پيمان شکن



آفرينيم همت والای ستارخانه دير



سلام بر تو ستارخان که با اراده تو کمر استبداد شکست و مشروطیت به ایران بازگشت.

حال مجذوبيم گؤروب ، قارء ، دئمه ديوانه دير ،
نعرۀ شوريده می ظن ائتمه بير افسانه دير ،
شاعرم ، طبعيم دنيز ، شعر تريم دردانه دير ،
بهجتيم ، عيشيم ، سروريم ، وجديم احرارانه دير ،
انجذابيم جرئت مردانه مردانه دير ،
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !

تاكی ، ملت مجمعين تهراندا ويران ائتديلر ،
توركلر ستارخان ايله عهد و پيمان ائتديلر ،
ظلم و استبداده قارشی نفرت اعلان ائتديلر ،
ملته ، مليته جان نقدی قربان ائتديلر ،
آيه « ذبح عظيم » اطلاقی اول قربانه دير ،
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !


حق مدكار اولدی آذربايجان اتراكينه ،
آل قاجارين پروتست ائتديلر ضحاكينه ،
اول شهيدانين سلام اولسون روان پاكينه ،
كيم ، توكؤلموش قانلاری تبريز و تهران خاكينه ،
اونلارين جنت دگولدور منزلی ، آيا نه دير ؟
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !


ايشته ستارخان ، باخيز ، بير نوعی اقدامات ائديب ،
بير وزير و شاهی يوخ ، دونيانی يكسر مات ائديب ،
عرض اسلامی ، وطن ناموسينی يوز قات ائديب ،
حرمت حيثيت ملتين اثبات ائديب ،
ايندی دونيانين ، توجه نقطه سی ايرانه دير ،
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !


ايشته ستارخان ، باخيز ، ايرانی ايفا ائيلدی ،
تورك لوك ، ايرانلی ليق تكليفين ايفا ائيلدی ،
بير رشادت ، بير هنر گؤستردی دعوا ائيلدی ،
دولتين بير « عين » نی دونياده رسوا ائيلدی ،
قاچماييب پروانه تك اوددان ، دئمه پروانه دير ،
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !

آفرين ؛ تبريزيان ، ائتديز عجب عهده وفا
دوست و دوشمن ال چاليب ائيلر سيزه صد مرحبا !
چوخ ياشا ، دولتلی ستارخان افنديم ، چوخ ياشا !
جنت اعلاده پيغمبر سيزه ائيلر دعا ،
چون بو خدمتلر بوتون اسلامه دير ، انسانه دير ،
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !

میرزا علی اکبر طاهرزاده صابير


ترجمه:

حال مجذوبم را که میبینی نگو دبوانه است
فکر نکن نعره شوریده من افسانه است
طبع شاعرم دریا و شعر ترم دانه در است
بهجت و عشق و سرور و وجدم آزاد منشانه است
جرئت مردانه مردان برایم جذابترین است
آفرین به همت والای ستارخان

تا مجمع ملی را در تهران ویران کردند
ترکها با ستارخان عهد و پیمان بسته
وعلیه ظلم و استبداد نفرتشان را اعلام کردند
نقد جان را به ملت و ملیت قربانی کردند
مخاطب آیه "ذبح عظیم" همان قربانیان هستند
آفرین به همت والای ستارخان

حق یار ویاور ترکان آذربایجان شد
علیه ضحاک زمان آل قاجار اعتراض کردند
سلام به روان پاک آن شهیدان
که خونشان خاک تبریز و تهران را رنگین کرد
منزل آخرت آنان حتما در بهشت است
آفرین به همت والای ستارخان

بنگرید ستارخان چه اقداماتی کرده
که نه تنها شاه و وزیر بلکه دنیا را مبهوت کرده است
عرض اسلام و ناموس وطن را صد بار قویتر کرده است
حیثیت و احترام ملنش را اثبات کرده است
حال مرکز توجه دنیا ایران است
آفرین به همت والای ستارخان

تلاش ستارخان ایران را احیا کرد
او تکلیف ترک و ایرانیش را بجا آورد
با رشادت و هنر جنگید
وجود و عینیت دولت را در جهان رسوا کرد
او مثل پروانه ای که از آتش بگریزد نبود
آفرین به همت والای ستارخان

آفرین به تبریزیان که به عهدشان وفا کردند
دوست و دشمن شما را تحسین کرده و آفرین گفتند
دولت ستارخان زنده باشی
پیغمبر اسلام در بهشت شما را دعا میکند
چون این خدمات کلا برای اسلام و انسان بود
آفرین به همت والای ستارخان



ايده



ميخوام یه فيلم بسازم اسمشو بذارم:

آنک اول المکان



اگر کوسه ها آدم بودند



دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه میساختند
وبه آنها یاد میدادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید
اگر کوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش، آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
“زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود”

برتولت برشت



French Kiss



اي کساني که فکر ميکنيد "بوسه فرانسوي" يا به عبارت ديگر"French Kiss" يکي از مسائل مدرن و از معضلات بشر در عصر ماست. به اين شعر از "امير خسرو دهلوي" توجه کنيد:

زبان يار من ترکي و من ترکي نميدانم
چه خوش بودي اگر بودي زبانش در دهان من



قرقره شکم



آخَرِ ادعا بودي ديدي که کم آوردي
ما رو دور زدي و دل به رقيب سپردي

اولِ يه ترانه جديد الاحداثه که توي تاکسي شنيدم. جا داره که يه نقد درست و حسابي چه به لحاظ قالب و چه محتوي ازش بعمل بياد.

قرقره شکم: ضرطه اي که هنوز قوام نيافته (از رساله دلگشاي عبيد)

بعد التحرير: هرکي بپرسه اين دوتا مطلب چه ربطي بهم داره، توضيح دادن بهش دردي رو دوا نميکنه.



ماه غریبستان



دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم، ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا حسن القضا
دیده بگشا از کرم، رنجور دردستان، علی!

بحر مروارید غم، کَنجور مردستان، علی!

دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه
کِبر پَستان بین و جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه
دیده بگشا بر ستم؛ در این فریبستان، علی!

شمع شب‌های دژم، ماه غریبستان، علی!

دیده بگشا! نقش انسان ماند با جامی تَهی
سوخت لاله، مُرد لیلی، خشک شد سَرو سَهی
زآ گهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم، ای ساقی مستان، علی!

تیره شد از بیش و کم آیینه هستان، علی!

علی معلم دامغانی



وطنم



همه ي جای تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم



خندان ما را دوباره خواهي ديدن



ما روزي عاشقانه بر مي گرديم
بر درد فراق چاره گر مي گرديم

از پا نفتاده ايم و تا سر داريم
در گرد جهان به درد سر مي گرديم

خندان ما را دوباره خواهي ديدن
هرچند که با ديده تر مي گرديم

خاکستر ما اگر که انبوه کنند
ما در دل آن توده شرر مي گرديم

گر طالع ما غروب غمگيني داشت
اين بار سپيده سحر مي گرديم

چون نوبت پرواز عقابان برسد
ما سوختگان صاحب پر مي گرديم

نايافتني نيست کليد دل تو
نا يافته ايم ؟ بيشتر مي گرديم!

از رفتن و بدرود سخن ساز مکن
اي خوب ! بگو، بگو که بر مي گرديم!

سياوش کسرايي



ز هر کوي



زهي عشق زهي عشق که ما راست خدايا
چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا

چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا

زهي ماه زهي ماه زهي باده همراه
که جان را و جهان را بياراست خدايا

زهي شور زهي شور که انگيخته عالم
زهي کار زهي بار که آن جاست خدايا

فروريخت فروريخت شهنشاه سواران
زهي گرد زهي گرد که برخاست خدايا

فتاديم فتاديم بدان سان که نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا

ز هر کوي ز هر کوي يکي دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدايا

نه داميست نه زنجير همه بسته چراييم
چه بندست چه زنجير که برپاست خدايا

چه نقشيست چه نقشيست در اين تابه دل‌ها
غريبست غريبست ز بالاست خدايا

خموشيد خموشيد که تا فاش نگرديد
که اغيار گرفتست چپ و راست خدايا


مولوي





گمان مَبَر که به پايان رسيد کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است

اقبال لاهوري



چه موحش پنج عصری بود



درساعت پنج عصر
درست ساعت پنج عصر بود...پسری پارچه سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک از پیش آماده
در ساعت پنج عصر..باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر "ستیز یوز و کبوتر"
در ساعت پنج عصر
رانی با شاخی مصیبت بار
در ساعت پنج عصر"ناقوس های دود و زرنیخ"
در ساعت پنج عصر
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در هر کنار کوچه دسته های خاموشی
در ساعت پنج عصر
مرگ در زخم های گرم بیضه کرد
بی هیچ بیش و کم ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر
نی ها و استخوان ها در گوشش مینوازد.
در ساعت پنج عصر
زخم ها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر
و در هم خرد کرد انبوهی مردم...دریچه ها و درها را
آی چه موحش پنج عصری بود
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت ها
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه..!!

گابريل گارسيا لورکا ترجمه احمد شاملو



كسي به كسي زور نگويد



از ده نخست فروردين نشان گرسنگي ميان مردم پديدار شد . كساني با رخساره هاي كبود پژمرده و چشم هاي فرو رفته ديده مي شدند . چنانكه گفته ايم هوا امسال به خوشي مي گذشت و در اين هنگام سبزه ها سرافراشته بود . كم كم گرسنگان به سبزه خواري پرداختند . به باغها ريخته گياه هاي خوردني به ويژه يونجه را چيده مي خوردند . از اين زمان تا سي و چند روز ديگر كه راه ها باز شد ، يونجه خوراك بينوايان مي بود . مشهدي محمد علي خان مي گويد : سنگرهاي ما در خطيب پهلوي يونجه زارها مي بود . هرروز زنان و بچگان دسته دسته به آنجا مي ريختند و دستمالها را پر يونجه ساخته بر مي گشتند . زناني كه بچه مي داشتند به نوبت بچه هاي يكديگر را نگهداري مي كردند و ديگران به يونجه چيني مي رفتند. پس از ديري در نزديكي سنگرهاي ما يونجه نمانده و اين زنان و بينوايان تا نزديكي سنگرهاي دولتيان رفته از آنجا يونجه مي چيدند . يكروز هم جنگي رخ داد و يكي از زنان تير خورد . تا سالها حكايت يونجه خوردن در تبريز بر سر زبانها مي بود . چند سال پس از اين جنگها روزي ديدم در بازار مردي با پاسباني كشاكش مي كرد و در ميان سخنان خود چنين مي گفت : " يونجه خورده و مشروطه را گرفته ايم ، كه كسي به كسي زور نگويد "

احمد کسروی، تاریخ مشروطه ايران