همه ي جای تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
8/20/2009
8/19/2009
خندان ما را دوباره خواهي ديدن
ما روزي عاشقانه بر مي گرديم
بر درد فراق چاره گر مي گرديم
از پا نفتاده ايم و تا سر داريم
در گرد جهان به درد سر مي گرديم
خندان ما را دوباره خواهي ديدن
هرچند که با ديده تر مي گرديم
خاکستر ما اگر که انبوه کنند
ما در دل آن توده شرر مي گرديم
گر طالع ما غروب غمگيني داشت
اين بار سپيده سحر مي گرديم
چون نوبت پرواز عقابان برسد
ما سوختگان صاحب پر مي گرديم
نايافتني نيست کليد دل تو
نا يافته ايم ؟ بيشتر مي گرديم!
از رفتن و بدرود سخن ساز مکن
اي خوب ! بگو، بگو که بر مي گرديم!
سياوش کسرايي
بر درد فراق چاره گر مي گرديم
از پا نفتاده ايم و تا سر داريم
در گرد جهان به درد سر مي گرديم
خندان ما را دوباره خواهي ديدن
هرچند که با ديده تر مي گرديم
خاکستر ما اگر که انبوه کنند
ما در دل آن توده شرر مي گرديم
گر طالع ما غروب غمگيني داشت
اين بار سپيده سحر مي گرديم
چون نوبت پرواز عقابان برسد
ما سوختگان صاحب پر مي گرديم
نايافتني نيست کليد دل تو
نا يافته ايم ؟ بيشتر مي گرديم!
از رفتن و بدرود سخن ساز مکن
اي خوب ! بگو، بگو که بر مي گرديم!
سياوش کسرايي
8/11/2009
ز هر کوي
زهي عشق زهي عشق که ما راست خدايا
چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
زهي ماه زهي ماه زهي باده همراه
که جان را و جهان را بياراست خدايا
زهي شور زهي شور که انگيخته عالم
زهي کار زهي بار که آن جاست خدايا
فروريخت فروريخت شهنشاه سواران
زهي گرد زهي گرد که برخاست خدايا
فتاديم فتاديم بدان سان که نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
ز هر کوي ز هر کوي يکي دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدايا
نه داميست نه زنجير همه بسته چراييم
چه بندست چه زنجير که برپاست خدايا
چه نقشيست چه نقشيست در اين تابه دلها
غريبست غريبست ز بالاست خدايا
خموشيد خموشيد که تا فاش نگرديد
که اغيار گرفتست چپ و راست خدايا
مولوي
چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
زهي ماه زهي ماه زهي باده همراه
که جان را و جهان را بياراست خدايا
زهي شور زهي شور که انگيخته عالم
زهي کار زهي بار که آن جاست خدايا
فروريخت فروريخت شهنشاه سواران
زهي گرد زهي گرد که برخاست خدايا
فتاديم فتاديم بدان سان که نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
ز هر کوي ز هر کوي يکي دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدايا
نه داميست نه زنجير همه بسته چراييم
چه بندست چه زنجير که برپاست خدايا
چه نقشيست چه نقشيست در اين تابه دلها
غريبست غريبست ز بالاست خدايا
خموشيد خموشيد که تا فاش نگرديد
که اغيار گرفتست چپ و راست خدايا
مولوي
8/10/2009
گمان مَبَر که به پايان رسيد کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است
اقبال لاهوري
هزار باده ناخورده در رگ تاک است
اقبال لاهوري
7/26/2009
چه موحش پنج عصری بود
درساعت پنج عصر
درست ساعت پنج عصر بود...پسری پارچه سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک از پیش آماده
در ساعت پنج عصر..باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر "ستیز یوز و کبوتر"
در ساعت پنج عصر
رانی با شاخی مصیبت بار
در ساعت پنج عصر"ناقوس های دود و زرنیخ"
در ساعت پنج عصر
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در هر کنار کوچه دسته های خاموشی
در ساعت پنج عصر
مرگ در زخم های گرم بیضه کرد
بی هیچ بیش و کم ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر
نی ها و استخوان ها در گوشش مینوازد.
در ساعت پنج عصر
زخم ها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر
و در هم خرد کرد انبوهی مردم...دریچه ها و درها را
آی چه موحش پنج عصری بود
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت ها
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه..!!
گابريل گارسيا لورکا ترجمه احمد شاملو
درست ساعت پنج عصر بود...پسری پارچه سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک از پیش آماده
در ساعت پنج عصر..باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر "ستیز یوز و کبوتر"
در ساعت پنج عصر
رانی با شاخی مصیبت بار
در ساعت پنج عصر"ناقوس های دود و زرنیخ"
در ساعت پنج عصر
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در هر کنار کوچه دسته های خاموشی
در ساعت پنج عصر
مرگ در زخم های گرم بیضه کرد
بی هیچ بیش و کم ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر
نی ها و استخوان ها در گوشش مینوازد.
در ساعت پنج عصر
زخم ها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر
و در هم خرد کرد انبوهی مردم...دریچه ها و درها را
آی چه موحش پنج عصری بود
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت ها
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه..!!
گابريل گارسيا لورکا ترجمه احمد شاملو
7/18/2009
كسي به كسي زور نگويد
از ده نخست فروردين نشان گرسنگي ميان مردم پديدار شد . كساني با رخساره هاي كبود پژمرده و چشم هاي فرو رفته ديده مي شدند . چنانكه گفته ايم هوا امسال به خوشي مي گذشت و در اين هنگام سبزه ها سرافراشته بود . كم كم گرسنگان به سبزه خواري پرداختند . به باغها ريخته گياه هاي خوردني به ويژه يونجه را چيده مي خوردند . از اين زمان تا سي و چند روز ديگر كه راه ها باز شد ، يونجه خوراك بينوايان مي بود . مشهدي محمد علي خان مي گويد : سنگرهاي ما در خطيب پهلوي يونجه زارها مي بود . هرروز زنان و بچگان دسته دسته به آنجا مي ريختند و دستمالها را پر يونجه ساخته بر مي گشتند . زناني كه بچه مي داشتند به نوبت بچه هاي يكديگر را نگهداري مي كردند و ديگران به يونجه چيني مي رفتند. پس از ديري در نزديكي سنگرهاي ما يونجه نمانده و اين زنان و بينوايان تا نزديكي سنگرهاي دولتيان رفته از آنجا يونجه مي چيدند . يكروز هم جنگي رخ داد و يكي از زنان تير خورد . تا سالها حكايت يونجه خوردن در تبريز بر سر زبانها مي بود . چند سال پس از اين جنگها روزي ديدم در بازار مردي با پاسباني كشاكش مي كرد و در ميان سخنان خود چنين مي گفت : " يونجه خورده و مشروطه را گرفته ايم ، كه كسي به كسي زور نگويد "
احمد کسروی، تاریخ مشروطه ايران
6/25/2009
ياد آر ز شمع مرده ياد آر
اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!
اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!
چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!
اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!
چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
تسنيم وصال خورده ياد آر!
علي اکبر دهخدا
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!
اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!
چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!
اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!
چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
تسنيم وصال خورده ياد آر!
علي اکبر دهخدا
5/19/2009
فوق العاده
تو فوق العاده مافوقي به فوق العادگان يکسر
ز فوق العادگي ات فوقِ فوق العادگان خم شد
چنان تاريخ ايران شد ز تاريخ تو تاريخي
که اين تاريخ، تاريخي ترين تاريخ عالم شد
ميرزاده عشقي
ز فوق العادگي ات فوقِ فوق العادگان خم شد
چنان تاريخ ايران شد ز تاريخ تو تاريخي
که اين تاريخ، تاريخي ترين تاريخ عالم شد
ميرزاده عشقي
5/12/2009
دوستان تو
چندی پیش برای یک کار تحقیقاتی رجوع کردم به آرشیو ماهنامه دنياي سخن، شماره مهرماه 1367. در صفحه ای از این نشریه به نامه ای از برنارد شاو در توصیف دوستان شیطان، با ترجمه ابراهيم گلستان برخوردم. خواندن این نامه موجب شد بفهمم که چقدر خلقیات ما ایرانیان شبیه گنده ترین کره بزهایی هست که شاو آن را دوستان شیطان خطاب کرده است.
خطاب به شیطان
دوستان تو گندهترين كرهبزهاي هستند كه من ميشناسم.
دوستان تو زيبا نيستند، زينت به خود زدهاند.
پاك نيستند، صورت تراشيده و آهارخوردهاند.
آراسته نيستند، لباس به رسم روز پوشيدهاند.
دانش نياموختهاند، گواهينامه دانشگاه دارند.
مومن نيستند، مسجد برو هستند.
دنبال اخلاق نيستند، پيرو آداباند.
پرهيزگار نيستند، بزدلاند.
حتي بدكار نيستند، فقط سستاند.
هنري نيستند، شهوتياند.
منعم نيستند، پول دارند.
دلبستگي ندارند، بندهوار مطيعاند.
پاي بند وظيفه نيستند، مانند گوسفند تسليماند.
مردم خواه نيستند، ميهن پرستند.
شجاع نيستند، شر بهپا ميكنند.
مصمم نيستند، لجوجاند.
براي خود احترام ندارند، تنها افاده ميكنند.
مهربان نيستند، هرگلياند.
سبك سنگين نميكنند، رودر بايستي ميكنند.
انديشمند نيستند، عقيده به عاريت گرفتهاند.
قوه خيال ندارند، خرافات دارند.
عدالت نميكنند، تلافي ميكنند.
انضباط ندارند، افسار برگردن دارند
و اصلا صادق نيستند، فرد فردشان تا آخرين ريشه روحشان..
انتخاب از حمیدرضا عدل
3/25/2009
مبارکست
پنهان مشو که روي تو بر ما مبارکست
نظاره تو بر همه جانها مبارکست
يک لحظه سايه از سر ما دورتر مکن
دانستهاي که سايه عنقا مبارکست
اي نوبهار حسن بيا کان هواي خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست
اي صد هزار جان مقدس فداي او
کايد به کوي عشق که آن جا مبارکست
سودايييم از تو و بطال و کو به کو
ما را چنين بطالت و سودا مبارکست
اي بستگان تن به تماشاي جان رويد
کاخر رسول گفت تماشا مبارکست
هر برگ و هر درخت رسوليست ازعدم
يعني که کشتهاي مصفا مبارکست
چون برگ و چون درخت بگفتند بيزبان
بي گوش بشنويد که اينها مبارکست
اي جان چار عنصر عالم جمال تو
بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست
يعني که هر چه کاري آن گم نميشود
کس تخم دين نکارد و الا مبارکست
سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست
پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست
ميآيدم به چشم همين لحظه نقش تو
والله خجسته آمد و حقا مبارکست
نقشي که رنگ بست از اين خاک بيوفاست
نقشي که رنگ بست ز بالا مبارکست
بر خاکيان جمال بهاران خجستهست
بر ماهيان طپيدن دريا مبارکست
آن آفتاب کز دل در سينهها بتافت
برعرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست
دل را مجال نيست که از ذوق دم زند
جان سجده ميکند که خدايا مبارکست
هر دل که با هواي تو امشب شود حريف
او را يقين بدان تو که فردا مبارکست
بفزا شراب خامش و ما را خموش کن
کاندر درون نهفتن اشياء مبارکست
جلال الدين مولوي
نظاره تو بر همه جانها مبارکست
يک لحظه سايه از سر ما دورتر مکن
دانستهاي که سايه عنقا مبارکست
اي نوبهار حسن بيا کان هواي خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست
اي صد هزار جان مقدس فداي او
کايد به کوي عشق که آن جا مبارکست
سودايييم از تو و بطال و کو به کو
ما را چنين بطالت و سودا مبارکست
اي بستگان تن به تماشاي جان رويد
کاخر رسول گفت تماشا مبارکست
هر برگ و هر درخت رسوليست ازعدم
يعني که کشتهاي مصفا مبارکست
چون برگ و چون درخت بگفتند بيزبان
بي گوش بشنويد که اينها مبارکست
اي جان چار عنصر عالم جمال تو
بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست
يعني که هر چه کاري آن گم نميشود
کس تخم دين نکارد و الا مبارکست
سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست
پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست
ميآيدم به چشم همين لحظه نقش تو
والله خجسته آمد و حقا مبارکست
نقشي که رنگ بست از اين خاک بيوفاست
نقشي که رنگ بست ز بالا مبارکست
بر خاکيان جمال بهاران خجستهست
بر ماهيان طپيدن دريا مبارکست
آن آفتاب کز دل در سينهها بتافت
برعرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست
دل را مجال نيست که از ذوق دم زند
جان سجده ميکند که خدايا مبارکست
هر دل که با هواي تو امشب شود حريف
او را يقين بدان تو که فردا مبارکست
بفزا شراب خامش و ما را خموش کن
کاندر درون نهفتن اشياء مبارکست
جلال الدين مولوي
2/03/2009
پول بده بيا تو
پارک کردن در گوشه خيابان، در مسيرهاي پر تردد ممنوع است و مذموم و مخل ترافيک اما اگر پول کارت پارک رو بدي مشکلي نيست.
سربازي افتخاري است بس بزرگ و لباس سربازي مقدس است، اما ميشُد با 1 ميليون تومن خريدش. (يا شايد فروختش؟)
هواي کلانشهر تهران واقعا ديگه داره به حد هشدار ميرسه. بايد از تردد خودروها در بخشهاي پرازدحام شهر جلوگيري کرد. براي رفاه حال خودشون. اما اگه خواستند ميتونند پول بدند بيان تو.
سربازي افتخاري است بس بزرگ و لباس سربازي مقدس است، اما ميشُد با 1 ميليون تومن خريدش. (يا شايد فروختش؟)
هواي کلانشهر تهران واقعا ديگه داره به حد هشدار ميرسه. بايد از تردد خودروها در بخشهاي پرازدحام شهر جلوگيري کرد. براي رفاه حال خودشون. اما اگه خواستند ميتونند پول بدند بيان تو.
2/01/2009
خاصيت انفجاري آن تَرَکانه
قرون وسطاي ما در اندرون ما ميزيست و ميبايست بار ديگر به نام "گذشته پرافتخار" زنده شود و يا به نام "شرق" و "معنويت شرقي" بر کرسي افتخار بنشيند و "شرق شناسي" بومي نيز در آثار سهروردي و ملاصدرا آن اکسير اعظمي را کشف کند که داروي بيماري جانکاه "هيچ انگاري" (Nihilisme) غربي است!
و درواقع، در ميان روشنفکران( ويا به نام قديمي آن منورالفکرانِ) ما، کدام کس چنان يال و کوپالي داشت و چنان مايه از بينش عقلي ِ علمي و فلسفي و چنان زباني درخور آن که از پس اين غول روزگارانِ رفته برآيد و پشت اين پهلوانان تاريخي را که ذهن ما اسير افسونشان بود، به خاک برساند؟ و هنوز معناي اينهمه گشتن و واگشتنِ ما به دور ديوان حافظ و زير و بالا کردن هر کلمه و مصراع آن چيست؟ مگر نه آن است که ذهن ما هنوز در دايره افسونگري افسونگرترين شاعر قرون وسطايي مان ميچرخد و جادو زده پا از دايره بيرون نمي توانيم گذاشت...
آنچه شرق شناساني همچون رنه گروسه يا هانري کربن را بر اين گمان انداخت که ايران با جذب عناصر تکنيکي و نهادهاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي غرب ميتواند باز گرهگاه "شرق" و "غرب" باشد از اين خطا برميخواست که از سوئي چنين ترکيبي را ممکن ميدانستند و ديگر آنکه، آن "معنويت شرقي" (که ميتوانست داروي درد هيچ انگاري غرب نيز باشد!) ميتواند همچنان دست نخورده و با اصالت ازلي اش، اين عناصر را در خود جذب کند و خود، پاک و ناب برجا بماند.
حال آنکه در همان روزگار و بسي پيش از آن در کيمياگرخانه ي تاريخ از ترکيب شيميايي ايده هاي مدرن و "معنويت" شرقي، تَرَکانه ي(1) تازه اي ساخته ميشد که عمر ايشان وفا نکرد تا خاصيت انفجاري آن را ببينند.
داريوش آشوري، ما و مدرنيت، جان پريشان ايران، ص 174
(1) تَرَکانه : معادلنهاد فارسی ماده منفجره
1/31/2009
هبوط به واقع بيني
رابرت گيتس وزير دفاع امريکا در جريان ديدار از افغانستان گفت نظر شخصى من اين است که هدف اول ما بايد جلوگيرى از تبديل شدن افغانستان به پايگاهى براى تروريستها و افراطيون براى حمله به امريکا و متحدان ما باشد. وي به سناتورهاى آمريکايى هشدار داد، اگر ما اهداف ايجاد يک نوع بهشت در آسياى ميانه را براى خود ترسيم کنيم، شکست خواهيم خورد. به نظرم مىرسد که ما بايد اهداف واقع بينانه خود را حفظ کنيم و در افغانستان محدود باشيم، در غير اين صورت ما خود را در آستانه شکست قرار دادهايم.
1/29/2009
نحو و منطق
کساني مثل "ابوسعيد سيرافي" بودند که بنا به نقل ابوحيان، و در مقابل کساني نظير " ابوبشير متي"، اعتقاد داشتند که منطق يوناني، به کار مسلمانان نمي آيد زيرا آن منطق چيزي جز "نحو" نيست و بديهي است که نحو يوناني به زبان يوناني ارتباط دارد و نه به زبان عربي.
فريد رائد. مقدمه شاهنامه، انتشارات هرمس
فريد رائد. مقدمه شاهنامه، انتشارات هرمس
1/18/2009
نامه خداحافظي
اگر خداوند لحظهاي فراموش ميکرد که من عروسکي کهنهام و تکه کوچکي زندگي به من ارزاني مي داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم ميرسيد نميگفتم، بلکه به همه چيزهايي که ميگفتم فکر ميکردم، ارج همه چيز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنايي است که دارند، کمتر ميخوابيدم و بيشتر رويا ميديدم چون ميدانستم هر دقيقه که چشمانمان را برهم ميگذاريم شصت ثانيه نور را از دست ميدهيم، هنگامي که ديگران ميايستادند راه ميرفتم و هنگامي که ديگران ميخوابيدند بيدار ميماندم. هنگامي که ديگران صحبت ميکردند گوش ميدادم و از خوردن يک بستني شکلاتي چه حظي که نميبردم!
اگر خداوند تکهاي زندگي به من ارزاني ميداشت، قبايي ساده ميپوشيدم؛ نخست به خورشيد چشم ميدوختم و نه تنها جسمم که روحم را نيز عريان ميکردم، خدايا اگر دل در سينهام همچنان ميتپيد و طلوع آفتاب را انتظار ميکشيدم... با اشکهايم گلهاي سرخ را آبياري ميکردم تا خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.
خدايا اگر تکهاي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يک روز بگذرد و بيآنکه به مردمي که دوستشان دارم نگويم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان ميقبولاندم که محبوب مناند و در کمند عشق زندگي ميکردم. به انسانها نشان ميدادم که چه در اشتباهند که گمان ميکنند وقتي پير شدند ديگر نميتوانند عاشق باشند و نميدانند زماني پير ميشوند که ديگر نتوانند عاشق باشند!
به هر کودکي دو بال ميدادم، اما رهايش ميکردم تا خود پرواز را بياموزد. به سالخوردگان ياد ميدادم که مرگ نه با سالخوردگي که با فراموشي سر ميرسد، آه انسانها از شما چه بسيار چيزها که آموختهام. من دريافتهام که همگان ميخواهند در قله کوه زندگي کنند بيآنکه بدانند خوشبختي واقعي وابسته سنجهاي است که در دست دارند، دريافتهام که وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت کوچکش انگشت پدر را مي فشارد، او را براي هميشه به دام مياندازد، دريافتهام که انسان فقط هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد که ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد. من از شما بسي چيزها آموختم اما در حقيقت فايده چنداني ندارند، چون هنگامي که آنها را در اين چمدان ميگذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.
گابريل گارسيا مارکز، نامه خداحافظي، ترجمه عباس مخبر
اگر خداوند تکهاي زندگي به من ارزاني ميداشت، قبايي ساده ميپوشيدم؛ نخست به خورشيد چشم ميدوختم و نه تنها جسمم که روحم را نيز عريان ميکردم، خدايا اگر دل در سينهام همچنان ميتپيد و طلوع آفتاب را انتظار ميکشيدم... با اشکهايم گلهاي سرخ را آبياري ميکردم تا خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.
خدايا اگر تکهاي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يک روز بگذرد و بيآنکه به مردمي که دوستشان دارم نگويم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان ميقبولاندم که محبوب مناند و در کمند عشق زندگي ميکردم. به انسانها نشان ميدادم که چه در اشتباهند که گمان ميکنند وقتي پير شدند ديگر نميتوانند عاشق باشند و نميدانند زماني پير ميشوند که ديگر نتوانند عاشق باشند!
به هر کودکي دو بال ميدادم، اما رهايش ميکردم تا خود پرواز را بياموزد. به سالخوردگان ياد ميدادم که مرگ نه با سالخوردگي که با فراموشي سر ميرسد، آه انسانها از شما چه بسيار چيزها که آموختهام. من دريافتهام که همگان ميخواهند در قله کوه زندگي کنند بيآنکه بدانند خوشبختي واقعي وابسته سنجهاي است که در دست دارند، دريافتهام که وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت کوچکش انگشت پدر را مي فشارد، او را براي هميشه به دام مياندازد، دريافتهام که انسان فقط هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد که ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد. من از شما بسي چيزها آموختم اما در حقيقت فايده چنداني ندارند، چون هنگامي که آنها را در اين چمدان ميگذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.
گابريل گارسيا مارکز، نامه خداحافظي، ترجمه عباس مخبر
1/14/2009
1 2 3
پروردگار سه چيز حيرت انگيز ساخته است:
موجود از نيستي، آزادي اراده، و انساني که خدا است.
رنه دکارت، انديشه هاي شخصيPrivate Thoughts ، متن انگليسي، DPW، ص 4.
موجود از نيستي، آزادي اراده، و انساني که خدا است.
رنه دکارت، انديشه هاي شخصيPrivate Thoughts ، متن انگليسي، DPW، ص 4.
12/28/2008
در این بن بست
دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگار غریبیست، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بنبست کجوپیچ سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبیست، نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگار غریبیست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست، نازنین
ابلیس پیروزْمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگار غریبیست، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بنبست کجوپیچ سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبیست، نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگار غریبیست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست، نازنین
ابلیس پیروزْمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو
12/08/2008
بسم الله ای شمس الضحي
این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین
بیهوشی جانهاست این یا گوهر کانهاست این
یا سرو بستانهاست این یا صورت روح الامین
سرمستی جان جهان معشوقه چشم و دهان
ویرانی کسب و دکان یغماجی تقوا و دین
خورشید و ماه از وی خجل گوهر نثار سنگ دل
کز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین
خورشید اندر سایهاش افزون شده سرمایهاش
صد ماه اندر خرمنش چون نسر طایر دانه چین
بسم الله ای روح البقا بسم الله ای شیرین لقا
بسم الله ای شمس الضحا بسم الله ای عین الیقین
هین رویها را تاب ده هین کشت دل را آب ده
نعلین برون کن برگذر بر تارک جانها نشین
ای هوش ما از خود برو وی گوش ما مژده شنو
وی عقل ما سرمست شو وی چشم ما دولت ببین
ایوب را آمد نظر یعقوب را آمد پسر
خورشید شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزین
من کیسهها می دوختم در حرص زر می سوختم
ترک گدارویی کنم چون گنج دیدم در کمین
ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کل
چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین
چون بیندش صاحب نظر صدتو شود او را بصر
دستک زنان بالای سر گوید که یا نعم المعین
در سایه سدره نظر جبریل خو آمد بشر
درخورد او نبود دگر مهمانی عجل سمین
بر خوان حق ره یافت او با خاصگان دریافت او
بنهاده بر کفها طبق بهر نثارش حور عین
این نامه اسرار جان تا چند خوانی بر چپان
این نامه می پرد عیان تا کف اصحاب الیمین
مولوی
از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین
بیهوشی جانهاست این یا گوهر کانهاست این
یا سرو بستانهاست این یا صورت روح الامین
سرمستی جان جهان معشوقه چشم و دهان
ویرانی کسب و دکان یغماجی تقوا و دین
خورشید و ماه از وی خجل گوهر نثار سنگ دل
کز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین
خورشید اندر سایهاش افزون شده سرمایهاش
صد ماه اندر خرمنش چون نسر طایر دانه چین
بسم الله ای روح البقا بسم الله ای شیرین لقا
بسم الله ای شمس الضحا بسم الله ای عین الیقین
هین رویها را تاب ده هین کشت دل را آب ده
نعلین برون کن برگذر بر تارک جانها نشین
ای هوش ما از خود برو وی گوش ما مژده شنو
وی عقل ما سرمست شو وی چشم ما دولت ببین
ایوب را آمد نظر یعقوب را آمد پسر
خورشید شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزین
من کیسهها می دوختم در حرص زر می سوختم
ترک گدارویی کنم چون گنج دیدم در کمین
ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کل
چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین
چون بیندش صاحب نظر صدتو شود او را بصر
دستک زنان بالای سر گوید که یا نعم المعین
در سایه سدره نظر جبریل خو آمد بشر
درخورد او نبود دگر مهمانی عجل سمین
بر خوان حق ره یافت او با خاصگان دریافت او
بنهاده بر کفها طبق بهر نثارش حور عین
این نامه اسرار جان تا چند خوانی بر چپان
این نامه می پرد عیان تا کف اصحاب الیمین
مولوی
11/30/2008
هندوانه ها
جوامع غربي پس از کشمکشهاي ممتد با يکديگر و بين خودشان، به جايي رسيده اند که بر سر اصولي سازش کنند. از جمله موارد توافق آنها يکي هم بر سر اين اصل است که ارزش معنوي بايد ما به ازاي مادي بيابد؛ از جمله يعني بايد فرصت شغلي و تحصيلي مساوي براي مرد و زن فراهم باشد و دادگاه در هنگام طلاق، طرفي را که داراي صلاحيت و کفايت بيشتري براي سرپرستي فرزندان است فارغ از جنسيت او تعيين کند. اين ترجيع بند که زن گل است و سنبل است و بلبل است اگر تاثيري در ذهن انسان غربي داشته باشد، تاثيري منفي است و شائبه طفره رفتن از اصل موضوع را به ذهن متبادر ميکند.
محمد قائد، اين صفحه براي شما جاي مناسبي نيست
محمد قائد، اين صفحه براي شما جاي مناسبي نيست
11/16/2008
سلام علي عزيز
اين دفعه کامنتي گذاشتي که واقعا، سهل و ممتنع، مطلب من، عقايد من و وجدان منو با چالش روبرو کرد. در حقيقت ميتونم بگم که يه کامنت جدي بود و شايد فتح باب يک بحث جدي.
اولا که اينجا بحث به اين خاطر پيچيده شده که پاي مساله ميهن و ميهن پرستي وسط اومده و اين ممکنه موضوع رو تا حد زيادي منحرف کنه. در مورد اين عبارت که در دفاع از ميهن هرکاري مجازه من تا اندازه اي شک دارم. بنظر من در مورد هيچ چيزي هر کاري مجاز نيست. حتي در اطاعت از خدا. مگر در موردي که شما ابراهيم باشيد و يقين داشته باشيد به اينکه آنچه در عالم رويا ميشنويد دستور صريح پروردگاره. تازه ابراهيم(ع) هم ابتدا از خدا ميخواد که نشانه هاش رو نشون بده تا يقينش کامل بشه و دلش آروم بگيره ليکن براي ما که از وحي مستقيم بي بهره ايم حصول به همچين يقيني غير ممکنه. البته اين به معني تعطيلي تمام دستورات خدا نيست بلکه بايد ظرف و مظروف رو هم سنجيد. فقط کافيه نگاهي به کاري که ابراهيم مصمم به انجامش بود و در حقيقت مصداق بارز "هرکاري" بود بندازيم.َ
درهرحال، من به توجيه کردن وسيله توسط هدف اعتقاد ندارم. چون به اعتقاد پوپر هيچ تضميني وجود نداره که اون وسيله تنها و تنها براي وصول به هدف به شما کمک کنه و هيچ تاثير جانبي اي ايجاد نکنه(که البته به عقيده اون هميشه ايجاد ميکنه ضمن اينکه حصول به هدف هم هيچ وقت کامل نيست)
در مورد افه جوانمردي و به باد دادن مملکت با تو موافقم. قائم مقام فراهاني وقتي که وزير محمدشاه شد چون داغ عهدنامه ترکمانچاي هنوز تازه بود اين سخن رو همه جا به زبون مي آورد که " من به مردي و نامردي اين عهدنامه رو ملغي خواهم کرد" قطعا در مورد مملکت اين مساله شکل ديگه اي پيدا ميکنه. مثلا من اعتقاد دارم که شاه يک مملکت زياد نمي تونه آوانگارد عمل کنه يا زياد جهان وطن يا منطقي باشه. در مورد رضا شاه ميگند که اگر در جلسه اي صحبت از اين ميشد که مثلا تعداد درياچه هاي سوييس از ايران بيشتره بهش بر ميخورد! و قهر ميکرد! که البته اينطوري هم بايد باشه. اما همين چيزها هم حد و حدودي داره و در جايگاههاي مختلف متفاوته. مثلا اين اخلاق براي يک شاه پسنديده است اما آيا از يک روشنفکر هم قابل قبوله؟
من تقريبا شکي ندارم که خيلي از مردمان اين سرزمين اگر پاش بيفته حاضرند جونشون رو فداي اين کشور بکنند. اما همين مردم حاضر نيستند قانون کشوري رو که حاضرند براش بميرند رو رعايت کنند. نه تنها اگه پليس نباشه از چراغ قرمز رد ميشند ... اگه پاش برسه از رشوه گرفتن هم ابايي ندارند. اين يک ويژگي نهادينه فرهنگيه و قابل انکار نيست.
تا صحبت از ميهن ميشه همه معتقدند که حاضرند براش کشته بشند اما آخه مگه براي ساختن مملکت هميشه بايد همه کشته بشند؟ توي تمام سرود هاي ما از سرود ملي بگير(در راه تو کي ارزشي دارد اين جان ما) تا آهنگي که آرش واسه جام جهاني خونده(اگه پاش بيفته واسه ايران مي ميريم) هرجا صحبت از ايران ميشه فورا صحبت از مردن براي ايران هست. آخه اين چه اژدهايه که توي ذهن ما لونه کرده و اسمش رو گذاشتيم وطن و مثل ضحاک از جون جوونهاش تغذيه ميکنه.
تراژدي رستم و سهراب شايد حق مطلب رو درست ادا نکنه. اما اگه قبول داشته باشي ، اسطوره هاي هر سرزميني آيينه تمام نماي طرز تفکر و هويت و فلسفه زندگي مردمان اون سرزمين هست و سهراب بايد کشته ميشد وگرنه ما ايراني نبوديم، يا مثلا سياوش، آهان سياوش مثال مناسب تريه. اونجا که جوون بيچاره متهم به اين ميشه که به زن پدرش نظر داره- که حالا توي شاهنامه نظري هم نداره اما فرض کن داشت مگه تمام زنهاي زيبا و جوون بايد مال پدرشاهها باشه که يک عمر توي اين مملکت حرمسرا داري کردند- بعد هم که قضيه ثابت ميشه که اينطور نبوده باز دست از سرش بر نميدارند و اينقدر براش دسيسه چيني ميکنند که مجبور ميشه بذاره بره- و مگر نه اينکه خيلي جوونها گذاشتند و رفتند- خوشبختانه امروز ديگه اون سيستم پدر شاهي توي اونور آب وجود نداره که درآخر سياوش، باز قرباني همون سيستم پدرشاهي مشابه بشه و ما سالها براي غربت و مظلوميتش زار بزنيم و اين هم جزء شاکله هاي هويتي ما بشه.
در مورد ميهن پرستي هم فکر ميکنم صفحات تاريخ بشر بيشتر از اونکه از آدمهايي پر باشه که با حفظ اصول جوانمردي مملکت ها رو به باد داده باشند از آدمهايي پره که به اسم مليت و سوار بر اصول مطنطن ميهن پرستي و ناسيوناليزم از مردمشون سوء استفاده کردند و مملکت شون رو به باد دادند.
در نهايت فکر ميکنم اگر وطن مهمه، اگر زبان مهمه، اگر هويت مهمه براي اينه که انسان مهمه و هرکدوم از اين مسائل اگر سد راه انسان قرار بگيره بايد برداشته بشه اينها تا جايي موجهند که در خدمت من باشند نه من در خدمت اونها چون عمر کوتاهه و دعواهاي عمرو و زيد طولاني.
Subscribe to:
Posts (Atom)