12/24/2007

تمام قصه بشر

اميدي داري که فيلم در ايران به نمايش در بيايد؟
فيلم در ايران از طريق دي وي دي هاي غير قانوني ديده خواهد شد.
البته آنها فيلم را خواهند ديد، مثل ساير چيزهاي ممنوع در ايران. هميشه فکر مي کنم که با ممنوع بودن چيزي، توجه به آن بيشتر مي شود.
تمام قصه بشر از آدم و حوا است و اين که هر کاري خواستند بکنند، فقط از سيب ممنوع نخورند. اما اولين کاري که کردند اين بود که از سيب ممنوع خوردند. اين طبيعت ماست .
مرجان ساتراپي سازنده فيلم پرسپوليس در گفتگو با خبرگزاري آسوشيتدپرس به نقل از راديو فردا

12/22/2007

نردبان

نردبان اين جهان ما و مني است
عاقبت زين نردبان افتادني است

لاجرم آن کس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست

12/17/2007

او که نسبتا محترم بود

رسوبات فاشيسم حتي در خرده فرهنگ متجدد جامعه ايران ته نشين شده است. داريوش فروهر، رهبر حزب ملت ايران که در ميانسالي مرد نسبتا محترمي شد و پس از مرگي فجيع نوعي قهرمان ملي به شمار مي آمد، در جواني سردسته يکي از باندهاي پيراهن سياهانِ فاشيست بود . اين باندهاي چماقدار سالها پس از سقوط خفت بار هيتلر و موسوليني به تقليد از دار و دسته هاي آنان راه افتاد و دوام آورد، چون نظريات فاشيستي، وقتي لبه هاي تيزشان را سنباده بزنند و قدري عنعنات و شعر ميهني قاطي بحث کنند، در اينجا، برخلاف اروپا، معقول به نظر ميرسند. بعدها اين دار و دسته ها بنا به مصلحت روز شعارهايشان را عوض کردند و عقايدي کهنه را در زرورق هايي جديد پيچيدند.

محمد قائد، ظلم جهل و برزخيان زمين، ص107

12/16/2007

گلوله بند

يكشنبه 8 ربيع الثاني 1303:
ميرزا محمد مليجك اول ادعا كرده بود شخصي است دعايي دارد گلوله بند، هر كسي آن دعا را با خود داشته باشد گلوله به او كارگر نيست. قرار شد آن دعا را به گردن مرغي ببندند و هدف تير نمايند تا تجربه حاصل شود. شخص دعا نويس را كه محمد شفيع ولد اسمعيل ميرزا ابن فتحعلي شاه و معمّم و درويش مسلك ريش سفيدي است آوردند. كهنه بسته اي (حاوي دعا) را بگردن مرغ بيچاره بست و شخصي از فاصله سي قدمي تيري به سمت مرغ شليك كرد. شليك تير همان و مردن مرغ همان. شاهزاده دعا نويس خفيف شد.مليجك سرخ شد. شاه محض تسلي او را دلداري مي داد. ده تومان به شاهزاده انعام مرحمت شد...

از روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه

12/03/2007

کشته موی تو

امام جمعه مشهد گفت : بايد به تعداد تارهاي موي زنان بدحجاب کشته بدهيم .
داشتم فکر ميکردم اين شامل ما نميشود چون ما که همين الان هم کشته ايم.

اي سلسله مو دستي بر طره پر خم زن
يک سلسله مو بگشا صد سلسله بر هم زن
خواهي که شود کشته از هر طرفي فوجي
جانا صف مژگان را يک مرتبه بر هم زن

12/01/2007

امشب قمر اينجاست

غزلي از استاد شهريار در وصف شبي و بزمي با قمرالملوک وزيري:

از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست
آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد
چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست

آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست

شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق
پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست

هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا
جائي که کند ناله عاشق اثر اينجاست

مهمان عزيزي که پي ديدن رويش
همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست

ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش
اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست

آسايش امروزه شده درد سر ما
امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست

اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام
برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود
باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست

اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد
کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست

استاد محمد حسين شهريار

11/28/2007

هَوَسمندانه

چيز ديگري که مي بينم به زبان ها افتاده داستان ترياک است که من کشيده ام يا مي کشم. اين را هم يکي نوشته و ديگران پياپي ازو برمي دارند و مي نويسند. چون در باره آن هم ياران پرسيده اند پاسخ مي دهم: همه مي دانيد که ترياک در توده ما رواج داشته، من هم با آن برخوردي داشته ام ترياک چيز بدي است و به تن آدمي زيان آشکار مي دارد، ولي چيزي که سلب شرافت کند و يا ننگي باشد نيست. بدي هرچيزي را بايد به اندازه خودش دانست. نخست بار که من ترياک را ديدم و شناختم در شوشتر در زمان گرفتاري به جنگ مي بود. چون ما گرفتار مي بوديم و هر روز کارمندان عدليه به خانه من آمدندي و در شوادن (زيرزميني) با هم بسر برديمي يکي دو تن از آنان ترياک کشيدندي. چون گاهي به من نيز تعارف کردندي مي پذيرفتم و مي گرفتم. سپس که به تهران آمدم چند بار در خانه هاي ملک الشعرا و وحيد دستگردي همان رفتار تکرار شد. يکبار هم در تبريز در خانه حاجي حسين آقا کمپاني ميهمان ميبوديم و پس از ناهار ديدم يکي دو تن بيخ گوشي سخن مي گويند. دانسته شد برخي ميهمانان ترياک خواهند کشيد و از من شرم مي کنند. گفتم: ترياک چيز شرم آوري نيست، چيز زيانمندي است. گفتند گرفتاري است پيش آمده، ولي ميکوشيم که کم گردانيم و از ميان ببريم. دراين جاهاست که کساني مرا در بزم ترياک يافته و ترياک کشيدن مرا ديده اند و همين دستاويزي شده که پياپي بنويسند. تو گويي من کاري پنهان کرده بودم که آنان پي برده اند و مي خواهند به آشکار اندازند، يا تو گويي من مي گويم هوسي نداشته ام و کارهاي هوسمندانه نکرده ام. من خود مي گويم: پيش از آنکه به اين راه درآيم هوسبازي ها نيز کرده ام، خدا را سپاس که هوسبازي هاي من از اين گونه بوده. خدا را سپاس که دشمنان ما که شب و روز مي کوشند که براي من ايرادي پيدا کنند بيش از اينها بدستشان نميرسد.

احمد کسروي، زندگاني من، تهران، نشر و پخش کتاب، 2535(ص 341)

11/25/2007

همان الفاظ بى‏معنى

وزراى ايران قدمت تاريخ ايران را سد جميع بلاها مى‏دانند. هر چه فرياد مى‏كنى سِيل رسيد، مى‏گويند سه هزار سال است همين طور بوده‏ايم و بعد از اين هم خواهيم بود.

سركار وزير؛ آنوقتى كه شما در آسيا به طور دلخواه خود سلطنت مى‏كرديد، آنوقت كسى دويست فرسخ راه را در ده ساعت طى نمى‏كرد. آن وقتى كه انتظام دولت را به وَقر بى‏معنى و قُطر شكم مى‏دانستند آن ايام مدتى است گذشته است. حالا در سه هزار فرسخى ايران يك قلعه آهنى مى‏سازند و مى‏آيند محمّره 1 را در دو ساعت منهدم مى‏كنند. حالا در مقابل اقتدار دول همجوار نه الفاظ عربى به كار مى‏آيد، نه استخوانهاى اجدادى، حالا چيزى كه لازم داريم علم است و بصيرت. هزار قصيده عربى حفظ داشته باشيد و هزار فرمان نجابت ابراز نمائيد، باز نخواهيد فهميد كه دولت ساردانيا 2 كه از آذربايجان كوچكتر است و ده سال قبل از اين دوازده كرور ماليات داشت، چطور شد كه حالا سى كرور ماليات دارد. مى‏دانم خواهيد فرمود ولايت را نظم دادند، مردم را آسوده ساختند، مملكت را آباد كردند. اين الفاظ را رديف‏كردن آسان است، اما وقتى كه از شما بپرسند: راهِ آبادىِ ولايت كدام است، همان الفاظ بى‏معنى را خواهيد گفت كه هر احمقى در هر ايام گفته است.

ميرزا مَلكَم ‏خان ناظم ‏الدوله ، رسالۀ تنظيمات

1 نام قديم خرمشهر.
2 پادشاهى ساردنى كه بعداً دولت متحد ايتاليا را تشكيل داد.

11/19/2007

سلطان العارفين

نقل است که از او پرسيدند : اين درجه به چه يافتي و بدين مقام رسيدي ؟
و گفت :شبي در کودکي از بسطام بيرون آمدم ماهتاب مي تافت . جهان آراميده و حضرتي ديدم که هژده هزار عالم درجنب آن حضرت ذره اي نمود .
شوري در من افتاد و حالتي عظيم بر من غالب شد . گفتم خداوندا! درگاهي بدين عظيمي و چنين خالي و کارهايي بدين شگرفي و چنين تنهايي ؟
هاتفي آواز داد :درگاه خالي نه از آن است که کسي نمي آيد ، از آن است که ما نمي خواهيم ! که هر نانشسته رويي شايسته اين درگاه نيست . نيت کردم که جمله خلايق را بخواهم . باز خاطري آمد که مقام شفاعت محمد راست عليه السلام . ادب نگاه داشتم . خطابي شنيدم که :بدين يک ادب که نگاه داشتي نامت بلند گردانيدم . چنانکه تا قيامت گويند سلطان العارفين بايزيد .

تذکره الاولياء

11/12/2007

نافريفته خان

آن طور که نوشته اند، محمّد صادق تفرشي متخلّص به «نامي»، تاريخي در احوال زنديه نوشته بوده است- بعد از پايان يافتن کتاب، علي مرادخان زند، روزي در اصفهان ميرزا محمّد صادقِ نامي را طلبيد و به عتاب گفت: «تو کريم زند را به چه سبب از نسل کيان نوشته اي، کيان کجا و ايناغ لُر کجا؟ ما فرقه لُر، از اذلّه ايران و خر دزدانيم.» همان ساعت «تاريخ زنديه» را ازو خواسته، و در لگن شسته حکم نمود که آب او را به خوردِ او داده باشند- و چنانچه گفته بود به عمل آمد.»1
بعدها که جعفرخان زند به حکومت رسيد، ميرزا صادقِ نامي را طلبيد و «تاريخ زنديه» را ازو خواست. «او مذکور کرد که مسودّه هاي آن موجودند. فراهم آورده، بعد از يک هفته. . . «تاريخ زنديه» را نزد جعفرخان آورده، بسيار تحسين و آفرين يافت، و جعفرخان مبلغ پانصد تومان. . . به او انعام داد.» و چنان مي نمايد که بساط دود و دمِ نامي آخر عمري تأمين شده باشد، زيرا به روايت تاريخ، «نظر به افراطي که در خوردنِ افيون مي کرد اکثرِ روزها در اَشغال مهمّ ديواني و آمدن به دولت خانه خاقاني کاهل بوده.»2

1. ن. ک. به: رضا ناروند، مجله ارمغان، ص 212.
2. ن. ک. به: محمّد ابراهيم باستاني پاريزي، شاهنامه آخرش خوش است، تهران، چاپ چهارم، ص 493.

محمدابراهيم باستاني پاريزي: مقاله آتش در زير پنجره

11/10/2007

طبيب مرده

سه شنبه 5 ربيع الثاني1300:
.... از اتفاقات اينكه شب دوشنبه گذشته ميرزا محمد علي طبيب را براي معاينه مريضي كه قولنج كرده بود برده بودند. طبيب به كسان مريض گفته بود كه مرا بيخود آورده ايد. اين مريض دو ساعت ديگر تمام مي‌كند و اميدي به خوب شدن اونيست. اطرافيان مريض بناي گريه و ناله را گذاشته بودند و طبيب برخاسته بود كه به خانه مراجعت نمايد در اثر سكته افتاده و فوراً مرده بود. لذا از خانه مريض طبيب مرده را به خانه‌‌اش بردند و مريض هم شفا يافت و هم اكنون زنده است. اين از عجايب است كه بايد عبرت بگيريم و هميشه مرگ را به ياد داشته باشيم.

از روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه

10/31/2007

مرگ شاعر

حرف هاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
قيصر هم رفت. زود بود اما نامنتظر نبود.چند روز پيش بود که شعري از او در وبلاگم گذاشتم واقعاً چقدر زود دير ميشود. اينک ببهانه خداحافظي:

آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت
« آيا » ز ياد رفت و « چرا » در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

قيصر امين پور

10/28/2007

مرد نکونام

در آن ايام [سربازي]، قيمت نفت ناگهان چهار برابر شده بود و اندك زمانى بعد، تورّم چنان صعود كرد كه دولت بيش از پيش ناچار از دخالت در قيمت‌گذارى شد. از جمله دستورالعمل‌هاى اتاق اصناف و وزارت بازرگانى و يادم نيست كجاها، يكى اين بود كه تخم ‏مرغ بايد كيلويى خريد و فروش شود، نه عددى.
يك صبح كه نوبت نگهبانى ِ آشپزخانه به من افتاده بود، وقتى با سربازها به آمادگاه لشكر رفتيم، به استوار مأمور تحويل خواروبار تذكر دادم كه تخم ‏مرغ دانه‌‏اى نه، بلكه وزن متوسط تخم‏ مرغ ضرب‏در تعداد نفرات. برّ و برّ به من نگاه كرد و گفت چنين حرفى برايش تازگى دارد. گفتم وقتى تازگى‏اش را از دست داد ما برمى‏گرديم و سهميه تخم ‌‏مرغ گـُردان را مى‏گيريم. و بيرون آمدم. جلو در ِ آشپزخانه هنوز از جيپ پياده نشده بودم كه سربازى از ستاد گُردان دوان‌‏دوان سر رسيد و گفت رئيس ركن چهار لشكر مرا خواسته است.
سرهنگِ رئيس آماد و ترابرى با بى‏صبرىِ آشكارى كه پشت لايه‌‏اى نازك از خونسردى ِ ادارى مخفى شده بود، و با جملاتى كه سعى مى‏كرد هرچه بيشتر لفظ قلم باشد، گفت ارتش از حضور دانشگاه ‏رفته‌‏ها استقبال مى‏كند اما جوانان درس‏‌خوانده هم بايد خودشان را جمع و جور كنند، رفتار شخصى را كنار بگذارند و توجيه بشوند (اصطلاحاتِ ''شخصى‏" و ''توجيه‌‏نشده" در ارتش براى توصيفِ آميخته به تحقيرِ رفتار آدمهاى بى‏انضباط و شوت به كار مى‏رود). و ناگهان پرونده رو كرد: اصطلاحات عجيب ‌وغريب در دهن سربازها مى‏اندازم و به آشپزخانه گـُردان گفته‏ام ''مطبخ ِ قشون‏"؛ كه لنترانى‏پراندن در محيط نظامى غيرقابل تحمل است؛ كه ابعاد سبيلم خيلى از كادر مجاز فراتر مى‏رود؛ و رفت سر اصل مطلب: لغو دستور كرده‏ام و در برنامه جارى دست به اخلال زده‏ام؛ و شمشير را از رو بست: برهم‌‏زدن برنامه غذايى ِ پادگان يعنى گرسنه‌‏نگه‌داشتن پرسنل؛ گرسنه‌نگه‌داشتن پرسنل يعنى تمهيد براى شورش، و اين يعنى سپرده‌شدن فرد خاطى به دادگاه نظامى. تخم‌‏مرغ‏‌ها را طبق روال هميشگى تحويل گرفتيم و بساط سبزى پلو و كوكوى پرسنل لنگ نمانـْد.
بعدها از خودم پرسيدم چرا آن روز صبح به فكر افتادم يك‏تنه روش جارىِ ارتش را تغيير بدهم و حق سربازها را بگيرم؟ اگر خوددارىِ من از تحويل‌‏گرفتن تخم‌‏مرغ‌‏ها باعث مى‏شد سربازهاى گـُردان بدون ناهار بمانند و دست به شورش بزنند، و بعد مرا به دادگاه نظامى ببرند، محكوم كنند و در سپيده‌ دمى سرد و مِه‌آلود به جوخه اعدام بسپارند، آيا كتابى (به سياق قيام افسران خراسان و احتمالاً به كوشش آقايان ايرج افشار يا على دهباشى) منتشر مى‌شد با عنوان «مينى قيام ِ خراسان»؟ آيا ياد و خاطره من در كتابها ارزش آن را داشت كه فداى تلاش تك‏نفره خويش در راه شمارش بيضه ماكيان و افزايشِ احتمالى ِ سهميه كوكوى سبزىِ پرسنل شوم؟ بگذاريد به ‏عنوان خالى‏بندِ سابقه‌‏دار يك بار هم كه شده حرف دلم را بزنم: بر خلاف نظر سعدى كه "مرد نكو نام نميرد هرگز"، بيشتر با نظر وودى آلن موافقم كه آدم بهتر است در آپارتمان ِ خودش زنده باشد تا در دل ِ مردم.

محمد قائد، برگرفته از "تخم مرغ های قشون و چتر من"

10/25/2007

ديده سعدي و دل

سرو سيمينا به صحرا مي‌روي
نيک بدعهدي که بي ما مي‌روي

کس بدين شوخي و رعنايي نرفت
خود چنيني يا به عمدا مي‌روي

روي پنهان دارد از مردم پري
تو پري روي آشکارا مي‌روي

گر تماشا مي‌کني در خود نگر
يا به خوشتر زين تماشا مي‌روي

مي‌نوازي بنده را يا مي‌کشي
مي‌نشيني يک نفس يا مي‌روي

اندرونم با تو مي‌آيد وليک
خائفم گر دست غوغا مي‌روي

ما خود اندر قيد فرمان توايم
تا کجا ديگر به يغما مي‌روي

جان نخواهد بردن از تو هيچ دل
شهر بگرفتي به صحرا مي‌روي

گر قدم بر چشم من خواهي نهاد
ديده بر ره مي‌نهم تا مي‌روي

ما به دشنام از تو راضي گشته‌ايم
وز دعاي ما به سودا مي‌روي

گر چه آرام از دل ما مي‌رود
همچنين مي‌رو که زيبا مي‌روي

ديده سعدي و دل همراه توست
تا نپنداري که تنها مي‌روي

سعدي

10/21/2007

اهل آن ولايت

مرحوم مجيدالملک تبريزي که از نزديکان محمدعلي ميرزا در ولايتعهدي اش بود نقل کرد که روزي در باغ شمال تبريز، کنار استخر دائره وار ايستاده بوديم. وليعهد صحبت از آرزوهاي خود کرد و گفت: بزرگترين آرزوي او [وليعهد] آن است که حاکم کرمان بشود. و اين حرف که مثل توهيني به آذربايجان تلقي شد به ما برخورد و گفتيم: «قربان اين چه فرمايشي است؟ آذربايجان هميشه مقام بزرگي در ايران داشته و وليعهدنشين بوده است. چرا کرمان را به آن ترجيح مي دهيد؟» در جواب گفت: «سفيه مباش. اگر در کرمان پوست مردم را بکنيد صدائي در نمي آيد، اما اهل اين ولايت (تبريز) پرشور و شر هستند و غوغا مي کنند.»

محمدابراهيم باستانی پاریزی، مقدمه تاریخ کرمان

10/17/2007

فدايي ملت

تقي زاده در مجلس پنجم (1305-1303) نقش فعالي نداشت. حتي به جرگه دموکرات ها و سوسيال دموکرات هاي مجلس - که سليمان ميرزا رهبرشان بود- نپيوست. هوشمندي و تجربه و مشاهداتش به او آموخته بود که يکشبه و يکساله و چند ساله نمي توان جامعه را-آن هم جامعه ايران را-بکلّي عوض کرد. گذشته از اين، کسي که زماني نام خود را «فدايي ملت، تقي زاده» امضاء مي کرد اينک همه توهماتش را در باره هموطنانش از دست داده بود. دوسال پيش از بازگشت به ايران در نامه اي به دکتر محمود افشار (از آلمان به سويس) نوشت:
"اغلب بلکه نزديک به تمام ايرانيان سست عنصر ومُذبذب ومُداهن ومتملّق و باتعارف وموافقِ مقام حرف زن و دروغگو و اهل تقيّه و مدارا و به اصطلاح خودشان اهل پُلتيک هستند وهر روز به حسب مقام داراي يک عقيده که درحُکمِ آن روزغلبه دارد مي باشند. . . ودايم مشغول دسايس واسباب چيني وکارشکني وآنتريگ اند."

محمدعلي همايون کاتوزيان، مقاله سيّدحسن تقي زاده: سه زندگي در يک عمر

10/15/2007

بايد عوض کنم

بايد که شيو ه ي سخنم را عوض کنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

گاهي براي خواندن يک شعر لازم است
روزي سه بار انجمنم را عوض کنم

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
آنگه مسير آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانه ي يک دوست سر زدم
اينبار شکل در زدنم را عوض کنم

وقتي چمن رسيده به اينجاي شعر من
وقت است قيچي چمنم را عوض کنم

پيراهني به غير غزل نيست در برم
گفتي که جامه ي کهنم را عوض کنم

دستي به جام باده و دستي به زلف يار
پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم؟

شعرم اگر به ذوق تو بايد عوض شود
بايد تمام آنچه منم را عوض کنم

ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست
روزي که شيوه ي سخنم را عوض کنم

***

بايد پس از شکستن يک شاخ ديگرش
جاي دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

مرگا به من! که با پر طاووس عالمي
يک موي گربه ي وطنم را عوض کنم

وقتي چراغ مه شکنم را شکسته اند!
بايد چراغ مه شکنم را عوض کنم

عمري به راه نوبت ماشين نشسته ام
امروز مي روم لگنم را عوض کنم

تا شايد اتفاق نيفتد از اين به بعد
روزي هزار بار فنم را عوض کنم

با من برادران زنم خوب نيستند
بايد برادران زنم را عوض کنم!

دارد قطار عمر کجا مي برد مرا؟
يارب! عنايتي! تِرَنم را عوض کنم

ور نه ز هول مرگ زماني هزار بار
مجبور مي شوم کفنم را عوض کنم

ناصر فيض

10/10/2007

همان حكايت هميشگي

حرف هاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آه...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدر زود دير مي شود ...

قيصر امين پور

10/08/2007

البته تا پاي فاجعه رفتند

در سال 1911 واقعه شوستر پيش آمد. دولت ايران مورگان شوستر جوان ليبرال آمريکايي را با اختيارات زياد خزانه دارکلّ کرد. شوستر مردي درست کار و کم تجربه و ايدآليست بود و راه و رسم مديريت در اوضاع و احوال ايران را نمي دانست. هم هيئت حاکمه ايران را خشمگين کرد هم دولت جابر و قاهر روس را که در شمال ايران تقريباً حکومت مي کرد. وقتي هم که روس ها، به مناسبت پاره اي از اقدامات شوستر، از دولت ايران خواستند که عذرخواهي کند، خون ملّت و نمايندگان مجلس به جوش آمد و طبل آمادگي براي شهادت نواخته شد. درجايي که مي شد با يک ژست فروتنانه آتش خشم روس ها را فرونشاند، واکنش تند و بي حساب ملّت غيور سبب شد که روسيه تزاري لشکر خود را در شمال با تهديد به اشغال تهران به حرکت درآورد. در نتيجه، ودر آخرين لحظات، دولت ايران به خفتّ بارترين نحوي مجبور شد به تقاضاهاي بعدي و صد بدتر و شديدتر روس ها- از جمله عزل و اخراج شوستر از ايران- تن در دهد و، باز هم از روي ناچاري، مجلس محترم را منحّل کند.
تقي زاده در سيزده تلگراف از خارج به سرانِ ملّت و دولت التماس کرد که سرسختي کودکانه و زيان بار را رها کنند: به مؤتمن الملک (رئيس مجلس)، به سليمان ميرزا (بعداً اسکندري، رهبر دموکرات ها در مجلس)، به وحيدالملک (بعداً شيباني، از رهبران دموکرات در مجلس) به سيّد محمدرضا شيرازي (بعداً مساوات، از رهبران دموکرات در مجلس) به سردار اسعد سوّم (جعفر قليخان بختياري، که عمويش صمصام السلطنه رئيس الوزرا بود)، به وثوق الدوله (وزيرخارجه)- به بعضي از اينها، چند بار. اهميّت موضوع فقط در ارتباط با زندگي تقي زاده و فاجعه شوستر نيست، بلکه بويژه در ارائه نمونه اي از افراطي گري هاي ملّت ايران است که همواره با ردِّ هرگونه مصالحه براي خود فاجعه آفريده و از آن نيز درسي نگرفته است. تلگراف به مؤتمن الملک نمونه بارز کلّ آنهاست:
"با نهايت اضطراب و تحيرّي که از يک هفته به اين طرف دچارش بودم هرگز گمان نمي کردم که دولت و ملّت ايران سَرِ يک عذرخواهي مملکت را به باد بدهند. . . ولي اخبار امروز راجع به اين که اولتيماتوم را تا سه شنبه تمديد کردند شعله اميدي در دلم روشن کرد که بلافاصله به عرض فوري اين تلگراف مبادرت کردم. نمي دانم در ميان اولياي امور کسي نيست که اهميّت موقع را کاملاً بسنجد وبداند که همه عالم ما را تقبيح مي کنند که سَرِ يک عذرخواهي اين همه ايستادگي مي کنيم. از جناب عالي شخصاً به نام وطن التماس مي کنم. . . همين فردا يک کابينه فوري ولو يک هفته اي تشکيل داده و عذرخواهي و مرمّت کنيد که وقت فوت نشود."
البته تا پاي فاجعه رفتند، اگرچه شخص مؤتمن الملک (حسين پيرنيا) از معدود کساني بود که نوعي مصالحه را ترجيح مي دادند.

محمدعلي همايون کاتوزيان، مقاله سيّدحسن تقي زاده: سه زندگي در يک عمر

10/01/2007

بازی

تا آنجا که من ميدانم ويروس هاي کامپيوتري بايد دو خصوصيت عمده داشته باشند يکي اينکه درروند طبيعي کار دستگاه اخلال ايجاد کنند ويا حداقل بطور مخفيانه و بدون اجازه کاربر اطلاعات را انتقال دهند مثلا نوعي جاسوسي( مثل spyware ها)، دوم اينکه قابليت تکثير داشته باشند، يعني اينکه از ابتدا تمهيداتي جهت گسترش و همانند سازي آن انديشيده شده باشد.
اين بازيهاي وبلاگي هم کمابيش از هر دو خصوصيت برخوردارند. ابتدا اينکه اخلال وتفتيش عقايد ميکنند و دوم اينکه فرد خود را موظف ميبيند که اين ويروس را به ديگري انتقال دهد. مثل نامه هايي که در خانه ها مي انداختند و در آن ادعا ميشد که اگر آن را ناديده بگيريد به زودي اتفاق شومي برايتان مي افتد و اگر آن را مثلا در هفت نسخه تکثير و پخش نماييد ظرف هفت روز خبرهاي خوشي برايتان ميرسد.
اين ابداع هرچند اسمش بازي است ولي آدم را به ياد فيلمي با همين نام مي اندازد، در آن فيلم هم با وجود پايان خوش آن، اين احساس به بيننده دست ميدهد که وارد در هر بازي اي نشود.
به هر حال من مثل بار پيش عضويت مشروط در اين بازي را ميپذيرم. يعني به سوال پاسخ ميدهم اما کسي را براي ادامه و گسترش بازي معرفي نميکنم.
به نظر خودم بهترين پست وبلاگم 300 بوده است.