اندازه، کار هر کسی نیست اما برخورد با متونی از این دست است که سطح توقعات تاریخ خوانان را از رجال ایران از منظر تاریخی بالا میبرد.

عباس میرزا ملک آرا برادر ناصرالدین شاه در کتاب شرح حال خود در موقعی که ناصرالدین شاه در سال 1295 برای بار دوم به اروپا میرود و عباس میرزا که در آن وقت حکومت زنجان را داشته و تا قزوین به استقبال شاه آمده مینویسد

"... در عرض راه پیاده ایستادم شاه در کالسکه بودند اظهار التفاتی فرموده حکم به سواری فرمودند سوار شده نزدیک کالسکه قدری راه رفتم بعضی فرمایشات متفرقه فرمودند بعد رفته در کالسکه میرزا حسین خان سپهسالار دخول کردم. این کالسکه از کالسکه شاه تقریبا صد قدم عقب میرفت و علی الاتصال میرزا حسین خان به شاه فحش میداد و هرقدر صحبت متفرقه به میان می آوردم ترجیع بند همه فحش به شاه بود هرچه میگفتم مگو خوب نیست آخر حالا ما نان و نمک این مرد را میخوریم میگفت تو نمیدانی این چقدر حرامزاده است یک صفت از شاه مرحوم ندارد هرچه دارد از مادر قحبه خودش دارد و یک کلمه حرف راست نمیگوید و با هیچکس خوب نیست و روی هیچکس را سرخ نمیتواند ببیند. غالب میلش به اشخاص رذل و سفله و نانجیب است از آدم معقول بدش می آید. هیچ کاری را منظم نمیخواهد مگر قورق شکارگاه و امر خوراک خودش را که کباب را خوب بپزند و نارنگی و پرتغال حاضر باشد. قدر خدمت احدی را هم منظور ندارد و آخرالامر من و هرکس را که قاعده دان باشد یا نیکی در ذات او باشد خواهد کشت و یا تمام و کالمعدوم خواهد نمود و در اطراف، غیر از چند نفر جوان نانجیب رذل دنی باقی نخواهد گذاشت و ساعت بساعت نگاه بکالسکه شاه کرده میگفت گور بگور بیفتد قاسم خان(1) سگ بریند بگور قاسم خان. آتش بگیرد روح قاسم خان. این پسر محمد شاه نیست نمیدانم از کدام قراول در اندرونی از کدام شاگرد بزاز یا کله پز این را بعمل آورده است و از این مقوله لاینقطع میگفت.

من در حیرت بودم و در فکر روز سیاه خودم و با خود میگفتم این مرد که شخص اول ایران و سپهسالار است و سالی زیاد از دویست هزار تومان مداخل میبرد و خیلی مقرب است اینطور دلتنگ و متوحش میباشد پس وای بحال من که با من عداوت سابقه دارد و کینه های دیرینه زمان شاه مرحوم در دلش باقی است... "

(ابراهیم تیموری، عصر بیخبری یا تاریخ امتیازات در ایران 60-61)

(1) امیر قاسم خان قوانلو پدر مهد علیا مادر ناصرالدین شاه



آیدا در آینه



لبانت 
به ظرافت شعر 
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل 
می کند 
که جاندار غارنشین از آن سود می جوید 
تا به صورت انسان درآید . 


و گونه هایت 
با دو شیار مورب ، 
که غرور تو را هدایت می کنند و 
سرنوشت مرا 
که شب را تحمل کرده ام 
بی آنکه به انتظار صبح 
مسلح بوده باشم ، 
و بکارتی سربلند را 
از روسبی خانه های داد و ستد 
سر به مُهر باز آورده ام . 


هرگز کسی این گونه فجیع به کُشتن خود بر نخاست 
که من به زندگی نشستم ! 


و چشمانت راز آتش است . 
و عشقت پیروزی آدمی ست 
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد . 

و آغوشت 
اندک جایی برای زیستن 
اندک جایی برای مردن 
و گریز از شهر 
که با هزار انگشت 
به وقاحت 
پاکی آسمان را متهم می کند . 


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود 
و انسان با نخستین درد . 


در من زندانی ستم گری بود 
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد ـ 
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم . 


توفان ها 
در رقص عظیم تو 
به شکوه مندی
نی لبکی می نوازند ، 
و ترانه ی رگهایت 
آفتاب همیشه را طالع می کند . 

بگذار چنان از خواب برآیم 
که کوچه های شهر 
حضور مرا دریابند . 

دستانت آشتی است 
و دوستانی که یاری می دهند 
تا دشمنی 
از یاد 
برده شود . 

پیشانی ات آینه ای بلند است 
تابناک و بلند ، 
که خواهران هفت گانه در آن می نگرند 
تا به زیبایی خویش دست یابند . 

دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند . 
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید 
تا عطش 
آب ها را گواراتر کند ؟ 

تا در آیینه پدیدار آیی 
عمری دراز در آن نگریستم 
من برکه ها و دریاها را گریستم 
ای پری وار در قالب آدمی 
که پیکرت جز در خُلواره ی ناراستی نمی سوزد !ـ 
حضورت بهشتی ست 
که گریز از جهنم را توجیه می کند ، 
دریایی که مرا در خود غرق می کند 
تا از همه گناهان و دروغ 
شسته شوم . 

و سپیده دم با دست هایت بیدار می شود .


احمد شاملو



اگر به خانه‌ی من آمدی



اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من

غاده السمان شاعره سوری



بمداخله خلوت خانمها



از جمله کسانی که بدیدنم آمد آغاجوهر، خواجه و آغای حرمخانه شاهی بود، سواد نداشت، از سیاهان و خصی است میگفت: "من در نزد صاحب دیوان بودم نان و دیزی بازار میخوردم، حالا خدا به من مرحمت کرده صاحب اوضاع و تجملاتی هستم که بزرگان بمن غبطه میخورند." راست هم میگفت. یکی از علائم استبداد هم این است که این قبیل خواجه سرایان مقام وزارت را در نزد خود میبینند. زیرا بزرگان و شاهزادگان از ایشان تملق گفته واسطه کار قرار میدهند. چون غالبا امور مملکتی بمداخله خلوت خانمها است که این خواجه سرایان همصحبت خلوت آنانند و مقام بلند دارند، مردم از ایشان تملق گفته رشوه میدهند، کار میگذرانند. بدبختانه خواتین بی عقل و کسان ایشان و بسته بستگان ایشان نافذ فرمانند.


خاطرات حاج سیاح بکوشش حمید سیاح ص80



بر من چنان چون سالی بگذر



این است عطر خاکستری هوا که از نزدیکی صبح

سخن می گوید .

زمین آبستن ِ روزی دیگر است .

این است زمزمه ی سپیده

این است آفتاب که بر می آید .

تک تک ، ستاره ها آب می شوند

و شب

بریده بریده

به سایه های خُرد تجزیه می شود

و در پس ِ هر چیز

پناهی می جوید .

و نسیم خنک بامدادی

چونان نوازشی ست .

*

عشق ِ ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود

نه به شبان و

نه به روز ،

و جنبش و شور حیات

یک دم در آن فرو نمی نشیند .

هنگام ِ آن است که دندان های تو را

در بوسه یی طولانی

چون شیری گرم

بنوشم .

*

تا دست ِ تو را به دست آرم

از کدامین کوه می بایدم گذشت

تا بگذرم

از کدامین صحرا

از کدامین دریا می بایدم گذشت

تا بگذرم .

روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

[ به هنگامی که آخرین کلمات ِ تاریک ِ

غمنامه ی گذشته را با شبی که در گذر است

به فراموشی ِباد شبانه سپرده ام ]،

از برای آن نیست که در حسرت ِ تو بگذرد .

تو باد و شکوفه و میوه یی ، ای همه ی فصول من !

بر من چنان چون سالی بگذر

تا جاودانگی را آغاز کنم .


احمد شاملو





!چقد خوبه؟



چه خوبه که آدم هم در زمینه درس و اخلاق سرآمد باشه هم در زمینه درس نخوندن و عشق و حال و بی اخلاقی



مثل چینی



... با این وصف، آیین بودا در روح مردم چین رخنه کرده است و هم اکنون قسمتی از دین پیچیده و غیر رسمی مردمان متعارف چین را تشکیل میدهد. باید دانست که جامعه چینی، برخلاف جامعه های اروپایی و امریکایی، به انحصار دینی نگراییده و هرگز عرصه جنگهای دینی نشده است. ادیان چین معمولا نه تنها در حیطه قدرت دولت با یکدیگر کنار می آیند، بلکه در قلوب مردم نیز با یکدیگر اختلاط می یابند. از این جهت، فرد میانه حال چینی معتقدات گوناگون را در خود جمع دارد. هم مانند انسان قدیم جان گرای است و هم تائو گرای و بوداگرای و کنفسیوس گرای. فیلسوفی است افتاده حال، و به هیچ چیز یقین نمیکند: شاید سخن لاهوتیان سرانجام درست درآید و بهشتی موجود باشد. پس، تدبیر صواب آن است که با همه ادیان همراه باشیم و به کاهنان فرق مختلف پولی دهیم تا سر گور ما دعایی بخوانند! هنگامی که چینی میانه حال جهان را به کام خود یابد، چندان توجهی به خدایان مبذول نمیدارد، بلکه به ستایش نیاکان خود میپردازد و زیارت معابد لائوتزه و بودا را به کاهنان و زنان واگزار میکند. در تاریخ بشر، هیچ قومی تا این اندازه اهل دنیا نبوده است. چینی شیفته حیات خویش است. وقت دعا کردن، به سعادت بهشتی نظر ندارد، بلکه به فکر تامین منافع زمینی است. اگر خدای او حاجتش را برنیاورد، نخست وی را به باد ناسزا میگیرد، و در آخر کار، پیکر او را به رودخانه می افکند. مثلی دارند چنین: "هیچ پیکر سازی خدایان را نمیپرستد، زیرا میداند که آنها از چه ساخته شده اند."


تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول





مشکل بشه ازین دو بیتی پرسوزتر پیدا کرد

چو آن نخلم که بارش خورده باشند
چون آن ویران که گنجش برده باشند

چو آن پیری همی نالم درین دشت
که رودان عزیزش مرده باشند

باباطاهر عریان



همراه با دو شیوه



دوتن به از یک تن اند. زیرا پاداش نیکوئی برای رنجشان خواهد یافت.
چون هر گاه یکی از پای افتد دیگری وی را برپای بدارد،
اما وای برآنکه تنها افتد، زیرا کسی را نخواهد داشت که در برخاستن وی
را یاری دهد.

تورات: آيات نه و ده از باب چهار کتاب جامعه
ترجمه نويسنده از متن انگليسی



دو گرگ ، گرسنه و سرما زده، در گرگ و میش از کوه سرازیر شدند و به دشت رسیدند. برف سنگینِ ستمگر دشت را پوشانده بود. غبار کولاک ھوا را در ھم می کوبید.
پستی و بلندی زیر برف در غلتیده و له شده بود. گرسنه و فرسوده، آن دو گرگ در برف یله می شدند و از زور گرسنگی پوزه در برف فرو می بردند و زبان را در برف می راندند و با آرواره ھای لرزان برف را می خائیدند.
جا پای گود و تاریک گله آھوان از پیش رفته، ھمچون سیاھدانه بر برف پاشیده بود و استخوان ھای سر و پا و دنده کوچندگان فرومانده پیشین از زیر برف بیرون جسته. آن دو نمی دانستند بکجا می روند؟ از توان شده !!(افتاده) بودند.
تازیانه کولاک و سرما و گرسنگی آنھا را پیش می راند. بوران نمی برید. گرسنگی درونشان را خشکانده بود و سیلی کولاک آرواره ھایشان را به لرز انداخته بود. بھم تنه می زدند و از ھم باز می شدند و در چاله می افتادند و در موج برف و کولاک سرگردان بودند و بیابان بپایان نمی رسید.
رفتند و رفتند تا رسیدند پای بیدِ ریشه از زمین جسته گنده سوخته ای در فغان خویش پنجه استخوانی بآسمان برافراشته. پای یکی در برف فرو شد و تن برپاھای ناتوان لرزید و تاب خورد و سنگین و زنجیر شده برجای واماند. ھمراه او، شتابان و آزمند پیشش ایستاد وجا پای استواری بر سنگی بزیر برف برای خود جست و یافت و چشم از ھمره فرو مانده بر نگرفت.
ھمره وامانده ترسید و لرزید و چشمانش خفت و بیدار شد وتمام نیرویش درچشمان بی فروغش گرد آمد و دیده از ھمره پرشره برنگرفت و یارای آنکه گامی بفراتر نھد نداشت.
ناگھان نگاھش لرزید و از دید گریخت و زیر جوش نگاه ھمره خویش درماند. پاھایش برھم چین شد و افتاد. و آنکه برپای بود، پرشره و آزمند، بر چھری که زمانی نگاه در آن آشیان داشت خیره ماند. اکنون دیگر آن چشم و چھر بر زمین برف پوش خفته بود. و ھمره تشنه بخون، امیدوار، زوزه گرسنه لرزانی از میان دندان بیرون داد. وانکه برپای نبود، کوشید تا کمر راست کند. موی بر تنش زیر آرد برف موج خورد و لرزید و در برف فروتر شد. دھانش بازماند و نگاه در دیدگانش بمرد.
وانکه برپای بود. دھان خشک بگشود و لثه نیلی بنمود و دندانھای زنگ شره خورده بگلوی ھمره در مانده فرو برد و خون فسرده از درون رگھایش مکید و برف سفیدِ پوکِ خشک، برفِ خونینِ پرِ شاداب گشت.


صادق چوبک



به گونه کودکی نیم بیدار



تو را دیده ام

به گونه کودکی نیم بیدار

که مادرش را

در تاریکای سحر می بیند

و آنگاه لبخند میزند و باز به خواب میرود



روزی به هنگام برآمدن آفتاب جهان دیگر

برایت این ترانه را خواهم خواند:

"تو را پیش از این در روشنای زمین

در عشق انسان

دیده ام"



قطره باران

با یاس به نجوا میگفت:

"مرا همیشه در دلت نگه دار"



نگو "بامداد است"

و آن را با نام دیروز دور میفکن

در او چنان نگاه کن

که بار نخستین

به کردار نوزادی که نامی ندارد.



خدایا

آنان که هیچ ندارند

مگر تورا

به سخره میگیرند

آنان را

که هیچ ندارند

مگر تورا.




نیام شمشیر

به کند بودنش

دلخوش است

هنگامی که تیزی شمشیر را

محافظت میکند.




"تو قطره بزرگ شبنمی

زیر برگ نیلوفر

و من قطره ای خرد

روی آن"

این را شبنم به دریاچه گفت.



رابیندرانات تاگور ترجمه ع.پاشایی








الهی گردن گردون شود خرد
که فرزندان آدم را همه برد

یکی ناگه(1) که زنده شد فلانی
همه گویند فلان ابن فلان مرد


بابا طاهر عریان

(1) ناگه: نگوید



ناقلان آثار



واقعا که ازین بهتر بعیده بشه یک داستان روایی رو شروع کرد:


اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی وچابک سواران میدان دانش توسن خوش خرام سخن را بدینگونه به جولان در آورده اند که در شهر مصر سوداگری بود خواجه نعمان نام داشت صاحب دولت و ثروت و شصت سال از عمرش گذشته ، سرد و گرم روزگار را چشیده و جهاندیده زیرک و عاقل بود ، و در علم رمل و اسطرلاب و نجوم سر آمد جهان بود و از ماضی و مستقبل خبر می داد . وقتی از اوقات هوای سفر هندوستان به سرش افتاد در رمل نظر کرد دید اسطرلاب چنان نشان می دهد که اگر به این سفر برود مبلغ خطیری عاید او می شود و سود بسياری خواهد کرد ، از این خبر خشنود گردید فرمود غلامان بارها بر استران بستند و متاعی که شایسته ی هندوستان بود بار بستند و در ساعت سعد از شهر مصر بیرون آمدتا به کناره ی دریا رسید کشتی طلبید ، ناخدا کشیتی حاضر کرد و کرایه کشتی را تا هندوستان قرار گذارد و بار و متاع در کشتی نهاد ، نزدیک ظهر بود ناخدا شراع کشتی را کشید و بادبان را گشود . باد مراد وزیدن گرفت و کشتی چون تیر شهاب بر روی آب دریا روان شد...



ابتدای داستان امیر ارسلان نامدار از محمد علی نقیب الممالک شیرازی هست اگر خواستید میتونید از اینجا دانلود کنید.




Eye Quality



دل عاشق به پیغامی بسازه
خمار الوده با جامی بسازه

مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضت کش به بادامی بسازه





زشت رويي در آينه به زشتي خود مي نگريست و مي گفت: سپاس خداي را كه
مرا صورتي نيكو بيافريد. غلامش ايستاده بود اين سخن مي شنيد و چون از نزد
او به در آمد كسي از حال صاحبش پرسيد، گفت: در خانه نشسته و بر خدا
دروغ میبندد.

رساله دلگشا
عبید زاکانی