8/27/2016

سخنی درانتخابات امریکا

زمانیکه نرخ بازگشت سرمایه از نرخ رشد برونداد و درامد بالا بزند، چنانکه در قرن نوزدهم اتفاق افتاد و کاملا محتمل است که در قرن بیست و یکم نیز پیش آید، کاپیتالیزم بطور خودکار، نابرابریهای ناپایدار و افسارگسیخته ای ایجاد میکند که اساسا به ارزشهای شایسته سالارانه که جوامع دموکراتیک بر آن بنا شده آسیب میرساند. با این وجود راههایی هست که دموکراسی بتواند بر کاپیتالیزم اعمال کنترل کند و اطمینان حاصل کند که سود همگانی(منفعت عمومی) بر منافع فردی بچربد، ضمن پاسداشت از اقتصاد باز و پرهیز از واکنشهای ناسیونالیستی.
توماس پیکتی سرمایه در قرن بیست و یکم

در انتهای بند توماس پیکتی بطور تلویحی تایید میکند که گرایشهای ناسیونالیستی واکنشی است طبیعی در برابر نابرابری. در شواهد تاریخی نیز میبینیم که در قرن بیستم فاشیزم بر پایه های ناسیونالیستی و در سیاقی (Context) نابرابرانه ظهور کرد. بنا به تحلیلات پیکتی امروزه کاپیتالیزم، نرخ نابرابری را به حد انفجار پیش از انقلاب کبیر نزدیک میکند. قدرت کاپیتالیزم، امروز از هر زمان دیگر بیشتر است و این قدرت بزرگ بسیاری از نهادها و موسسات و تعاریف  را از ریخت انداخته است، نهادهایی همچون احزاب مختلف در امریکا و بریتانیا و فرانسه و موسساتی همچون سازمان ملل و تعاریفی همچون دموکراسی و حقوق بشر و دولت- ملت.
احزاب دوگانه در ایالات متحده دیر زمانی است که از ریخت افتاده ، استقلال خود را از دست داده و به مسیری افتاده است که منافع آحاد شهروندان کمترین اولویت را در عمل برای آنان دارد. کنترل این دو حزب امروز به دست لابی ها( در راس آن لابی یهود)، امپراتوریهای رسانه ای و اقتصادی است و اینگونه است که مثلا در تضاد منافع میان مردم امریکا و سیاستمدارانی در تل آویو معمولا مردم امریکا قربانی میشوند.
نه دیگر حزب دموکرات، آوانگارد و چپگرا باقیمانده است که نامزد آن هیلری کلینتون است و نه حزب جمهوریخواه محافظه کار یعنی حافظ دستاوردهای فردگرایانه دموکراتیک و ارزشهای مصرح در قانون اساسی پرافتخار امریکا، که کسانی مثل جرج واکر بوش برکشیده حزب میشوند. در این میان یک گرایش در دو حزب به دو شکل متضاد و در واقع بر اساس مفهومی یکسان بروز میکند.
هم برنی ساندرز دموکرات و هم دونالد ترامپ جمهوریخواه هر دو بر طبل بازگشت به ارزشها میکوبند، چرا که در هر دو طیف افراد بسیاری هستند که معتقدند ارزشهای گذشته دیگر مطمح نظر سیاست پیشگان کنونی نیست. یادمان نرود که باراک اوباما نیز با شعار تغییر به میدان آمد و اساسا باید جدی گرفت اینکه چندین سال است که سرفصل مطالبات مردم در جامعه امریکا تغییر است. این یعنی اینکه وضع کنونی ابدا مطلوب نیست.
برنی ساندرز یک سوسیال دموکرات است و شگفتا در امریکایی که در دهه 1950 سناتور جوزف مک کارتی از بهر کاپیتالیزم انگشت در کرده در جهان و سوسیالیست میجست امروز سوسیالیزم درفشی است بازگشت به ارزشهای مغفول را.
آشتی دادن این دو باهم اما چندان ناممکن نیست. در زمانیکه شبح سرخ سرتاسر گیتی را فرا گرفته بود، امریکا با ترومن و "اصل چهار" و کندی و "اتحاد برای پیشروی" در تلاش بود نسخه ی بدل سوسیالیزم را چه در داخل مرزهای امریکا و چه در خارج آن ارایه کند،] نسخه ای که در ایران انقلاب سفید نامیده شد [ اما سوسیالیزم همچنان تابو بود. ولی امروز که آن شبح سرخ از میان رفته هم کاپیتالیزم بر خود فرض نمیبیند اندازه نگه دارد و افسارگسیخته (Libertine Capitalism) در پی قلمروهای نامفتوح است و هم قبح نام سوسیالیزم از میان رفته است بطوریکه کاندیدای حزب دموکرات امریکا میتواند بدون هراس از مک کارتیستها، سوسیالیزم را به عنوان راه حل نهایی برای مشکلات اقتصادی- سیاسی- اجتماعی امریکا مطرح سازد.
در آن سوی طیف اما وضع به این خوبیها نیست، باز میگردیم به سخن پیکتی که یکی از واکنشها در برابر نابرابری، رواج ناسیونالیزم است. از دید مردمان امریکا این مدیر، کارمند یا کارگر هندی، چینی، ایرانی ... است که فرصت کار را از کف او ربوده است. چند در صد بورلی هیلز کالیفرنیا در سکونت نو امریکاییان است. کالاهای لوکس را چه کسانی میخرند و اتومبیلهای گران قیمت در خیابانهای نیویورک را چه کسانی میرانند؟
از دید آنان شرکتهای چند ملیتی چنان پایه مفهوم دولت- ملت را که از زمان پیمان وستفالی در اروپا محترم بود سست کرده اند که تعرفه تجارت و اقتصاد باز بر پایه مزیت نسبی ریکاردویی جریان سرمایه و کار و امکانات و ثروت را به سمت آسیا برده است پس موج ترامپی نیز در حینی که بازگشت به دوران طلایی گذشته را میخواهد نوک پیکان انتقادش به ساز و کار سرمایه داری لجام گسیخته و اقتضائات آن همچون اقتصاد باز و تجارت آزاد است که سرمایه را از هر جا که باشد جذب و به هر کجا که بازگشت بهتری دارد روانه میسازد. انتقاد دیگر او به زوال فردگرایی است در مهد آن.
کشوری که از دیرباز یکی از افتخارات خود را در ساختار چندفرهنگی جامعه میدانست امروز از معضلاتی که مهاجرت و تقابل فرهنگها در بحث امنیت و اقتصاد پیش آورده به فغان آمده است.
دولتی که همواره ترویجگر تجارت آزاد بوده و کشورهایی مانند هند و بنگلادش و پاکستان و اندونزی را طبق نظریه مزیت نسبی از تولید کالاهای مورد نیاز داخلی به سمت تولید کالاهای مورد مصرف جهانی کشانده است، امروز که میبیند تراز تجارت و تولید کالا و افزایش ارزش افزوده وثروت به نفع آسیا در حال تغییر است خود نواگر وضع تعرفه گمرکی در جهت حمایت از کارگر داخلی شده است.
ترامپ میداند  که مفاهیمی همچون حقوق اساسی در جهان امروز چندان محلی از اعراب ندارند و آن را صریح اعلام میکند. کلینتون هم این را میداند ولی صداقت و صراحت او را ندارد. هرچند این تنها تفاوت آنها نیست. ترامپ نگاهی فاشیستی به سیاست داخلی و خارجی دارد که چندان به مذاق هم حزبیهایش که مستظهر به پشتیبانی سرمایه داران و لابی کاران هستند خوش نمی آید. کلینتون همان روال سابق را ادامه خواهد داد. برنی ساندرز اما اگر اندکی زودتر آمده بود شاید کاری از جریانی که به راه انداخته بود میرفت.
پیش بینی من این است که ترامپ در این انتخابات برنده نخواهد شد اما نه بدین خاطر که همچون اوباما  به "خرد جمعی ملت آگاه امریکا" باورمندم. قضاوت من این است که ترامپ نه شخصیت واهلیت آن را دارد و نه امکاناتش را و نه هنوز اساسا زمان آن فرا رسیده که با شعارهای فاشیستی بتواند قدرت را در عرصه سیاسی امریکا به چنگ آورد و چنانچه به احتمال ضعیف نائل به آن گردد، با این به غورگی مویز شدن فرایند محدودسازی سرمایه داری به نفع دولت- ملت را ابتر، به چنان قهقرایی میکشاند که نهایت آن کسب آبرویی نو است مر سرمایه داری را.
در زمامداری کلینتون احتمالا  تلاطمی به چشم نخواهد خورد و در به همان پاشنه میچرخد که هست. رابطه با اسراییل تقویت میشود، سرمایه داری باز هم فربه تر میشود و در ارتباط با ایران از بگیر و ببند خبری نیست.
فردا روزی که هیلری کلینتون به کاخ سفید راه یابد نه جای آن دارد که دموکراسی امریکایی را ستایش کرد و نه ژرفای آگاهی مردمانی که به ترامپ رای ندادند، و نه جشن دموکراسی گرفت که هماره خرد جمعی بهترین انتخاب را دارد چرا که همین که ترامپ با آن اختلال مشاعر، سوار بر موج احساسات تا اینجا پیش آمده خود دلیل بر بطلان این ستایشگری است.