1/12/2011

علیٌ

چند روز پیش حین پرسه در یوتیوب به قطعه ای از سخنرانی جلال آل احمد بر خوردم که بمناسبت بزرگداشت نیما یوشیج در سال 1347 در دانشگاه تهران ایراد شده بود. از چند جهت این قطعه از سخنرانی برایم جالب بود یکی اینکه تا چند روز پیش فیلمی از او ندیده بودم و لهجه اش به نظرم کمی عجیب آمد همان احساسی که وقتی برای اولین بار صدای علی شریعتی را میشنیدم داشتم. در آن موقع تعجب کردم که چطور این تن صدا و این لهجه میتواند ایجاد جاذبه کاریزماتیک کند. دیگر، افرادی بودند که در آن جلسه حاضر بودند و من تنها سیاوش کسرایی را از آن جمع شناختم. دیگر طرز لباس پوشیدن و حرکات او در حین سخنرانی بود و دست آخر سخنان او بود که برایم بسیار جالب و گویا بود. بر آن شدم که آن را از منظری چند بررسی کنم.
ابتدا پیاده شده متن سخنرانی او را – البته تا جاییکه در آن قطعه فیلم بریده شده بود می آورم:
"اگر اهمیتی و احترامی هنوز ما برای نیما قائل هستیم – همه ما- به این علت است که نیما یک شاعر پولیتیزه است – فرنگیش رو میگم- دپولیتیزه نیست مثل بعضی از شعرا. شعر معاصر متاسفانه به سمت این سراشیب داره میره. احترامی که ما برای نیما داریم- گفتند دوستان عزیز- یک علتش اینست که سخت پولیتیزه بود اما شعار نمیداد فرض بفرمایید در قضیه شب : "شب قرق باشد بیمارستان" بله؟ چی میخواد بگه؟ سیاست دیگه. خیلی ساده است وضع گرفته است در مقابل یک عده مسائل اجتماعی و سیاسی. اما اینکه هنر چیست و آیا نیما هنرمند بود یا نبود و از شعرای معاصر که راه او را می پیمایند یا نمی پیمایند هنرمند هستند یا نه من راستش از حرفهای گنده زدن خوشم نمیاد. هنر، آدمیزادی که پر میخوره و میخوابه این حتما آمبلی میگیره یعنی خونش لخته میشه میترکه این باید راه بیفته حرکت کنه یه کاری انجام بده این حضرات هم یه چیزایی رو از این اجتماع میگیرند پسش میدند به اون، تو اینا رو هنر میشناسی علیٌ نمیشناسی علیٌ."
در مورد طرز تلقی او از آوازه و اهمیت نیما ایرادی بر او نیست هر چند اکثر ادبا نیما را از آن جهت بزرگ میدانند که راهی نو در سرایش شعر ابداع کرد که به اختصار میتوان کوتاه و بلند کردن اوزان در بحورعروضی و باز کردن راه مضامین تازه در شعر فارسی را عنوان کرد. اما اینکه شاعر سیاسیست، قبل از او هم شاعران سیاسی کم نبوده اند از حافظ و فردوسی و سیف فرغانی و... که بگذریم در شعر معاصر هم ملک الشعرای بهار و فرخی یزدی و میرزاده عشقی و ... را میتوان در این دسته بندی جا داد.
بحث بر سر طرز تفسیر شعر نیما هم نیست که به عنوان شاهد می آورد اینطور مبهم با قید "خیلی ساده است" یعنی که چطور شما نمی فهمید.
بحث بر سر قطبی کردن – به سبک خودش اگر بگوییم پولاریزه کردن- جهان هنر به دو قطب خیر و شر و پولیتیزه و دپولیتیزه هم نیست.
بحث بر سر حرفهای گنده زدن است و تعریف شعر و هنر از منظر او. ادعای خطیب این است که -به تعبیر خودش- از حرفهای گنده زدن و شعار دادن خوشش نمی آید. شعار یعنی چه؟ بعضی آنرا در مقابل شعور میگذارند یا ارائه دیدگاهی اتوپیایی و پیاده نشدنی آکنده از تناقضات کمر شکن یا نق زدن های بی پایان که فراوان است در آثار خودش مثلا در "غربزدگی" نوشته است:
"وقتی میپرسیم اینهمه قشون برای چه؟ میگویند برای دفاع از مرزها و تامین امنیت و وحدت قومی اما باطنا مرزها را که دیدیم چگونه در مقابل کمپانی ها سخت نفوذ پذیرند و وحدت قومی را نیز که دیدیم چگونه از درون پاشیده و اصلا کدام حمله تا دفاعی لازم باشد؟"
یا در رفتارش مثلا در نادر دفعاتی که حکومت قصد داشت چیز نویسان را به مشورت بگیرد در دولت نخست وزیر کتابخوان – تعبیری که گاه شاه برای هویدا بکار میبرد- که با جمعی از آنان دوستی دیرینه داشت، پس از بر منبر رفتن و دادن شعارهای بسیار وقتی که هویدا ناگزیر گفت جلسه دیگری لازم است و من نوشیدنی خوبی خواهم آورد تا در زمانی دیگر و در مکانی دیگر بحث را پی بگیریم جواب شنید از او که ما را همان عرق خودمان در کافه های لاله زار بس و در گفتگو را برای همیشه بست.
یا در همین سطور نخستین در میان خطابه ای در بزرگداشت دوستی.
و اما در مورد تعبیری که بکار میبرد برای ارائه تعریفی از هنر- به عنوان درمان قطعی بیماری آمبلی - آیا آنان که پس از علیٌ علیٌ گفتن او کف زدند هیچ فکر نکردند که با این تعریف او از هنر هر آنچه را که پسامد خوردن و آرمیدن باشد بدین اعتبار باید هنر نامید. او که – به شهادت نزدیکانش چون ابراهیم گلستان - عاجز بود از خواندن متون فرنگی آیا تعریف قدمایی ارسطو را هم از هنر نشنیده بود تا اینگونه در جمع همان چیز نویسان، تعریف خود ساخته و خود یافته خود را از هنر بدین شکل لری فهم همیشگی اش برخ نکشد؟

12/29/2010

باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست

در كشور ما، مخصوصاً در سال هاي 1341 به بعد، كسي شاه را دوست نميداشت و غير از مادر پيرش كسي به وي علاقه و محبتي نداشت .برعكس، حالت رعب و بيمي از وي در پيرامون او پراكنده بود و به نظر مي آيد اين همان چيزي است كه خود او مي خواست.
آقاي ابراهيم خواجه نوري برايم نقل مي كرد كه يك روز از شاه پرسيدم:" چند تن دوست صادق و صميمي و قابل اعتماد داريد؟"
شاه مدتي قدم زد و فكر كرد و بالاخره جواب داد:" خيلي كم، شايد سه چهار نفر بيش تر نباشند."
گفتم:"اين باعث تعجب و تأسف است... "
باز مدتي قدم زد و فكر كرد و سرانجام گفت:" شايد همين بهتر باشد. لازم نيست عده زيادي شاه را دوست داشته باشند و بهتر است همه از او ملاحظه داشته باشند؛ عامل بيم بيش از عامل محبت در اراده عامه تاثير دارد."

برگرفته از کتاب "زندگی و زمانه علی دشتی" بقلم عبدالله شهبازی
نقل مستقیم از کتاب "عوامل سقوط" از علی دشتی



بی اختیار یاد این شعر مشهور از پروین اعتصامی افتادم:


روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
کاز آتش فساد تو، جز دود و آه نیست

روزی بیا به کلبه‌ی ما از ره شکار
تحقیق حال گوشه‌نشینان گناه نیست

هنگام چاشت، سفره‌ی بی نان ما ببین
تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست

دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد
دیگر به کشور تو، امان و پناه نیست

از تشنگی، کدوبنم امسال خشک شد
آب قنات بردی و آبی بچاه نیست

سنگینی خراج، بما عرضه تنگ کرد
گندم تراست، حاصل ما غیر کاه نیست

در دامن تو، دیده جز آلودگی ندید
بر عیبهای روشن خویشت، نگاه نیست

حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است
کار تباه کردی و گفتی تباه نیست

صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت
جز سفله و بخیل، درین بارگاه نیست

ویرانه شد ز ظلم تو، هر مسکن و دهی
یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست

مردی در آنزمان که شدی صید گرگ آز
از بهر مرده، حاجت تخت و کلاه نیست

یکدوست از برای تو نگذاشت دشمنی
یک مرد رزمجوی، ترا در سپاه نیست

جمعی سیاهروز سیهکاری تواند
باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست

مزدور خفته را ندهد مزد، هیچکس
میدان همت است جهان، خوابگاه نیست

تقویم عمر ماست جهان، هر چه میکنیم
بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست

سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی بخلق
در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست

9/27/2010

اختتام کار

جناب مستطاب حجة الاسلام آقاي سيد محمد طباطبايي سنگلجي دامت برکاته
خاطر مبارک را مستحضر مي‌نمايد
امروز دکتر خليل خان اعلم الدوله با لطايف الحيل توانست نظامنامه مجلس ملي را به صحه مبارک اعليحضرت همايون شهرياري رسانده و نقشه معاندين و بدخواهان را نقش بر آب نمايد. هرگاه کوشش اين مرد محترم نبود، دکتر دامش اجازه ملاقات نمي‌داد و اين دفعه هم وقت از دست مي‌رفت و کار به بن بست مي‌کشيد. کسالت اعليحضرت هم به قدري شديد است که اصرار جايز نبود خداوند تبارک و تعالي به ايشان شفا بدهد، شاه رعيت پرور و رئوفي هستند. زحمات ارادتمند را جنابان صنيع الدوله و محتشم السلطنه و مشيرالملک و اعلم الدوله ملاحظه فرموده‌اند. زمينه ها را کاملا مساعد و همراه کرده بودم و جرياناتي هم بوده است که بايد حضورا عرض کنم. چون مجال درک فيض حضور مبارک را نداشتم، مراتب را به اين وسيله معروض و خواستم اولين کسي باشم که مژده اختتام کار را به حضرتعالي داده باشم. گرچه به عقيده مخلص هنوز کار خاتمه نيافته است، ولي قدمي به جلو رفته‌ايم.
چنانچه دسترسي داريد، جناب آقا سيد عبداله مجتهد را از موضوع مطلع فرمائيد و نيز وسيله يکي از دوستان مشترک که ماشاء اله خيلي حرارت دارند به ايشان پيغام ميدهم.
در خاتمه مراتب ارادت قلبي خود را تقديم و از خداوند متعال توفيق خدمت را مسئلت دارم.
احمد قوام السلطنه
منبع: يادداشتهاي سيد محمد طباطبايي از انقلاب مشروطيت ايران، به کوشش حسن طباطبايي،تهران، نشر آبي، 1381

از متن اين نامه چند موضوع مستفاد ميشود:
- با اينکه قصد انکار زمينه هاي اجتماعي، تاريخي... را ندارم به گمان من بسياري از وقايع تاريخي در برهه اي حساس ميتواند به شکل ديگري رقم بخورد؛ مثلا در اينجا اگر نبود دستهاي پنهان کساني چون احمد قوام و دکتر خليل خان اعلم الدوله- که خود داستاني دارد اعزام او به فرنگ و تحصيل او در طب که در انتها به عهد ناصري و بواسير همايوني ميرسد- و ده روز ديگر "جريانات معاند و بدخواه" تيم مقابل دروازه باني ميکردند مظفر الدين شاه درگذشته بود و به قولي "جاي پادشاهي رئوف را پادشاهي غيور" گرفته بود و دست ايران و ايراني عجالتا به مشروطه اي بند نميشد.
- بسياري از تصميمات و تحولات در تاريخ ما به تبي بوده به خوابي، به استخاره اي به فالي... و از اين رهگذر بسياري از سرنوشتها رقم خورده است. مرزها عوض شده، تغيير مذهب ها صورت پذيرفته، مهاجرتها شده، خاندانها برافتاده يا برپا شده ...
- سير پر سرعت تاريخ ما در آن دوران، بطوري که کساني همچون سيدحسن تقي زاده و احمد قوام از دوران ناصري مشق سياست ورزي مي کنند، مي مانند و مي مانند ومنشا مآثرند تا در دوران پهلوي دوم که در کسوت کهنه_ سياست پيشگاني، اولي به رياست سنا ميرسد و دومي رياست وزرا.
- نقش انکار نشدني سيد محمد طباطبايي در پيروزي جنبش مشروطيت و رهبري و پايمردي او به همراه سيد عبداله بهبهاني- که در دوران ناصري در افواه عوام شايع بود که از علماي مرتشي است.
- مباشر "اختتام کار" واقع بينانه قبول دارد که" کار خاتمه نيافته است" زيرا که نيک ميداند که يک تکه کاغذ به خط احمد خان دبيرحضور يا همان قوام السلطنه ولو بصحه همايوني رسيده، نميتواند ضامن حق و اراده يک ملت بر سرنوشت خويش در مقابل نهاد کهنسال استبداد يا "استقلال سلطنت" باشد.
- احمد قوام را شايد بتوان ارزنده ترين و تعيين کننده ترين سياست پيشه در تاريخ معاصر ايران دانست. نقش او در وقايعي- که هريک به طريقي راهبردي ميتوانست سرنوشت اين مملکت را براهي ديگر کشاند- از همين نهضت مشروطيت گرفته تا وقايع خراسان و پسيان، آذربايجان و پيشه وري و نفت شمال، کردستان و قاضی محمد و جمهوري مهاباد، کاملا بي نظير است. اوست که مرد روزهاي سخت و دشوار است و اگر موفق ميشد در آخرين ماموريتش در تير 1331، شايد ميشد انتظار داشت که امروز ايراني متفاوت از آنچه هست داشته باشيم، همانطور که بي شک اگر ماموريتهاي بفرجام او نبود، اينک کتابهاي تاريخ ما طور ديگري نوشته ميشد.
- لقب حجة الاسلامي که به تمامي مجتهدين اطلاق ميشده است و من حتي در نامه هايي که به ميرزا حسن شيرازی نگاشته شده - با آنکه مجتهد اعلم و مطلق زمان بوده- نيز همين را ديده ام و بنظر ميرسد که اين القاب پيش از دوران حاضر، بيان کننده سطح تحصيلات حوزوي علما نبوده و صرفا از جهت پاسداشت احترام به جايگاه ايشان، آنهم در نامه ها و مراسلات، استعمال ميشده است وگرنه به همان عبارات "آقا شيخ" و " آقا ميرزا" و آقا سيد"و "ملا" ... بسنده ميکرده اند.

9/23/2010

بت های کاغذی

چقدر اينها آکنده از اعتماد بنفس اند و بي اطلاع از اوضاع ايران. اگر نقطه نظرات اين نشريه و نشريات از اين دست در همه موارد همينطور باشد – که به گمان من هست چون در مورد مثلا پيروزي دولت مرکزي مکزيک در کنترل ترافيک مواد مخدر من نه چيزي ميدانم و نه ميتوانم اظهار نظري کنم – باز صحه اي خواهد بود بر نظر قبلي ام مبني بر اينکه خواندن مطبوعات تقريبا هيچ سودي به حال آدمي که درپي اطلاعات واقعي است ندارد. مگر اينکه گفتگويي باشد يا چيزي شبيه به اين و الا بنظر ميرسد اصولا هدف اينها چيز ديگري غير از اطلاع رساني باشد.
اين که در زير مي آيد مقاله اين هفته نيوزويک است – با ترجمه خودم- به قلم جري گو(Jerry Guo). فکر ميکنم علت اظهار نظر اخير احمدي نژاد در مورد مجلس هم همين مقاله يا صحبتهايي از اين دست باشد:

گرفتاري خانگي براي احمدي نژاد

محمود احمدي نژاد رييس جمهور ايران اينبار نيز بطور قطع در مجمع عمومي سازمان ملل متحد خونسرد ظاهر خواهد شد. در ايران اما، ستاره بخت او نميتواند همچنان درخشان باقي بماند. او ممکن است در طول سال آينده کنار برود. حتي ممکن است کنار گذاشته شود. البته نه از طريق اپوزيسيون سبز، چرا که بطرز فزاينده اي توسط نيروهاي امنيتي محدود شده اند، بلکه بوسيله رقباي محافظه کارش در مجلس جايي که در طول سال گذشته همواره سعي کرده است از آن عبور کند. مجلسِ نه چندان دوستانه، برنده جنگهاي اخير با احمدي نژاد بوده است. ماه گذشته وتوي او را درخصوص توسعه سيستم متروي تهران ناديده گرفته، دولت او را ديکتاتور خواندند. آنها همچنين او را متهم کردند که ماليات را صرف هزينه هاي فساد آلود و ملاقاتهاي اعضاي کابينه اش ميکند.
سخت ترين حمله براي اولين بار در طول دوران رياست جمهوري اش از سوي يک نماينده برجسته مجلس مطرح شد و سطح حملات را بالا برد. اميدوار رضايي اعلام کرد که او به خاطر بي توجهي به مجلس از قانون اساسي تخطي کرده است و اشاره کرد که از اهرمهاي قانوني در اين خصوص ممکن است استفاده شود تا او را از جايگاهش کنار گذارند.
هنگاميکه احمدي نژاد خود را در برابر غرب بسيار قدرتمند نشان ميدهد در پشت سر، خانه اي بر آب دارد.

9/20/2010

براهين

بر عموم مسلمين فرض است که حکم کنند در اين قضيه

9/03/2010

ديشب برنامه پرگار بي بي سي را با شرکت ماشا الله آجوداني و حسن يوسفي اشکوري در باب رابطه جريان روشنفکري و روحانيت در انقلاب مشروطيت با دقت ديدم. بنظرم چند تا نکته داشت.
اول اينکه بر خلاف انتظار من آجوداني در بسياري از دقايق بسيار احساساتي سخن ميگفت و در عوض اشکوري با متانت بيشتر و به نظر من مدققانه تر صحبت ميکرد.
دوم اين مساله که تمامي روشنفکران از حکومت روحانيت جانبداري نمي کردند. مثال اشکوري در مورد عبدالرحيم طالبوف تبريزي و ميرزا فتحعلي آخوند زاده و زين العابدين مراغه اي کاملا درست بود. در عين حال کساني هم برخلاف تصور بودند که خيلي با هم بستني ميخوردند. منظورم ملکم و سيد جمال است.
سوم، برخورد سکولارها با تجديدنظرطلبان دينيي مثل اشکوري يا کلا متدينين است که به قول اشکوري به همان خشونت متدينين سوار بر قدرت کنوني با سکولارهاست و ظن آن ميرود که اگر اينها روزي حاکم شوند همين برخوردهاي حذفي و فاشيستي را آغاز کنند که نه تنها به نفع کشور نيست بلکه نهاد ديرپاي دين همانگونه که قبلا هم نشان داده است ميتواند بسيار جهش يافته تر و خطرناک تر دوباره در عرصه سياست، برق آسا ظاهر شود و اين چرخه باطل مرتبا تکرار شود.
چهارم اينکه مرتب بگويند شما امتحان خود را پس داده ايد و روشنفکر ديني ديگر جايي در سياست نبايد داشته باشد. اتفاقا به نظر من اينگونه روشنفکرين دينيي که قايل به عدم مداخله دين در حکومت هستند فرصتي گرانقدر و ديرياب ايجاد ميکنند براي آشتي دادن اين دو با هم و تعيين دقيق حد مرزهاي آنها. فراموش نکنيم که اشکوري در جايي اظهار نظر کرد که مستدلاتي در اختيار دارد که ميتواند ثابت کند که حکومت پيامبراسلام در مدينه هم يک حکومت عرفي و نه ديني بوده. اما اينکه از شخصي روحاني به عنوان رهبر معنوي سبزها تعبير شود من هم با آن اصلا موافق نيستم.
پنجم اينکه سوالي طرح شد درباب اينکه آيا اگر بر طبق فرمول ملکم عمل نميشد آيا راهي براي حصول به مشروطيت وجود داشت يا نه، که آجوداني اينجا مغلطه کرد و گفت که من مورخم و تاريخ در مورد شده ها صحبت ميکند نه آنچه ميتوانست بشود. در صورتيکه اينطور نيست . اين که ميشود تاريخ روايي. اما تاريخ تحليلي اين وظيفه را هم دارد که موقعيت ها و شرايط را مورد سنجش قرار دهد. و من معتقدم واقعا راهي براي حصول به مشروطيت در آن برهه زماني جز اين که از اهرم نيرومند روحانيت در اين زمينه استفاده شود وجود نداشت. و اگر نبود تلاش طباطبايي و بهبهاني اصولا مشروطه اي به آن معنا به دست نمي آمد.
کسروي که خود از کساني است که همچون آجوداني معتقد است که کيش شيعي از اساس با مفهوم مدرن مشروطيت در تباين است، در جريان استبداد صغير و قيام تبريز نقش فتاواي علماي نجف را در پيروزي اين جريان بسيار تعيين کننده ميداند. لازم به ذکر است که بدانيم عمده انگ مخالفان مشروطيت به هواداران آن بابي بودن آنها بود – البته نبايد از نقش ازليان در انقلاب مشروطه براحتي عبور کرد – که با آن فتاوا اين صحبت ها بي اثر شد و جريان به آن شکلي که ميدانيم پيش رفت.
و اگر قبول داشته باشيم که مشروطيت رويداد ارجمندي در تاريخ ماست بايد اذعان کرد که سناريوي ملکم تا آخر درست جواب داد. و در واقع روحانيت مقهور نيرنگ روشنفکران شد. و اگر بخواهيم جبرگرايانه با تاريخ برخورد نکنيم و انقلاب اسلامي را يک واقعه اجتناب پذير بدانيم ميتوان گفت در آن صورت بايد تاريخ کمي معاصرتر واکاويده شود تا ريشه هاي انقلاب اسلامي و اينکه چه شد که روشنفکران پشت سر روحانيت قرار گرفتند و شعارهاي مدرن استقلال و آزادي را سر دادند، روشن تر شود. روشنفکر دوره مشروطيت کورکورانه پشت سر علما قرار نگرفت. بلکه خود از ابتدا ميدانست که چه ميخواهد به عنوان مثال حتي در ابتدا قرار بود نام مجلس، مجلس شوراي اسلامي باشد که بعدا در رفت و آمد مسوده دستور مشروطيت، به مجلس شوراي ملي تغيير نام يافت و علما نيز در اينباره سکوت کردند و يا اعتراضشان مسموع نشد. روند جمهوري اسلامي و جايگاه روحانيت در برابر روشنفکري در آن در مقايسه با انقلاب مشروطيت اما کاملا معکوس بود. آنجا روشنفکران بودند که از علما استفاده ابزاري کردند و دست آخر آنها را به حاشيه راندند و در اينجا برعکس روشنفکران بودند که از ظن خود يار علما شدند و دست آخر بي نصيب ماندند.
به عنوان سمبل، اين مساله در شخص شيخ فضل لله کاملا نمود پيدا ميکند. که در زمان مشروطيت به دار کشيده شد و امروز در زمره قديسين جمهوري اسلامي درآمده است. و اينکه کسي مثل عباس معروفي ميگويد که اينها در تمام اين دوران سعي داشته و دارند که انتقام خون شيخ فضل الله را از جريان روشنفکري ايران بگيرند.
ششم نقطه درخشان صحبت اشکوري اينجا بود که گفت با اين حرفها و توهين ها به اسلام، ناخواسته آب به آسياب بنيادگرايي و طالبانيسم ميريزيد. و واقعا هم درست است. اينها با ادبياتي صحبت ميکنند که حتي اگر سوار قدرت هم بودند توليد اشکال ميکرد چه برسد به اينکه هنوز سوار نشده شعار به دهان مخالفان بگذارند. اين صحبت هاي نسنجيده در جامعه عميقا مذهبي ايران نه تنها عکس العمل مثبتي ايجاد نخواهد کرد بلکه اکثريت جامعه را به شدت سرخورده و به اين جريان بد بين خواهد ساخت. ديگر صحبتي بود که در مورد رضا شاه مطرح کرد و قبول کرد که رضا شاه را بايد موسس ايران نوين دانست.
هفتم صحبت جالبي بود که من همواره به آن معتقد بوده ام اما اکثرا طور ديگري فکر ميکنند. آجوداني گفت حکومت رضاشاه امتداد روند مشروطيت بود و به گمان من نظري کاملا درست و آوانگارد بود بر خلاف نظر اکثريت که معتقدند کودتاي حوت 1299 رويدادي بود که مشروطيت را به انحراف کشيد در صورتيکه آجوداني گفت که رضا شاه به دو شعار از سه شعار مشروطيت جامه عمل پوشاند:
حکومت مرکزي و تماميت ارزي
مظاهر مدرنيت و نهادهاي مدني
و در مورد آزادي به رويه اي خلاف آن عمل کرد که در جاي خود درست است.

8/24/2010

...از هر طرف که رفتم

...با وجود اینکه تکذیب کرده‌اند شنیده‌ام که اسکندری به خارجه رفته‌است. قضایا روشن است. من از همانروز به بعد دیگر در وُکس حاضر نشدم. البته امثال حکمت و اورنگ و بدیع‌الزمان و نفیسی و غیره بیشتر به درد آنها می‌خورد. ما هم عاشق چشم و ابروی کسی نیستیم. مطلبی که مهم است جریان وقایع تاکنون ازین لحاظ مطالعه نشده و حزب توده هم به گـُه گیجه افتاده. نمی‌داند چه جور ماستمالی بکند. یک دسته servitude [بندگی] را به جایی رسانیده‌اند که همة گناهها را به گردن خودشان می‌گذارند تا اصل موضوع پایمالی بشود. دسته‌ای خوشحالند که در هر حال به نفع اربابشان تمام شده و انتظار کنفرانس مسکو را می‌کشند. جمعی کناره‌گیری اختیار کرده‌اند و دستگاه چرس و بنگ و وافور و اشعار صوفیانه را دوباره پیش کشیده‌اند و جماعتی هم پی کار و کاسبی خودشان رفته‌اند. روزنامة "مردم" به جای "رهبر" در می‌آید. Timbre [لحن] صدایش را از دست داده و brouhaha [هیاهو] راه انداخته. من از تمام این جریانها بیزارم. زندگی ما دربست و احمقانه جلومان افتاده. انبانة پر از گـُه است. باید قاشق قاشق خورد و به‌به گفت. بیجهت یاد فریدون افتادم. تعجب کردم کاغذی که برای هویدا فرستاده‌بودم برای خانمتان فرستاده‌اید. وحشت خواهدکرد. اینهم یکجور Sadisme [دگر آزاری] است!
راجع به حقوق و تبدیل آن به فرانک سویس با اهری و جرجانی صحبت کردم. از قراری که جرجانی می‌گفت قضیه را با دکتر صبا حل کرده‌است. البته مفصلاً خواهدنوشت.
انتخابات تهران تمام شد و مشغول خواندن آراء هستند. وکلا همان دولتیها هستند. از قراری که شنیدم دکتر امینی در آینده همه‌کاره خواهدشد و شاید بتواند کارهایی برایتان انجام بدهد. من ازین جریانها به کلی دور هستم.
اما راجع به مسافرت، متأسفانه باید بگویم که به هیچوجه وسیله ندارم. فایده‌اش چیست؟ خودم را بیجهت در هچل خواهم انداخت و بعد هم مطمئنم که به نتیجه نمی‌رسد. حسرتی هم ندارم. توی گند و گـُه خودمان غوطه‌وریم و فقط انتظار ترکیدن را می‌کشیم. فرنگ هم باز برای بچه تاجرها و دزدها و جاسوسهای مام میهن است. ما از همه چیز محروم بوده‌ایم اینهم یکیش. وقتی که در اینجا نمی‌توانم زندگیم را تأمین بکنم فرنگ به چه درد من می‌خورد؟ همة درها بسته‌است. خودم را که نمی‌خواهم گول بزنم. خواجه می‌فرماید:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود // زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
این کاغذ را با شرایط نامساعدی تا اینجا رسانیدم. اگر قرار باشد که سانسور کنند لابد با پست بعد خواهند فرستاد. بد نیست، کم‌کم آدم از نوشتن کاغذ هم بیزار می‌شود.
بچه مچه‌ها سلام می‌رسانند.

صادق هدایت ـ هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورائی

8/01/2010

زنگ ملال

عسکری بیاد اینجا از روی کتاب فارسی درس کرم ابريشم بخونه همه دستشون رو کلمه ای باشه که داره ميخونه

5/23/2010

استعفا

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليتهاي يک کودک هشت ساله را قبول مي کنم.
مي خواهم به يک ساندويچ فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
مي خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون مي توانم آن را بخورم!
مي خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم .
مي خواهم درون يک چاله آب بازي کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
مي خواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود، وقتي داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهاي کودکانه را ياد مي گرفتم، وقتي نمي دانستم که چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم .
مي خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
مي خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزي ممکن است و مي خواهم که از پيچيدگيهاي دنيا بي خبر باشم .
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم، نمي خواهم زندگي من پر شود از کوهي از مدارک اداري، خبرهاي ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباري و بقيه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم .

نويسنده: سانتيا سالگا

تر بادا

دلم در عاشقي آواره شد، آواره تر بادا
تنم از بي دلي بيچاره شد، بيچاره تر بادا

به تاراج عزيزان زلف تو عياريي دارد
به خون ريز غريبان چشم تو عياره تر بادا

رُِِِخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم
دلت خاره ست و بهر کشتن من خاره تر بادا

گر اي زاهد دعاي خير مي گويي مرا، اين گو
که آن آواره از کوي بتان، آواره تر بادا

همه گويند کز خونخواريش خلقي بجان آمد
من اين گويم که بهر جان من خونخواره تر بادا

دل من پاره گشت از غم، نه زان گونه که به گردد
و گر جانان بدين شادست، يارب! پاره تر بادا

چو با تر دامني خو کرد خسرو با دو چشم تر
به آب چشم پاکان، دامنش همواره تر بادا

امير خسرو دهلوي

5/05/2010

استقلال ناصری

يکشنبه 3 صفر 1304 قمري- ...امروز مجدالدوله گفت خانه [ميرزا ملکم خان]ناظم الدوله رفته بودم. بوآتال نمونه کوچکي از راه آهن آورده بود. شاه فرمود گه خورده بود، شتر و قاطر و خر هزار مرتبه از راه آهن بهتر است، حالا چهل پنجاه فرنگي طهران هستند ما عاجزيم، اگر راه آهن ساخته شود هزار نفر بيايند چه خواهيم کرد! مراجعت عبورا از خيابان ايلخاني گذشتم. خانه کتابچي رفتم. صحبت راه آهن شد. گفت امين السلطان صورت کتابچه راه آهن انگليس را بمن داد که انتقاد کنم. من صريح نوشتم که راه آهن مضر است براي استقلال شما. اين بود موقوف شد.

روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه

4/21/2010

شيخ اجل

ديدار تو حل مشکلاتست
صبر از تو خلاف ممکناتست

ديباچه صورت بديعت
عنوان کمال حسن ذاتست

لب‌هاي تو خضر اگر بديدي
گفتي لب چشمه حياتست

بر کوزه آب نه دهانت
بردار که کوزه نباتست

ترسم تو به سحر غمزه يک روز
دعوي بکني که معجزاتست

زهر از قبل تو نوشدارو
فحش از دهن تو طيباتست

چون روي تو صورتي نديدم
در شهر که مبطل صلاتست

عهد تو و توبه من از عشق
مي‌بينم و هر دو بي‌ثباتست

آخر نگهي به سوي ما کن
کاين دولت حسن را زکاتست

چون تشنه بسوخت در بيابان
چه فايده گر جهان فراتست

سعدي غم نيستي ندارد
جان دادن عاشقان نجاتست

4/03/2010

What you mean?

...سوار تاکسي شدم و به راننده گفتم مرا به" ارني" ببرد. "ارني" کاباره اي است در "گرينويچ ويليج" که برادرم "دي بي"، پيش از آنکه به هاليوود برود و قرتي بشود، خيلي آنجا ميرفت. گاهوقتي هم مرا با خودش ميبرد. "ارني" سياه پوست شکم گنده نکره اي است که پيانو ميزند. از آن آدمهاي پرافاده است که زورش مي آيد با کسي صحبت کند، مگر اينکه طرف آدم دم کلفت يا سرشناس و يا از اينجور اشخاص باشد. اما انصافا خوب پيانو ميزند. در واقع آنقدر خوب ميزند که ميشود گفت بد ميزند. من خودم درست نميدانم که منظورم از اين حرف چي است، اما جدي ميگويم. واقعا خيلي خوشم مي آيد که به پيانوي او گوش کنم، اما با اين حال بعضي از اوقات خيلي دلم ميخواهد که پيانو اش را کله معلق کنم. فکر کنم علتش اين است که بعضي از اوقات که ارني پيانو ميزند، از صداي پيانو اش معلوم ميشود که از آن آدمهايي است که با هيچکس حرف نمي زند مگر اينکه آدم کلفت يا سرشناسي باشد.


جي. دي سالينجر. ناتوردشت. ترجمه احمد کريمي

3/15/2010

گر نخل وفا بر ندهد ،چشم تری هست
تا ریشه در آب است،امید ثمری هست

هر چند رسد آیت یأس از در و دیوار
بر بام ودر دوست ،پریشان نظری هست

عرفی شيرازی

3/08/2010

عطر زن

عطر المراه
فضيحهٌ علنيه
لاتهتمُّ بتکذيبها . . .



بوي خوش زن
رسوايي آشکاري است
که نمي تواند تکذيبش کند .

نزار قباني

2/06/2010

نخواهد ماند

رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير می‌زند همه را
کسی مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفته‌اند اين بود
که جام باده بياور که جم نخواهد ماند
غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکويی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

1/04/2010

از همه محرومتر خفاش بود
              کو عدوي آفتاب فاش بود

مولوی

12/28/2009

در خاک شهیدان نتوان خون سحر ریخت
از دامن این گرد، سوار آمده امروز

این خلق، وفادار به میثاق حسین است
خوش، بر سر آن عهد و قرار آمده امروز

12/20/2009

مادر آزادگان کم آرد فرزند

غربت نشسته در همه‌ی کوچه باغها

خاموش و ساکتند یکایک چراغها



مبهوت مانده اند درختان دیرسال

باور نمی کنند خبر را کلاغها

...

12/09/2009

11/23/2009

ماریا شاراپووا

رشک برم کاش راکت بودمي       چونکه ...

11/05/2009

آفرينيم همت والای ستارخانه دير

سلام بر تو ستارخان که با اراده تو کمر استبداد شکست و مشروطیت به ایران بازگشت.

حال مجذوبيم گؤروب ، قارء ، دئمه ديوانه دير ،
نعرۀ شوريده می ظن ائتمه بير افسانه دير ،
شاعرم ، طبعيم دنيز ، شعر تريم دردانه دير ،
بهجتيم ، عيشيم ، سروريم ، وجديم احرارانه دير ،
انجذابيم جرئت مردانه مردانه دير ،
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !

تاكی ، ملت مجمعين تهراندا ويران ائتديلر ،
توركلر ستارخان ايله عهد و پيمان ائتديلر ،
ظلم و استبداده قارشی نفرت اعلان ائتديلر ،
ملته ، مليته جان نقدی قربان ائتديلر ،
آيه « ذبح عظيم » اطلاقی اول قربانه دير ،
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !


حق مدكار اولدی آذربايجان اتراكينه ،
آل قاجارين پروتست ائتديلر ضحاكينه ،
اول شهيدانين سلام اولسون روان پاكينه ،
كيم ، توكؤلموش قانلاری تبريز و تهران خاكينه ،
اونلارين جنت دگولدور منزلی ، آيا نه دير ؟
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !


ايشته ستارخان ، باخيز ، بير نوعی اقدامات ائديب ،
بير وزير و شاهی يوخ ، دونيانی يكسر مات ائديب ،
عرض اسلامی ، وطن ناموسينی يوز قات ائديب ،
حرمت حيثيت ملتين اثبات ائديب ،
ايندی دونيانين ، توجه نقطه سی ايرانه دير ،
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !


ايشته ستارخان ، باخيز ، ايرانی ايفا ائيلدی ،
تورك لوك ، ايرانلی ليق تكليفين ايفا ائيلدی ،
بير رشادت ، بير هنر گؤستردی دعوا ائيلدی ،
دولتين بير « عين » نی دونياده رسوا ائيلدی ،
قاچماييب پروانه تك اوددان ، دئمه پروانه دير ،
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !

آفرين ؛ تبريزيان ، ائتديز عجب عهده وفا
دوست و دوشمن ال چاليب ائيلر سيزه صد مرحبا !
چوخ ياشا ، دولتلی ستارخان افنديم ، چوخ ياشا !
جنت اعلاده پيغمبر سيزه ائيلر دعا ،
چون بو خدمتلر بوتون اسلامه دير ، انسانه دير ،
آفرينيم همت والای ستارخانه دير !

میرزا علی اکبر طاهرزاده صابير


ترجمه:

حال مجذوبم را که میبینی نگو دبوانه است
فکر نکن نعره شوریده من افسانه است
طبع شاعرم دریا و شعر ترم دانه در است
بهجت و عشق و سرور و وجدم آزاد منشانه است
جرئت مردانه مردان برایم جذابترین است
آفرین به همت والای ستارخان

تا مجمع ملی را در تهران ویران کردند
ترکها با ستارخان عهد و پیمان بسته
وعلیه ظلم و استبداد نفرتشان را اعلام کردند
نقد جان را به ملت و ملیت قربانی کردند
مخاطب آیه "ذبح عظیم" همان قربانیان هستند
آفرین به همت والای ستارخان

حق یار ویاور ترکان آذربایجان شد
علیه ضحاک زمان آل قاجار اعتراض کردند
سلام به روان پاک آن شهیدان
که خونشان خاک تبریز و تهران را رنگین کرد
منزل آخرت آنان حتما در بهشت است
آفرین به همت والای ستارخان

بنگرید ستارخان چه اقداماتی کرده
که نه تنها شاه و وزیر بلکه دنیا را مبهوت کرده است
عرض اسلام و ناموس وطن را صد بار قویتر کرده است
حیثیت و احترام ملنش را اثبات کرده است
حال مرکز توجه دنیا ایران است
آفرین به همت والای ستارخان

تلاش ستارخان ایران را احیا کرد
او تکلیف ترک و ایرانیش را بجا آورد
با رشادت و هنر جنگید
وجود و عینیت دولت را در جهان رسوا کرد
او مثل پروانه ای که از آتش بگریزد نبود
آفرین به همت والای ستارخان

آفرین به تبریزیان که به عهدشان وفا کردند
دوست و دشمن شما را تحسین کرده و آفرین گفتند
دولت ستارخان زنده باشی
پیغمبر اسلام در بهشت شما را دعا میکند
چون این خدمات کلا برای اسلام و انسان بود
آفرین به همت والای ستارخان

10/22/2009

ايده

ميخوام یه فيلم بسازم اسمشو بذارم:

آنک اول المکان

10/18/2009

اگر کوسه ها آدم بودند

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه میساختند
وبه آنها یاد میدادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید
اگر کوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش، آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
“زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود”

برتولت برشت

10/06/2009

French Kiss

اي کساني که فکر ميکنيد "بوسه فرانسوي" يا به عبارت ديگر"French Kiss" يکي از مسائل مدرن و از معضلات بشر در عصر ماست. به اين شعر از "امير خسرو دهلوي" توجه کنيد:

زبان يار من ترکي و من ترکي نميدانم
چه خوش بودي اگر بودي زبانش در دهان من

9/30/2009

قرقره شکم

آخَرِ ادعا بودي ديدي که کم آوردي
ما رو دور زدي و دل به رقيب سپردي

اولِ يه ترانه جديد الاحداثه که توي تاکسي شنيدم. جا داره که يه نقد درست و حسابي چه به لحاظ قالب و چه محتوي ازش بعمل بياد.

قرقره شکم: ضرطه اي که هنوز قوام نيافته (از رساله دلگشاي عبيد)

بعد التحرير: هرکي بپرسه اين دوتا مطلب چه ربطي بهم داره، توضيح دادن بهش دردي رو دوا نميکنه.

8/20/2009

وطنم

همه ي جای تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم

8/19/2009

خندان ما را دوباره خواهي ديدن

ما روزي عاشقانه بر مي گرديم
بر درد فراق چاره گر مي گرديم

از پا نفتاده ايم و تا سر داريم
در گرد جهان به درد سر مي گرديم

خندان ما را دوباره خواهي ديدن
هرچند که با ديده تر مي گرديم

خاکستر ما اگر که انبوه کنند
ما در دل آن توده شرر مي گرديم

گر طالع ما غروب غمگيني داشت
اين بار سپيده سحر مي گرديم

چون نوبت پرواز عقابان برسد
ما سوختگان صاحب پر مي گرديم

نايافتني نيست کليد دل تو
نا يافته ايم ؟ بيشتر مي گرديم!

از رفتن و بدرود سخن ساز مکن
اي خوب ! بگو، بگو که بر مي گرديم!

سياوش کسرايي

8/11/2009

ز هر کوي

زهي عشق زهي عشق که ما راست خدايا
چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا

چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا

زهي ماه زهي ماه زهي باده همراه
که جان را و جهان را بياراست خدايا

زهي شور زهي شور که انگيخته عالم
زهي کار زهي بار که آن جاست خدايا

فروريخت فروريخت شهنشاه سواران
زهي گرد زهي گرد که برخاست خدايا

فتاديم فتاديم بدان سان که نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا

ز هر کوي ز هر کوي يکي دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدايا

نه داميست نه زنجير همه بسته چراييم
چه بندست چه زنجير که برپاست خدايا

چه نقشيست چه نقشيست در اين تابه دل‌ها
غريبست غريبست ز بالاست خدايا

خموشيد خموشيد که تا فاش نگرديد
که اغيار گرفتست چپ و راست خدايا


مولوي

8/10/2009

گمان مَبَر که به پايان رسيد کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است

اقبال لاهوري

7/26/2009

چه موحش پنج عصری بود

درساعت پنج عصر
درست ساعت پنج عصر بود...پسری پارچه سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک از پیش آماده
در ساعت پنج عصر..باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر "ستیز یوز و کبوتر"
در ساعت پنج عصر
رانی با شاخی مصیبت بار
در ساعت پنج عصر"ناقوس های دود و زرنیخ"
در ساعت پنج عصر
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در هر کنار کوچه دسته های خاموشی
در ساعت پنج عصر
مرگ در زخم های گرم بیضه کرد
بی هیچ بیش و کم ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر
نی ها و استخوان ها در گوشش مینوازد.
در ساعت پنج عصر
زخم ها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر
و در هم خرد کرد انبوهی مردم...دریچه ها و درها را
آی چه موحش پنج عصری بود
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت ها
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه..!!

گابريل گارسيا لورکا ترجمه احمد شاملو

7/18/2009

كسي به كسي زور نگويد

از ده نخست فروردين نشان گرسنگي ميان مردم پديدار شد . كساني با رخساره هاي كبود پژمرده و چشم هاي فرو رفته ديده مي شدند . چنانكه گفته ايم هوا امسال به خوشي مي گذشت و در اين هنگام سبزه ها سرافراشته بود . كم كم گرسنگان به سبزه خواري پرداختند . به باغها ريخته گياه هاي خوردني به ويژه يونجه را چيده مي خوردند . از اين زمان تا سي و چند روز ديگر كه راه ها باز شد ، يونجه خوراك بينوايان مي بود . مشهدي محمد علي خان مي گويد : سنگرهاي ما در خطيب پهلوي يونجه زارها مي بود . هرروز زنان و بچگان دسته دسته به آنجا مي ريختند و دستمالها را پر يونجه ساخته بر مي گشتند . زناني كه بچه مي داشتند به نوبت بچه هاي يكديگر را نگهداري مي كردند و ديگران به يونجه چيني مي رفتند. پس از ديري در نزديكي سنگرهاي ما يونجه نمانده و اين زنان و بينوايان تا نزديكي سنگرهاي دولتيان رفته از آنجا يونجه مي چيدند . يكروز هم جنگي رخ داد و يكي از زنان تير خورد . تا سالها حكايت يونجه خوردن در تبريز بر سر زبانها مي بود . چند سال پس از اين جنگها روزي ديدم در بازار مردي با پاسباني كشاكش مي كرد و در ميان سخنان خود چنين مي گفت : " يونجه خورده و مشروطه را گرفته ايم ، كه كسي به كسي زور نگويد "

احمد کسروی، تاریخ مشروطه ايران

6/25/2009

ياد آر ز شمع مرده ياد آر

اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،

ياد آر ز شمع مرده ياد آر!


اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،

اختر به سحر شمرده ياد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،

از سردي دي فسرده، ياد آر!


اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،

بر باديه جان سپرده ، ياد آر!


چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي

تسنيم وصال خورده ياد آر!


علي اکبر دهخدا

5/19/2009

فوق العاده

تو فوق العاده مافوقي به فوق العادگان يکسر
ز فوق العادگي ات فوقِ فوق العادگان خم شد

چنان تاريخ ايران شد ز تاريخ تو تاريخي
که اين تاريخ، تاريخي ترين تاريخ عالم شد

ميرزاده عشقي

5/12/2009

دوستان تو

چندی پیش برای یک کار تحقیقاتی رجوع کردم به آرشیو ماهنامه دنياي سخن، شماره مهرماه 1367. در صفحه ای از این نشریه به نامه ای از برنارد شاو در توصیف دوستان شیطان، با ترجمه ابراهيم گلستان برخوردم. خواندن این نامه موجب شد بفهمم که چقدر خلقیات ما ایرانیان شبیه گنده ترین کره بزهایی هست که شاو آن را دوستان شیطان خطاب کرده است.

خطاب به شیطان

دوستان تو گنده‌ترين كره‌بزهاي هستند كه من مي‌شناسم.
دوستان تو زيبا نيستند، زينت به خود زده‌اند.
پاك نيستند، صورت تراشيده و آهارخورده‌اند.
آراسته نيستند، لباس به رسم روز پوشيده‌اند.
دانش نياموخته‌اند، گواهينامه دانشگاه دارند.
مومن نيستند، مسجد برو هستند.
دنبال اخلاق نيستند، پيرو آداب‌اند.
پرهيزگار نيستند، بزدل‌اند.
حتي بدكار نيستند، فقط سست‌اند.
هنري نيستند، شهوتي‌اند.
منعم نيستند، پول دارند.
دلبستگي ندارند، بنده‌وار مطيع‌اند.
پاي بند وظيفه نيستند، مانند گوسفند تسليم‌اند.
مردم خواه نيستند، ميهن پرستند.
شجاع نيستند، شر به‌پا مي‌كنند.
مصمم نيستند، لجوج‌اند.
براي خود احترام ندارند، تنها افاده مي‌كنند.
مهربان نيستند، هرگلي‌اند.
سبك سنگين نمي‌كنند، رودر بايستي مي‌كنند.
انديشمند نيستند، عقيده به عاريت گرفته‌اند.
قوه خيال ندارند، خرافات دارند.
عدالت نمي‌كنند، تلافي مي‌‌كنند.
انضباط ندارند، افسار برگردن دارند
و اصلا صادق نيستند، فرد فردشان تا آخرين ريشه روحشان..
انتخاب از حمیدرضا عدل

3/25/2009

مبارکست

پنهان مشو که روي تو بر ما مبارکست
نظاره تو بر همه جان‌ها مبارکست


يک لحظه سايه از سر ما دورتر مکن
دانسته‌اي که سايه عنقا مبارکست

اي نوبهار حسن بيا کان هواي خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست


اي صد هزار جان مقدس فداي او
کايد به کوي عشق که آن جا مبارکست

سودايييم از تو و بطال و کو به کو
ما را چنين بطالت و سودا مبارکست

اي بستگان تن به تماشاي جان رويد
کاخر رسول گفت تماشا مبارکست

هر برگ و هر درخت رسوليست ازعدم
يعني که کشت‌هاي مصفا مبارکست

چون برگ و چون درخت بگفتند بي‌زبان
بي گوش بشنويد که اين‌ها مبارکست

اي جان چار عنصر عالم جمال تو
بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست

يعني که هر چه کاري آن گم نمي‌شود
کس تخم دين نکارد و الا مبارکست

سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست
پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست

مي‌آيدم به چشم همين لحظه نقش تو
والله خجسته آمد و حقا مبارکست

نقشي که رنگ بست از اين خاک بي‌وفاست
نقشي که رنگ بست ز بالا مبارکست

بر خاکيان جمال بهاران خجسته‌ست
بر ماهيان طپيدن دريا مبارکست

آن آفتاب کز دل در سينه‌ها بتافت
برعرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست

دل را مجال نيست که از ذوق دم زند
جان سجده مي‌کند که خدايا مبارکست

هر دل که با هواي تو امشب شود حريف
او را يقين بدان تو که فردا مبارکست

بفزا شراب خامش و ما را خموش کن
کاندر درون نهفتن اشياء مبارکست



جلال الدين مولوي

2/03/2009

پول بده بيا تو

پارک کردن در گوشه خيابان، در مسيرهاي پر تردد ممنوع است و مذموم و مخل ترافيک اما اگر پول کارت پارک رو بدي مشکلي نيست.
سربازي افتخاري است بس بزرگ و لباس سربازي مقدس است، اما ميشُد با 1 ميليون تومن خريدش. (يا شايد فروختش؟)
هواي کلانشهر تهران واقعا ديگه داره به حد هشدار ميرسه. بايد از تردد خودروها در بخشهاي پرازدحام شهر جلوگيري کرد. براي رفاه حال خودشون. اما اگه خواستند ميتونند پول بدند بيان تو.

2/01/2009

خاصيت انفجاري آن تَرَکانه

قرون وسطاي ما در اندرون ما ميزيست و ميبايست بار ديگر به نام "گذشته پرافتخار" زنده شود و يا به نام "شرق" و "معنويت شرقي" بر کرسي افتخار بنشيند و "شرق شناسي" بومي نيز در آثار سهروردي و ملاصدرا آن اکسير اعظمي را کشف کند که داروي بيماري جانکاه "هيچ انگاري" (Nihilisme) غربي است!
و درواقع، در ميان روشنفکران( ويا به نام قديمي آن منورالفکرانِ) ما، کدام کس چنان يال و کوپالي داشت و چنان مايه از بينش عقلي ِ علمي و فلسفي و چنان زباني درخور آن که از پس اين غول روزگارانِ رفته برآيد و پشت اين پهلوانان تاريخي را که ذهن ما اسير افسونشان بود، به خاک برساند؟ و هنوز معناي اينهمه گشتن و واگشتنِ ما به دور ديوان حافظ و زير و بالا کردن هر کلمه و مصراع آن چيست؟ مگر نه آن است که ذهن ما هنوز در دايره افسونگري افسونگرترين شاعر قرون وسطايي مان ميچرخد و جادو زده پا از دايره بيرون نمي توانيم گذاشت...
آنچه شرق شناساني همچون رنه گروسه يا هانري کربن را بر اين گمان انداخت که ايران با جذب عناصر تکنيکي و نهادهاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي غرب ميتواند باز گرهگاه "شرق" و "غرب" باشد از اين خطا برميخواست که از سوئي چنين ترکيبي را ممکن ميدانستند و ديگر آنکه، آن "معنويت شرقي" (که ميتوانست داروي درد هيچ انگاري غرب نيز باشد!) ميتواند همچنان دست نخورده و با اصالت ازلي اش، اين عناصر را در خود جذب کند و خود، پاک و ناب برجا بماند.
حال آنکه در همان روزگار و بسي پيش از آن در کيمياگرخانه ي تاريخ از ترکيب شيميايي ايده هاي مدرن و "معنويت" شرقي، تَرَکانه ي(1) تازه اي ساخته ميشد که عمر ايشان وفا نکرد تا خاصيت انفجاري آن را ببينند.

داريوش آشوري، ما و مدرنيت، جان پريشان ايران، ص 174

(1) تَرَکانه : معادلنهاد فارسی ماده منفجره

1/31/2009

هبوط به واقع بيني

رابرت گيتس وزير دفاع امريکا در جريان ديدار از افغانستان گفت نظر شخصى من اين است که هدف اول ما بايد جلوگيرى از تبديل شدن افغانستان به پايگاهى براى تروريست‌ها و افراطيون براى حمله به امريکا و متحدان ما باشد. وي به سناتور‌هاى آمريکايى هشدار داد، اگر ما اهداف ايجاد يک نوع بهشت در آسياى ميانه را براى خود ترسيم کنيم، شکست خواهيم خورد. به نظرم مى‌رسد که ما بايد اهداف واقع بينانه خود را حفظ کنيم و در افغانستان محدود باشيم، در غير اين صورت ما خود را در آستانه‌ شکست قرار داده‌ايم.

1/29/2009

نحو و منطق

کساني مثل "ابوسعيد سيرافي" بودند که بنا به نقل ابوحيان، و در مقابل کساني نظير " ابوبشير متي"، اعتقاد داشتند که منطق يوناني، به کار مسلمانان نمي آيد زيرا آن منطق چيزي جز "نحو" نيست و بديهي است که نحو يوناني به زبان يوناني ارتباط دارد و نه به زبان عربي.

فريد رائد. مقدمه شاهنامه، انتشارات هرمس

1/18/2009

نامه خداحافظي

اگر خداوند لحظه‌اي فراموش مي‌کرد که من عروسکي کهنه‌ام و تکه کوچکي زندگي به من ارزاني مي‌ داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم مي‌رسيد نمي‌گفتم، بلکه به همه چيزهايي که مي‌گفتم فکر مي‌کردم، ارج همه چيز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنايي است که دارند، کمتر مي‌خوابيدم و بيشتر رويا مي‌ديدم چون مي‌دانستم هر دقيقه که چشمانمان را برهم مي‌گذاريم شصت ثانيه نور را از دست مي‌دهيم، هنگامي که ديگران مي‌ايستادند راه مي‌رفتم و هنگامي که ديگران مي‌خوابيدند بيدار مي‌ماندم. هنگامي که ديگران صحبت مي‌کردند گوش مي‌دادم و از خوردن يک بستني شکلاتي چه حظي که نمي‌بردم!
اگر خداوند تکه‌اي زندگي به من ارزاني مي‌داشت، قبايي ساده مي‌پوشيدم؛ نخست به خورشيد چشم مي‌دوختم و نه تنها جسمم که روحم را نيز عريان مي‌کردم، خدايا اگر دل در سينه‌ام همچنان مي‌تپيد و طلوع آفتاب را انتظار مي‌کشيدم... با اشک‌هايم گل‌هاي سرخ را آبياري مي‌کردم تا خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.
خدايا اگر تکه‌اي زندگي مي‌داشتم نمي‌گذاشتم حتي يک روز بگذرد و بي‌آنکه به مردمي که دوستشان دارم نگويم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان مي‌قبولاندم که محبوب من‌اند و در کمند عشق زندگي مي‌کردم. به انسان‌ها نشان مي‌دادم که چه در اشتباهند که گمان مي‌کنند وقتي پير شدند ديگر نمي‌توانند عاشق باشند و نمي‌دانند زماني پير مي‌شوند که ديگر نتوانند عاشق باشند!
به هر کودکي دو بال مي‌دادم، اما رهايش مي‌کردم تا خود پرواز را بياموزد. به سالخوردگان ياد مي‌دادم که مرگ نه با سالخوردگي که با فراموشي سر مي‌رسد، آه انسان‌ها از شما چه بسيار چيزها که آموخته‌ام. من دريافته‌ام که همگان مي‌خواهند در قله کوه زندگي کنند بي‌آنکه بدانند خوشبختي واقعي وابسته سنجه‌اي است که در دست دارند، دريافته‌ام که وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت کوچکش انگشت پدر را مي فشارد، او را براي هميشه به دام مي‌اندازد، دريافته‌ام که انسان فقط هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد که ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد. من از شما بسي چيزها آموختم اما در حقيقت فايده چنداني ندارند، چون هنگامي که آنها را در اين چمدان مي‌گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.

گابريل گارسيا مارکز، نامه خداحافظي، ترجمه عباس مخبر

1/14/2009

1 2 3

پروردگار سه چيز حيرت انگيز ساخته است:
موجود از نيستي، آزادي اراده، و انساني که خدا است.

رنه دکارت، انديشه هاي شخصيPrivate Thoughts ، متن انگليسي، DPW، ص 4.

12/28/2008

در این بن بست

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند

روزگار غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنار تیرک راه‌بند
تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن‌بست کج‌وپیچ سرما
آتش را
به سوخت‌بار سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.

روزگار غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی‌ست، نازنین

ابلیس پیروزْمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

احمد شاملو

12/08/2008

بسم الله ای شمس الضحي

این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین

بی‌هوشی جان‌هاست این یا گوهر کان‌هاست این
یا سرو بستان‌هاست این یا صورت روح الامین

سرمستی جان جهان معشوقه چشم و دهان
ویرانی کسب و دکان یغماجی تقوا و دین

خورشید و ماه از وی خجل گوهر نثار سنگ دل
کز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین

خورشید اندر سایه‌اش افزون شده سرمایه‌اش
صد ماه اندر خرمنش چون نسر طایر دانه چین

بسم الله ای روح البقا بسم الله ای شیرین لقا
بسم الله ای شمس الضحا بسم الله ای عین الیقین

هین روی‌ها را تاب ده هین کشت دل را آب ده
نعلین برون کن برگذر بر تارک جان‌ها نشین

ای هوش ما از خود برو وی گوش ما مژده شنو
وی عقل ما سرمست شو وی چشم ما دولت ببین

ایوب را آمد نظر یعقوب را آمد پسر
خورشید شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزین

من کیسه‌ها می دوختم در حرص زر می سوختم
ترک گدارویی کنم چون گنج دیدم در کمین

ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کل
چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین

چون بیندش صاحب نظر صدتو شود او را بصر
دستک زنان بالای سر گوید که یا نعم المعین

در سایه سدره نظر جبریل خو آمد بشر
درخورد او نبود دگر مهمانی عجل سمین

بر خوان حق ره یافت او با خاصگان دریافت او
بنهاده بر کف‌ها طبق بهر نثارش حور عین

این نامه اسرار جان تا چند خوانی بر چپان
این نامه می پرد عیان تا کف اصحاب الیمین

مولوی

11/30/2008

هندوانه ها

جوامع غربي پس از کشمکشهاي ممتد با يکديگر و بين خودشان، به جايي رسيده اند که بر سر اصولي سازش کنند. از جمله موارد توافق آنها يکي هم بر سر اين اصل است که ارزش معنوي بايد ما به ازاي مادي بيابد؛ از جمله يعني بايد فرصت شغلي و تحصيلي مساوي براي مرد و زن فراهم باشد و دادگاه در هنگام طلاق، طرفي را که داراي صلاحيت و کفايت بيشتري براي سرپرستي فرزندان است فارغ از جنسيت او تعيين کند. اين ترجيع بند که زن گل است و سنبل است و بلبل است اگر تاثيري در ذهن انسان غربي داشته باشد، تاثيري منفي است و شائبه طفره رفتن از اصل موضوع را به ذهن متبادر ميکند.

محمد قائد، اين صفحه براي شما جاي مناسبي نيست

11/16/2008

سلام علي عزيز

اين دفعه کامنتي گذاشتي که واقعا، سهل و ممتنع، مطلب من، عقايد من و وجدان منو با چالش روبرو کرد. در حقيقت ميتونم بگم که يه کامنت جدي بود و شايد فتح باب يک بحث جدي.
اولا که اينجا بحث به اين خاطر پيچيده شده که پاي مساله ميهن و ميهن پرستي وسط اومده و اين ممکنه موضوع رو تا حد زيادي منحرف کنه. در مورد اين عبارت که در دفاع از ميهن هرکاري مجازه من تا اندازه اي شک دارم. بنظر من در مورد هيچ چيزي هر کاري مجاز نيست. حتي در اطاعت از خدا. مگر در موردي که شما ابراهيم باشيد و يقين داشته باشيد به اينکه آنچه در عالم رويا ميشنويد دستور صريح پروردگاره. تازه ابراهيم(ع) هم ابتدا از خدا ميخواد که نشانه هاش رو نشون بده تا يقينش کامل بشه و دلش آروم بگيره ليکن براي ما که از وحي مستقيم بي بهره ايم حصول به همچين يقيني غير ممکنه. البته اين به معني تعطيلي تمام دستورات خدا نيست بلکه بايد ظرف و مظروف رو هم سنجيد. فقط کافيه نگاهي به کاري که ابراهيم مصمم به انجامش بود و در حقيقت مصداق بارز "هرکاري" بود بندازيم.َ
درهرحال، من به توجيه کردن وسيله توسط هدف اعتقاد ندارم. چون به اعتقاد پوپر هيچ تضميني وجود نداره که اون وسيله تنها و تنها براي وصول به هدف به شما کمک کنه و هيچ تاثير جانبي اي ايجاد نکنه(که البته به عقيده اون هميشه ايجاد ميکنه ضمن اينکه حصول به هدف هم هيچ وقت کامل نيست)
در مورد افه جوانمردي و به باد دادن مملکت با تو موافقم. قائم مقام فراهاني وقتي که وزير محمدشاه شد چون داغ عهدنامه ترکمانچاي هنوز تازه بود اين سخن رو همه جا به زبون مي آورد که " من به مردي و نامردي اين عهدنامه رو ملغي خواهم کرد" قطعا در مورد مملکت اين مساله شکل ديگه اي پيدا ميکنه. مثلا من اعتقاد دارم که شاه يک مملکت زياد نمي تونه آوانگارد عمل کنه يا زياد جهان وطن يا منطقي باشه. در مورد رضا شاه ميگند که اگر در جلسه اي صحبت از اين ميشد که مثلا تعداد درياچه هاي سوييس از ايران بيشتره بهش بر ميخورد! و قهر ميکرد! که البته اينطوري هم بايد باشه. اما همين چيزها هم حد و حدودي داره و در جايگاههاي مختلف متفاوته. مثلا اين اخلاق براي يک شاه پسنديده است اما آيا از يک روشنفکر هم قابل قبوله؟
من تقريبا شکي ندارم که خيلي از مردمان اين سرزمين اگر پاش بيفته حاضرند جونشون رو فداي اين کشور بکنند. اما همين مردم حاضر نيستند قانون کشوري رو که حاضرند براش بميرند رو رعايت کنند. نه تنها اگه پليس نباشه از چراغ قرمز رد ميشند ... اگه پاش برسه از رشوه گرفتن هم ابايي ندارند. اين يک ويژگي نهادينه فرهنگيه و قابل انکار نيست.
تا صحبت از ميهن ميشه همه معتقدند که حاضرند براش کشته بشند اما آخه مگه براي ساختن مملکت هميشه بايد همه کشته بشند؟ توي تمام سرود هاي ما از سرود ملي بگير(در راه تو کي ارزشي دارد اين جان ما) تا آهنگي که آرش واسه جام جهاني خونده(اگه پاش بيفته واسه ايران مي ميريم) هرجا صحبت از ايران ميشه فورا صحبت از مردن براي ايران هست. آخه اين چه اژدهايه که توي ذهن ما لونه کرده و اسمش رو گذاشتيم وطن و مثل ضحاک از جون جوونهاش تغذيه ميکنه.
تراژدي رستم و سهراب شايد حق مطلب رو درست ادا نکنه. اما اگه قبول داشته باشي ، اسطوره هاي هر سرزميني آيينه تمام نماي طرز تفکر و هويت و فلسفه زندگي مردمان اون سرزمين هست و سهراب بايد کشته ميشد وگرنه ما ايراني نبوديم، يا مثلا سياوش، آهان سياوش مثال مناسب تريه. اونجا که جوون بيچاره متهم به اين ميشه که به زن پدرش نظر داره- که حالا توي شاهنامه نظري هم نداره اما فرض کن داشت مگه تمام زنهاي زيبا و جوون بايد مال پدرشاهها باشه که يک عمر توي اين مملکت حرمسرا داري کردند- بعد هم که قضيه ثابت ميشه که اينطور نبوده باز دست از سرش بر نميدارند و اينقدر براش دسيسه چيني ميکنند که مجبور ميشه بذاره بره- و مگر نه اينکه خيلي جوونها گذاشتند و رفتند- خوشبختانه امروز ديگه اون سيستم پدر شاهي توي اونور آب وجود نداره که درآخر سياوش، باز قرباني همون سيستم پدرشاهي مشابه بشه و ما سالها براي غربت و مظلوميتش زار بزنيم و اين هم جزء شاکله هاي هويتي ما بشه.
در مورد ميهن پرستي هم فکر ميکنم صفحات تاريخ بشر بيشتر از اونکه از آدمهايي پر باشه که با حفظ اصول جوانمردي مملکت ها رو به باد داده باشند از آدمهايي پره که به اسم مليت و سوار بر اصول مطنطن ميهن پرستي و ناسيوناليزم از مردمشون سوء استفاده کردند و مملکت شون رو به باد دادند.
در نهايت فکر ميکنم اگر وطن مهمه، اگر زبان مهمه، اگر هويت مهمه براي اينه که انسان مهمه و هرکدوم از اين مسائل اگر سد راه انسان قرار بگيره بايد برداشته بشه اينها تا جايي موجهند که در خدمت من باشند نه من در خدمت اونها چون عمر کوتاهه و دعواهاي عمرو و زيد طولاني.

بي خيال فرش

سينما جمهوري تهران، صبح روز گذشته دچار سانحه آتش‌سوزي شد و بخش‌هايي از آن به کلي از بين رفت.
علي مصفا اعلام کرد در صورتي که مشخص شود آتش‌سوزي سينما جمهوري عمدي و پيامي سياسي براي وي بوده، به اقدام براساس باورهايش همچنان ادامه خواهد داد.
منبع: راديو زمانه
از اين گفته چه برداشتي ميشه کرد؟ من اينجور برداشت ميکنم که اگر ثابت بشه که آتش سوزي عمدي نبوده و در نتيجه اتصالي سيمکشي هاي پوسيده بوده بي خيال باور ماور ميشم و ميرم سراغ يه کار نون و آب دار تر مثلا ميکوبمش و ميکنمش مجتمع موبايل فروشي و سالي کلي مداخل به هم ميزنم. در غير اينصورت يعني اينکه بفهمم که عمدي بوده تا آخرش واي ميستم و ايستادگي ميکنم.
ما هم ميگيم بدا به حالشون! اعلیحضرت دست نگه دار وگرنه دنيا رو خون ميگيره.

11/11/2008

Change

مطلب پريساي عزيز رو که خوندم يک موضوعي به ذهنم رسيد که فکر کردم ارزشش رو داره که تايپش کنم. چون کمي طولاني شد و احساس کردم که ممکنه کس ديگه اي هم دوست داشته باشه بخونه گذاشتمش تو وبلاگ خودم:
کلا جامعه عجيبي داريم. يه جورايي به يه مدل کميک-تراژيک ميل ميکنه. مثلا جوون هاشو ببينيد؛ جوون هايي که توي هر جامعه اي بايد سمبل هيجان و شور و عقل گريزي باشند در اينجا سمبل عقل و خردورزي و محافظه کاري و افسردگي اند و براي نسل قبل که براي هرچيزي از پول و قدرت گرفته تا اعتقادات، توي سر هم ميزنند و راه براه سرهم کلاه ميگذارند معلم اخلاق و تساهل و عزت نفس و کرامت انساني.
در عوض نسل قبلي، امروز به نوعي نيرواناي فکري! رسيده که ديگه دلش نميخواد افکار و اعتقاداتش رو تغيير بده و فکر ميکنه در بهترين حالت خودش قرار داره و به نام تجربه آنچنان زهر بدبيني و پارانويا رو آروم آروم وارد خون جوونهاي سرشار از شور و نشاط و ميل به تغيير ميکنه که از جوونها آدمهاي مسخ شده اي مثل خودش بسازه.
صحنه جالبي که من بارها ديدم اينه که خيلي تمايل داره که توي هرچيزي از برنامه جمعه شب فوتبال دو تا صف اتوبوس از جوون ها جلو بزنه و معمولا هم جوون ها با بردباري تحمل ميکنند و اجازه ميدند که با اين احساسش که "هنوز هم دود از کنده بلند ميشه" و "هنوزم از صدتا جوون سرم چونکه ميتونم سرشونو کلاه بذارم" حال کنه. در حاليکه تنها کافيه که دماغش رو بگيري تا جونش سريعا استيفا بشه. يا با وجود شلوغي بيش ازحد اتوبوس منتظر بعدي نميشه و خودشو ميچپونه تو به اميد اينکه حتما يکي پيدا ميشه که مراعات من پيرمردو بکنه. من اسم اينو ميذارم سوء استفاده از عمري که تازه معلوم نيست صرف چه خيانتي به نسل بعديش کرده.
به هرحال از ملتي که در اسطوره اش هم پير، سر جوون رو کلاه ميذاره و با ناجوانمردي اونو ميکشه و در نهايت هم شروع به گريه و زاري در سوگش ميکنه نبايد انتظار داشت که پيرهاش غير از مظلوم نمايي، هوچي گري، تندروي، جو زدگي، خساست ، خودکامگي و عقده هاي حقارت و خودبزرگ بيني توامان دستاورد ديگه اي به جامعه ي با اکثريت خاموش جوان عرضه کنند.
آرزو ميکنم هرگز به سن پيري نرسم يا لااقل بتونم ذهنم رو از گزند پيري مصون نگه دارم.

11/06/2008

علوم انساني

عقل فرنگى به هيچ وجه بيشتر از عقل ما نيست، حرفى كه هست در علوم ايشان است و قصورى كه داريم اين است كه هنوز نفهميده‏ايم كه فرنگى‏ها چقدر از ما پيش افتاده‏اند. ما خيال مى‏كنيم كه درجه ترقى آنها همانقدر است كه در صنايع ايشان مى‏بينيم و حال آنكه اصل ترقى ايشان در آئين تمدن بروز كرده است و براى اشخاصى كه از ايران بيرون نرفته‏اند، محال و ممتنع است كه درجه اين نوع ترقى فرنگ را بتوانند تصور نمايند. اين مطلب عمده را نمى‏توان بيان بكنم مگر به تشبيه مطالب مأنوس.
كارخانجات يوروپ بر دو نوع است: يك‏ نوع آن را از اجسام فلزات ساخته‏اند و نوع ديگر از افراد بنى‏نوع انسان ترتيب داده‏اند. مثلا از چوب و آهن يك كارخانه ساخته‏اند كه از يك طرف پشم مى‏ريزند و از طرف ديگر ماهوت برمى‏دارند. و همچنين از بنى‏نوع انسان يك كارخانه ساخته‏اند كه از يك طرف اطفال بى‏شعور مى‏ريزند و از سمت ديگر مهندس و حكماى كامل بيرون مى‏آورند. محصول كارخانجات فلزى كم‏وبيش در ايران معروف است، مثل ساعت و تفنگ و تلگراف و كشتى بخار. از وضع ترتيب اين قسم كارخانجات فى‏الجمله اطلاع داريم. اما از تدابير و هنرى كه فرنگيها در كارخانجات انسانى به كار برده‏اند اصلا اطلاعى نداريم. مثلا هيچ نمى‏دانيم كه الان در لندن يك كارخانه هست كه اگر از پانصد كرور ماليات ديوان كسى ده تومان بخورد، در آن كارخانه لامحاله معلوم مى‏شود و نيز در پاريس چنان كارخانه‏اى هست كه اگر در ميان هفتاد كرور نفس، به يكى ظلم بشود حُكماً در آنجا بروز مى‏كند و همچنين كارخانه‏اى دارند وقتى كه ده كرور پول در آنجا بريزند بعد مى‏توانند صد و بيست كرور پول نقد از همان كارخانه بيرون بياورند و خرج كنند.
ملل يوروپ هر قدر كه در كارخانجات و فلزات ترقى كرده‏اند، صد مراتب بيشتر در اين كارخانجات انسانى پيش رفته‏اند. زيرا كه اختراعات صنايع فرنگ، اغلب حاصل عقل يك نفر يا نتيجه اجتهاد چند نفر از ارباب صنايع بوده است و حال آنكه اين كارخانجات انسانى حاصل عقول و اجتهاد كل حكماى روى زمين است. مثلا هرگز بيست نفر مهندس جمع نشده‏اند كه يك كارخانه ساعت بسازند، اما حال هزار سال است كه در انگليس و فرانسه سالى هزار نفر از عقلا و حكماى ملت جمع مى‏شوند و در تكميل كارخانجات انسانى مباحثات و اختراعات تازه مى‏نمايند.
از اين يك نكته مى‏توان استنباط كرد كه فرنگيها بايد چقدر در اين كارخانجات انسانى ترقى كرده باشند. حال چيزى كه در ايران لازم داريم اين كارخانجات انسانى است. مثل كارخانه ماليات، كارخانه لشكر، كارخانه عدالت، كارخانه علم، كارخانه امنيت، كارخانه انتظام و غيره. هرگاه بگوئيم ما اينها را داريم سهو غرايبى خواهيم كرد و اگر بخواهيم ما خودمان بنشينيم و اين نوع كارخانجات اختراع بكنيم مثل اين خواهد بود كه بخواهيم از پيش خود كالسكه آتشى بسازيم. در فرنگ ميان اين كارخانجات‏ انسانى يك كارخانه دارند كه در مركز دولت واقع شده است و محرك جميع ساير كارخانجات مى‏باشد. اين دستگاه بزرگ را «دستگاه ديوان» مى‏نامند.

ميرزا مَلكَم ‏خان ناظم ‏الدوله ، رسالۀ تنظيمات

10/26/2008

ديپلوماسي

نفسي بيا و بنشين تا ببينيم...
تا کجاها مرز چشمان توست؟
تا کجاها مرز غم هاي من است؟
آبهاي ساحلي تو کجا آغاز شود؟
خون من کجا پايان پذيرد؟
بنشين تا به توافق برسيم
که بر کدام پاره از پيکرم
فتوحات تو پايان گيرد...
و در کدام ساعت شب
شبيخون تو آغاز شود؟

نزار قبانی

10/07/2008

رسالة العشق

ديروز حالم هيچ خوب نبود. ببخش اگه از دور انداختنت يا از اينکه هيچي نمي فهمي حرف زدم! تمومش حرف بود! اون تصميمي که گرفته بودم هنوز سر جاشه. حتي اگه ديگرون از شنيدنش شاخ دربيارن. ديشب با پدرت حرف زدم. تو تلفن بهش گفتم که تو، هستي. راستشو بخواي اصلا خوشحال نشد. اول واسه چند دقيقه سکوت کرد بعد با يه صداي بي تفاوت گفت:
-چقدر لازمه؟
منظورشو نفهميدم... گفتم:
-فکر کنم نه ماه، شايدم هشت ماه.
گفت:
-دارم از خرجش حرف ميزنم.
-چه خرجي؟
-خرج خلاص شدن از شرّش
آره درست همين جمله رو گفت. انگار تو هيچ فرقي با آشغال نداري. خيلي آروم بهش گفتم تو رو نگه ميدارم. با يه خطابه بالا بلند که گاهي مثل نصيحت بود، گاهي شبيه دستور ميشد و بعضي جاها شبيه التماس، سعي کرد بهم حالي کنه که دارم اشتباه ميکنم. مخصوصا واسه اينکه اون نمي خواد باهام زندگي کنه. همه اش ميگفت:
-به کارت فکر کن. به مسئوليت هات. به حرف مردم.
جوابشو نمي دادم و اون سکوتمو نشانه ي رضايت ميدونست. آخر سر هم گفت که نگران خرجش نباشم و اون حاضره نصف پولو بده!
حالم به هم خورد. حس ميکردم چيزي نمونده رو گوشي تلفن بالا بيارم. گوشي رو سر جاش گذاشتم و به اين فکر کردم که يه زماني اين مردو دوست داشتم! يه روز بايد من و تو درباره اين دوست داشتن با هم گپ بزنيم. راستشو بخواي من هنوز نفميدم منظور از عشق چيه. به نظرم مياد عشق يه حقه گنده است که واسه سرگرم کردن مردم ساخته شده. هرکي رو ميبيني داره از عشق حرف ميزنه: کشيش ها، آگهي هاي تبليغاتي، نويسنده ها، آدمهاي سياسي، بالاخره اونايي که راست راستي عشق ميکنند. من از اين کلمه لعنتي که همه جا و تو تموم زبونها ورد دهن آدمهاست متنفرم!
راه رفتنو دوست دارم. نوشيدنو دوست دارم. سيگار کشيدنو دوست دارم. آزادي رو دوست دارم. رفيقمو دوست دارم. بچه مو دوست دارم. سعي ميکنم هيچ وقت کلمه دوستت دارم رو بکار نبرم. هيچ وقت به خودم نگم اين چيزي که قلب و روحمو داغون ميکنه عشقه. نميدونم تو رو دوست دارم يا نه. من به تو فقط با حس عاطفه زندگي نگاه ميکنم. ميبينم پدرت رو هم هيچ وقت دوست نداشتم! تموم کساي قبلي هم فقط سايه هايي بودند سر يه جستجو که هميشه شکست همراهش بوده. بودن با پدرت اينو بهم فهموند که هيچي مثل تمايل يه مرد به يه زن يا يه زن به يه مرد آزادي آدمو تهديد نميکنه. هيچ زنجير و طنابي نميتونه تو رو مثل يه برده ي چشم و گوش بسته ي بي اميد نگه داره. واي بحال کسي که خودشو واسه ي همون ميل به کس ديگه اي هديه کنه! با اين کار خودمون يادمون ميره و تموم حقوق آزاديمونو از دست ميديم. مثل يه سگ که تو دريا افتاده و دست و پا ميزنه تا خوشو به ساحلي که وجود نداره برسونه. ساحلي به اسم دوست داشته شدن و عشق کسي بودن اگه به اين ساحل هم برسي تازه از خودت ميپرسي که واسه چي پريدي تو آب؟ چون از خودت راضي نبودي ميخواستي چيزي که دوست داشتي باشي و تو کس ديگه اي ببيني؟ شايدم از ترس سکوت تنهايي؟ شايد محتاج اوني که کسي رو تصاحب کني يا کسي تصاحبت کنه؟ بعضي ها به همين ميگند: عشق!

اوريانا فالاچي، نامه به کودکي که هرگز زاده نشد، ترجمه يغما گلرويي

10/05/2008

به چنين جاي در اين وقت

بر من که صبوحي زده‌ام خرقه حرامست
اي مجلسيان راه خرابات کدامست

هر کس به جهان خرميي پيش گرفتند
ما را غمت اي ماه پري چهره تمامست

برخيز که در سايه سروي بنشينيم
کان جا که تو بنشيني بر سرو قيامست

دام دل صاحب نظرانت خم گيسوست
وان خال بناگوش مگر دانه دامست

با چون تو حريفي به چنين جاي در اين وقت
گر باده خورم خمر بهشتي نه حرامست

با محتسب شهر بگوييد که زنهار
در مجلس ما سنگ مينداز که جامست


غيرت نگذارد که بگويم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست

دردا که بپختيم در اين سوز نهاني
وان را خبر از آتش ما نيست که خامست

سعدي مبر انديشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشيني همه کامست

10/04/2008

فتواي سومين

يغماي جندقي- شاعر صوفي مسلک عهد قاجار- با ملا احمد نراقي دوستي نزديک داشته اند. ملا احمد نراقي نيزکه دستي در شعر داشته، گهگاهي سروده هاي خود را نزد يغما ميخوانده است.
مشهور است که روزي شعر زير را براي او ميخوانَد:

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهي بکند
نه چنان است گمانم که گناهي بکند

مابه عاشق نه همين رخصت ديدار دهيم
بوسه را نيز دهيم اذن که گاهي بکند

يغما پس از شنيدن اين شعر مدتي ساکت مي ماند. نراقي ميگويد: چرا چيزي نميگويي؟ يغما پاسخ ميدهد: منتظر فتواي سومينم.

9/30/2008

سخت گيري و تعصب

اين جهان همچون درختست اي کرام
ما براو چون ميوه هاي نيم خام

سخت گيرد ميوه ها مرشاخ را
چون که در خامي نشايد کاخ را

چون بپخت و گشت شيرين لب گزان
سست گيرد شاخه ها را بعد از آن

سخت گيري و تعصب خامي است
تا جنيني کار خون آشامي است

جلال الدين مولوی

9/25/2008

مک کين

خواستم به بهانه انتخابات امريکا يه حرفي زده باشم ،ضمنا وجود هرگونه شباهت با هر نوع ترانه فولکلور تکذيب ميشود:

پريشان سنبلان پُرتاب مک کين
خماري نرگسان پرخواب مک کين

بَريني تا که دل از ما بُريني
بُرينه روزگار اشتاب مک کين

9/23/2008

باران


گيسو بلند
با آن شميم تازه که داري
دستي به ما برآر

بانوي شاليزاران!
باران

ميخواهم از حضور تو باري
ميناي آسمان را
در گردش آورم
وز نوشبار عشق
بنوشانم
اين خشکبار خسته
دلم را
تا با تمام هلهله هاي زمين در آويزم
آوازهاي زندگي ام را

بانوي شاليزاران
باران...

8/30/2008

هشدار: خطر سقوط به داخل آدمها

به گزارش فارس، غلامعلي حداد عادل گفت:" يکي از خطرهايي که فارسي را تهديد ميکند هجوم بي حصار واژه هاي بيگانه است که با توسعه علم، سيل آسا زياد ميشوند. محيط اينترنت زبان فارسي را محاصره کرده و در فشار قرار داده و حتي بي سوادان هم پيامک را با حروف انگليسي مينويسند و اين باعث تفاخر بي سوادان شده است."
از اين مساله دو چيز به ذهن خطور ميکند: يکي اينکه رسم الخط انگليسي آنقدر آسان است که بي سوادان بدون آموزش چنداني قادر به يادگيري آن هستند و دوم اينکه اين سيل و محاصره و فشار، چه وقت منجر به سقوط ميشود؟

8/18/2008

غرش خرس درماوراء قفقاز

آلمانها در دو جنگ منکوب شدند. در شرق روسها آنقدر خوش اقبال نبودند که بتوانند همانند ژرمن ها بر مدرنيته مورد تعريف انگلوساکسون ها گردن نهند و همچنان نيمه مدرن باقي ماندند. اما اکنون ديگر نه از آن پيمانهاي سخاوتمندانه غرب با روسيه که در اواخر جنگ دوم بسته شد و روسيه را فرمانرواي مطلق العنان اروپاي شرقي ساخت و به مسکو فرصت داد که از خاکستر جنگ به هيات ابر قدرتي درجه اول قد راست کند، خبري هست و نه از آن ايدئولوژي جهان شمول مارکسيسم که روسيه به مدد آن سالها قدرت قوم اسلاو را برخ کشيد. اينک پس از گذشت قريب به دو دهه که خرس ها مشغول بازسازي غرور منهدم شده خود بودند و به مدد صعود روز افزون بهاي انرژي در جهان، فرصت مناسبي براي آنان پديد آمده است تا بار ديگر قدرت خود را به رقبايشان نشان دهند.
ساموئل هانتينگتون در مقاله معروف " برخورد تمدن ها"(1) روسيه را کشوري از درون گسيخته ميداند:
"مهمترين کشور از درون گسيخته در سطح جهان، روسيه است. اين پرسش که آيا روسيه بخشي از غرب است يا رهبر يک تمدن مشخص اسلاو-ارتدوکس، در تاريخ روسيه تکرار شده است. اين موضوع با پيروزي کمونيسم در روسيه از يادها رفت، چرا که روسيه يک ايدئولوژي غربي را وارد کرد، آن را با شرايط روسيه تطبيق داد و سپس با شعار همان ايدئولوژي، غرب را به چالش خواند. سلطه کمونيسم به بحث درباره "غربي شدن در برابر روسي بودن" پايان داد. اما با بي اعتبار شدن کمونيسم، روسها بار ديگر با اين مساله روبرو شده اند... سرگئي استنکويچ معتقد است که روسيه بايد حمايت اتباع خود در ديگر کشورها را در تقدم قرار دهد، ارتباط ترکي-اسلامي خود را تقويت کند، و يک شيوه پذيرفتني براي تخصيص مجدد منابع، امکانات، روابط و منافع خود با توجه به آسيا و شرق در پيش گيرد. "
اين از درون گيسختگي، تجويز دستيازي به بحرانهايي در بيرون از فدراسيون را از سوي روسها جهت تحت الشعاع قرار دادن و فرافکني تناقضات داخلي، ضروري ميسازد. امروز ديگر پيمان ورشو که در برابر ناتو، شرق اروپا را به روسيه پيوند و در يک جبهه واحد عليه غرب قرار ميداد نه تنها وجود ندارد بلکه در همان ورشو تلاش ميشود پيماني با ايالات متحده در چارچوب سپر دفاع ضد موشکي اروپا، که سخت مورد اعتراض روسها ست به امضا رسد. از سويي ديگر پيمان ناتو تقريبا خود را به مرزهاي روسيه رسانده است. اکنون ديگر ساکنين کرملين، از هراس انقلاب مخمليني ديگر يا انعقاد پيماني استراتژيک از سوي اقمار سابق خود با ايالات متحده، که بيش از پيش منافع روسيه را به چالشي جديد فرا خوانَد، نميتوانند سر آسوده به بستر بگذارند.
در شمال قفقاز مردماني زندگي ميکنند که با اينکه بسياري از آنها تذکره هاي روسي دارند ليکن در منطقه اي خود مختار در شمال گرجستان سکونت دارند و دولت گرجستان در طي ساليان پس از استقلال، بارها درصدد تحديد خودمختاري در آن نواحي بر آمده است. سواي اين موضوع و همينطور بحث پيوستن گرجستان به سازمان پيمان آتلانتيک شمالي، اين کشور از بابتي ديگر نيز مغضوب همسايه قدرتمند شمالي است؛ پروژه خط لوله نفتي بحث برانگيز باکو- تفليس- جيهان که نفت جمهوري آذربايجان را درست در زير چشم روسها و دور از دسترس آنان، به بندر جيهان در ترکيه ميرساند تنها با اراده دولت ايالات متحده امکان عملياتي شدن يافت و در اين ميان روسها و ايراني ها را عليرغم مزيت نسبي هردو، به مسير انتخاب شده بي نصيب گذاشت.
گسيل ارتش گرجستان به استان خود مختار خود و واکنش بيش از اندازه خشن روسيه تحت عنوان حمايت از اتباع خود در همين چارچوب ارزيابي ميشود و ميتواند حاوي پيامي روشن به غرب باشد که نبايد خرسها را دست کم گرفت زيرا مدت زماني است که گرماي نفتهاي سه رقمي آنان را از خواب زمستاني بيدار کرده است.
لحن ايالات متحده در مواجهه با اين بحران هر لحظه تند تر ميشود. مردمان اروپاي شرقي که هنوز خاطرات تانکهاي روسي را در چکسلواکي و مجارستان به ياد دارند، براي عقد پيمانهاي دفاعي با غرب مصمم تر ميشوند اما دراروپاي غربي - که دست خود را زير سنگ گاس پروم مي بيند- اين لحن اندکي ملايم تر است. بحث انرژي تنها به گاس پروم محدود نميشود؛ جريان انرژي کمي آن سو تر در تنگه هرمز نيز با تهديدهايي روبروست که با توجه به عبور حجم 40 درصدي کل نفت صادراتي جهان از اين آبراهه اوضاع را تا حدود زيادي پيچيده تر ميسازد.
هرچند آتش بحران گرجستان بزودي به خاموشي خواهد گراييد ليکن اين سر آغازي است بر تغيير دکترين سياسي غرب در معادلات قدرت در جهان که هم بايد بيش از هر زمان ديگربر ضرورت رها شدن از وابستگي به انرژي هاي آغشته به خون با منشا شرقي تاکيد داشته باشد و هم بتواند محمل مناسبي براي در اختيار گرفتن کنترل شريان نفت در مناطق نفت خيز بحران ساز فراهم کند.


(1)Samuel P.Huntington, "The Clash of Civilization?" Foreign Affairs, (Summer, 1993)


2008/8/17

8/12/2008

بختياري

از بختياري ماست شايد که آنچه مي‌خواهيم

يا بدست نمي‌آيد

يا از دست مي‌گريزد

از بختياري ماست شايد


مارگوت بيکل، ترجمه احمد شاملو

8/06/2008

ناراحت شدن از يک حقيقت

گفتم :"ميگويد روزي ما هم در کابل تلويزيون دار ميشويم."
"کي؟"
"داوودخان ديگه، خره، رييس جمهور را ميگويم."
حسن پقي خنديد، گفت :"شنيده ام که توي ايران تلويزيون دارند."
آه کشيدم :"امان از اين ايراني ها..." براي بيشتر هزاره اي ها ايران از خيلي نظرها يک جور مامن بود- حدس ميزنم به اين دليل که بيشتر ايراني ها، مثل هزاره اي ها شيعه بودند. اما چيزي که معلمم آن سال تابستان در مورد ايراني ها گفته بود يادم افتاد، که آنها با زبان چرب و نرم و لب خندان، يک دستشان را به دوستي پشت آدم ميگذارند و دست ديگرشان را توي جيب آدم. اين را به بابا گفتم و او گفت معلمم از آن افغاني هاي حسود است، براي اين حسودي ميکند که ايران دارد از کشورهاي قدرتمند آسيا ميشود، اما بيشتر مردم نمي دانند افغانستان کجاي نقشه جهان است. شانه بالا انداخت و گفت :"آدم از گفتن اين موضوع ناراحت ميشود، اما ناراحت شدن از يک حقيقت، بهتر از تسکين يافتن با يک دروغ است."

خالد حسيني، بادبادک باز، ترجمه زيبا گنجي و پريسا سليمان زاده

8/03/2008

آن خاقان محقق

فتحعلی شاه به سفیر خود در استامبول مینویسد:
اول) بر ذمت تو لازم است که به درستی تحقیق کنی که وسعت ملک فرنگستان چه قدر است و آیا کسی به نام پادشاه فرنگ وجود دارد یا نه. در صورت وجود داشتن پایتختش کجاست.
دوم) فرنگستان عبارت از چند ایل است. آیا شهرنشینند یا چادرنشین و آیا خوانین و سرکردگان ایشان کیانند.
سوم) در باب فرانسه غوررسی خوبی بکن و ببین فرانسه هم یکی از ایلات فرنگ است و یا گروهی دیگر است و ملکی دیگر دارد. بناپارت نام کافری که خود را پادشاه فرانسه می داند کیست و چه کاره است.
چهارم) در باب انگلستان تحقیق جداگانه و علیحده کن و بببین ایشان که در سایه ی ماهوت و پهلوی قلم تراش این همه شهرت پیدا کرده اند از چه قماش به شمار می روند و از چه قبیل قومند و آیا این که می گویند در جزیره ای ساکنند و ییلاق و قشلاق ندارند و قوت غالبشان ماهی است راست است یا نه. اگر راست باشد چطور می شود در یک جزیره بنشینند و هندوستان را فتح کنند. پس از آن در حل این مسأله ی دیگر که در ایران این همه به ذهن ما افتاده صرف مساعی و اقدام بنما و نیک بفهم که در میان انگلستان و لندن چه نسبت است آیا لندن جزوی از انگلستان است یا انگلستان جزوی از لندن است.
پنجم) به علم الیقین تحقیق کن که کمپانی هند شرقی که این همه مورد بحث و گفت وگو است با انگلستان چه رابطه ای دارد.....
ششم) از روی قطع و یقین غوررسی در حالت ینگی دنیا کن. در این باب سرمویی فرونگذار.
هفتم) و بلکه آخر تاریخ فرنگستان را بنویس و در مقام تفحص و تجسس بر این که اسلم شقوق و احسن طرق برای هدایت فرنگستان گمراه به شاه راه اسلام و بازداشتن ایشان از اکل میته و لحم خنزیر کدام است.

برگرفته شده از سايت :www.webneveshtha.com

7/31/2008

I'm king of the world

با هواپيمای چارتر ايران اير به همراه شاه به زوريخ رفتم. درباره اوضاع بين المللی و انواع مختلف سلاح ها صحبت كرديم. شاه حسابی سرحال است. گفت" من بر اثر تجربه دريافته ام كه هر كسی با من در بيفتد پايان غم انگيزی پيدا می كند. ناصر كه ديگر وجود ندارد. جان و رابرت كندی هر دو كشته شدند، برادرشان ادوارد هم كه آبرويش رفته، خروشجف از كار بركنار شد. اين ليست پايان ندارد. همين فرجام در انتظار دشمنان داخلی من نيز هست. مصدق را ببين، همينطور قوام... رهبری ايران در سراسر خاورميانه مورد قبول سراسر دنياست.

خاطرات اسدالله علم ،بیست و هفتم بهمن 1347

7/22/2008

هامون

من‌ام آری من‌ام
که از اين‌گونه تلخ مي‌گريم
که اينک
زايش من
از پس دردی چهل‌ساله
در نگرانيِ اين نيم‌روز تفته
در دامانِ تو که اطمينان است و پذيرش است
که نوازش است و بخشش است. ــ
در نگراني‌ اين لحظه‌ی ياءس،
که سايه‌ها دراز مي‌شوند
و شب با قدم‌های کوتاه
دره را مي‌انبارد.

ای کاش که دست تو پذيرش نبود
نوازش نبود و
بخشش نبود
که اين
همه
پيروزی حسرت است،
بازآمدن همه بينايي‌هاست
به هنگامي که
آفتاب
سفر را
جاودانه
بار بسته است
و ديری نخواهد گذشت
که چشم‌انداز
خاطره‌يي خواهد شد
و حسرتي
و دريغي.
که در اين قفس جانوری هست
از نوازش دستان‌ات برانگيخته،
که از حرکت آرام اين سياه‌جامه مسافر
به خشمي حيواني مي‌خروشد.

احمد شاملو

7/20/2008

هيچي ديگه

امروز رفته بوديم تشييع جنازه خسرو شکيبايي. از اولش اين پرويز پرستويي ميکروفن رو گرفته بود دستش و کنترل اعصابش رو هم داده بود دست... هي داد ميزد آقا ساکت باشيد. بريد عقب تر ميخواد خسرو بياد تو. مردم هم انگار نه انگار البته اگر هم ميخواستند نمي تونستند. يه جا اينقدر داد زد که ميکروفونو يه شير پاک خورده اي براش قطع کرد. گفتم بابا يه ذره گوش کنيد ديگه، الانه که اين يکي هم سکتهه رو بزنه اونوقت اعصابمون خورد بشه ها!
از وقايع ديگه يکي اينکه يه ياروهه هي ميرفت پشت جمعيت يه بوق گنده ميزد بعدش هم تو غبارها گم ميشد. آدم مسني هم بود. نمي شد بهش چيزي گفت. گفتم بابا فضا سنگينه بنده خدا ميخواد يه انبساط خاطري ايجاد کنه.
کيميايي و رضا کيانيان و خيلي هاي ديگه رو هم ديديم ولي من تنها از مهتاب کرامتي عکس گرفتم اون هم شونصد تا. چراش هم به خودم مربوطه.
يکي از مسائل مبتلا به ديگه اينکه: هيچي ديگه " ما هيچ ما نگاه"

7/07/2008

از سخن چهار کس

نقل است که حسن گفت: از سخن چهار کس عجب داشتم: مخنثي و کودکي و مستي و زني. گفتند :چگونه؟
گفت: روزي جامه از مخنثي که برو مي گذشتم درکشيدم. گفت: خواجه حال ما هنوز پيدا نشده است. تو جامه از من برمدار که کارها در ثاني الحال خداي داند که چون شود؛ و مستي را ديدم که در ميان وحل مي رفت، افتان و خيزان. فقلت له ثبت قدمک يا مسکين حتي لاتزل. گفتم قدم ثابت دار تا نيفتي. گفت: تو قدم ثابت کرده اي با اين همه دعوي؟ اگر من بيفتم مستي باشم به گل آلوده؛ برخيزم و بشويم. اين سهل باشد. اما از افتادن خود بترس. اين سخن در دلم عظيم اثر کرد و کودکي وقتي چراغي مي برد و گفت: از کجا آورده اي اين روشنايي؟ بادي در چراغ دميد و گفت: بگوي تا به کجا رفت اين روشنايي تا من بگويم از کجا آورده ام؟ و عورتي روي برهنه و هر دو دست گشاده و چشم آلوده با جمالي عظيم از شوهر خود با من شکايت مي کرد. گفتم: تو اول روي پوش. گفت: من از دوستي مخلوق چنانم که عقل از من زايل شده است و اگر مرا خبر نمي کردي همچنين به بازار خواستم شد. تو با اين همه دعوي دردوستي او چه بودي اگر تو ناپوشيدگي من نديدي؟ مرا از اين عجب آمد .


در ذکر حسن بصري، تذکره الاوليا

7/05/2008

کليد

وا ميشود به عادت معمول با کليد
هر قفل و در به دست شما هست تا کليد

درها بدون شک همگي باز مي شوند
در قفلشان فرو برود هر کجا کليد

در را براي باز شدن آفريده اند
اما به شرط آن که بود با شما کليد

وقتي که قفل باز شود با فشار دست
يعني که قفل وا شده اما ٬نه با کليد

از اتفاق هاي درون اتاق ها
دارد هزار خاطره و ماجرا کليد

در ها هميشه مسئله دارند ٬جالب است!
از راه قفل٬ رابطه دارند با کليد

هرگز گشودن در بسته گناه نيست
وقتي که آفريده برايش خدا کليد

تا بوده ٬ بوده يک تنه مشکل تراش٬ قفل
تا بوده ٬ بوده يک سره مشکل گشا ٬ کليد

قفلي که فکر باز شدن نيست در سرش
حالا تو هي بساز براش از طلا کليد!

گاهي اگر نخورد به در٬ يا که سخت خورد
بايد که اندکي بشود جا به جا ٬کليد

زيرا به هيچ درد پس از آن نمي خورد
قفلي که رفته داخل آن را به را ٬کليد

گاهي که در به سعي خودش باز مي شود
يعني که احتياج ندارد به ما کليد

اين يک سفارش است که حتما عمل کنيد
حالا که مثل بنده اسير مشاکليد

آدم براي کار مهم گاه ٬لازم است
از روي هر کليد بسازد دو تا کليد

من خانه ام نمونه ي يک جاي ساکت است
حتي درون قفلش٬ ندارد صدا کليد

هرگز يکي به قفل در ما نمي خورد
بارد اگر به روي زمين از هوا کليد

اين راز خلقت است که جفت است هر چه هست
يعني بدون قفل ندارد بقا کليد

آري اگر نبود به قفل احتياج خلق
کي مي شدند اين همه در گير با کليد

از قفل کهنه مي شود آموخت عشق را
آسان ز قفل کهنه نگردد جدا٬ کليد

هرگز جدا نمي کند آن قفل را زخويش
وقتي چشيده مزه ي يک قفل را کليد

مشکل گشودن است و گره باز کردن است
کارش هميشه هست در اين راستا کليد

هر قفل با کليد خودش باز مي شود
دارد بدون شک همه ي قفل ها کليد

گاهي نگاه کن به سراپاي قفل خويش
هرگز مکن به داخل آن بي هوا کليد

وقتي به هر طريق دري وا نمي شود
يا اين که قفل مسئله دار است يا کليد

گاهي که قفل مسئله دارد درست نيست
بردن درون مسئله تا انتها کليد

يا نه٬ کليد مسئله دارد ٬ بدون شک
از جا تکان نمي دهد آن قفل را کليد

وقتي کليد مي شکند در درون قفل
از در بلند مي شود آواز وا کليد!

با اين شکستن است که يکباره مي کند
در راه قفل جان خودش را فدا کليد

غير از درون قفل خودش من شنيده ام
باور کنيد هيچ ندارد صفا کليد

دل مي زند به ورطه ي درياي قفل ها
وقتي که يک کليد شود نا خدا کليد

يارب روا مدار که بيگانگان کنند
هرگز به قفل مام وطن آشنا کليد

روزي گره ز کار دلش باز مي شود
قفلي که مي کند همه شب ذکر يا کليد!

بي شک کليد هست شريک گناه قفل
وقتي مسلم است برايش خطا کليد

از قفل٬ با کليد٬ درست استفاده کن
کاري نکن به جان تو گردد بلا کليد

يک عمر مي توان سخن از قفل يار گفت
پس در ميان اين همه مضمون چرا کليد؟

گفتم خدا نکرده نيفتد تزلزلي
در ذهن آن کسي که نيفتاده جا٬ کليد

مفهوم پشت پرده ي آن را شکافتم
چون از کليد ذهن تو فرق است تا کليد

تا وا کنم طلسم مضامين بکر را
کردم رديف شعر خود از ابتدا کليد

بادا هميشه باب فتوحش گشاده تر
صد مرحبا کليد و هزاران زها کليد

صد قفل اگر به درگه او رو بياورند
تا صبح ميدهد همه شان را شفا کليد

يک لحظه هم نديدمت از قفل خود جدا
اي مظهر رفاقت و مهر و وفا٬ کليد!

افسوس بسته ماند و نشد باز گر چه من
کردم ميان قفل مضامين بسا کليد

يک دل به سينه دارم و يک شهر دلستان
يارب عنايتي کن و بفرست شاکليد!

ناصر فيض

7/03/2008

که لب از بوسه ي ناسيراب

مجال
بي رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نا منتظر.
از بهار
حظ تماشايي نچشيديم،
که قفس
باغ را پژمرده مي کند.
از آفتاب و نفس
چنان بريده خواهم شد
که لب از بوسهء ناسيراب.
برهنه
بگو برهنه به خاک ام کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز مي بريم، ـ
که بي شايبه ي حجابي
با خاک
عاشقانه
در آميختن مي خواهم ...


احمد شاملو

7/01/2008

در سیاهکاری مطبخ

کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهيد اي اجاقهاي پر آتش - اي نعل هاي
خوشبختي -
و اي سرود ظرفهاي مسين در سياهکاري مطبخ
و اي ترنم دلگير چرخ خياطي
و اي جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهيد اي تمام عشق هاي حريصي
که ميل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره هاي خون تازه ميآرايد

فروغ فرخزاد

6/29/2008

اين يک گرفتاري من است

ع.م: براي شما ايران يعني چه؟
م.ج : براي من ايران خانه روحي و خانه فطري و خانه جان من است. براي خاطر اينکه من در ايران يک فرهنگ بسيار بزرگي را مي‌بينم که مي‌تواند به فرهنگ دنيا بسيار کمک بکند.
اين فرهنگ بزرگترين انديشه‌هاي مردمي‌گري و انسانيت و عظمت انسان و رابطه آميزشي با خدا يعني با همه خدايي را آورده و من هرچه به فرهنگ ايران مي‌پردازم ايراني‌تر مي‌شوم.
اين يک گرفتاري من است، دردسر من شده که من از عظمت ايران نمي‌توانم نجات پيدا کنم. براي اينکه من ايران را مرکز فرهنگ انساني مي‌دانم که اگر ما اين فرهنگ را به جهان بشناسانيم دنيا ممنون و متشکر ما مي‌شود که يک چنين فرهنگي تا امروز ناشناخته باقي مانده است.

گفتگوي عباس معروفي با منوچهر جمالي
منبع : راديو زمانه

6/26/2008

هياكل موحش سياه

زندگانى اين زن ها ى ايران از دو چيز تركيب شده، يكى سياه و ديگرى سفيد در موقع بيرون آمدن وگردش كردن هياكل موحش سياه عزا و در موقع مرگ، كفن هاى سفيد. و من كه يكى از همين زن ها ى بدبخت هستم، آن كفن سفيد را ترجيح به آن هيكل موحش عزا داده، و هميشه پوشش آن ملبوس را انكار دارم...

خاطرات تاج السلطنه دختر ناصرالدین شاه
پیاده شده از فایل صوتی وبلاگ تاج السلطنه در رادیو زمانه

6/23/2008

!ای میر ما

از این مسافرت شاه قصه های قشنگی شیوع پیدا کرد از جمله امیر بهادر که رئیس کشیکخانه و جزو سوئیت شاه بوده در مهمانخانه روزی در لگن در زیر تخت، رنگ و حنا درست کرده به ریش و سبیل خود میبندد، بهمین قسم شب را با رنگ و حنا میخوابد و تمام ملافه رختخواب را آلوده میکند. صبح برخاسته میرود در یکی از حوض های بزرگ بنای شستشو را میگذارد و بمحض اینکه از عمل فارغ میشود فورا مستحفظین آنجا جمع شده، حوض را خالی کرده، دوباره آب می اندازند. قهوه چی شخصی داشته است. قلیان میکشیده است. ترشی سیر همراه خودش برده بوده است در سر میزهای رسمی میخورده است و در مهمانخانه ها که میرفته است ناچار تمام آن اتاقهای جنب اتاق شخصی او را دود داده بودند. سایر سوئیت هم همین قسم ها مفتضح لیکن قدری کمتر. در هر حال ایرانی ها دارای اخلاق خوبی نیستند و همیشه و بکلی در تحت بربریت و وحشی گری زندگانی میکنند. آنها هم ده برابر در نظر اروپایی ها جلوه کرده اند و یک یادگار عمیق تاریک در قلب ها گذاشته اند.

خاطرات تاج السلطنه دختر ناصرالدین شاه
پیاده شده از فایل صوتی وبلاگ تاج السلطنه در رادیو زمانه

6/19/2008

جام بازار مشترک اروپا

دیشب دور مقدماتی جام ملتهای اروپا به پایان رسید. یکی از چیزهایی که جلب توجهم را کرد تیم ملی فرانسه بود که میشد آن را تیم منتخب آفریقا نامید با آنهمه بازیکن آفریقایی تبار. که در موقع تعویض هم یکی جایگزین دیگری میشد. تیم های دیگر هم چندان وضعیت متفاوتی نداشتند. حضور اسامی ترک در لیست بازیکنان دو کشور میزبان، بوسنیایی در تیم سوئد و نمیدانم کجایی "بلهروز" در تیم هلند.
یادم به المپیک قبلی افتاد و انبوه ورزشکاران وارداتی عمدتا از کشورهای شرق اروپا در اردوی تیم هایی مثل قطر و به آسمان رفتن آه و افغان وا ورزشا از دهان دلسوختگان که ورزش از تعهد و آرمان اولیه خود تهی شده است و چه و چه
غافل از اینکه ورزش حرفه ای که پدیده ای مدرن است از ابتدا هم هدفی غیر از ورزش آماتور و همگانی داشته است که میتوان در دو مورد زیر خلاصه کرد:
- بیزینس
- ارضای برتری جویی ملل، خارج از میادین جنگ
که فکر میکنم هر دو، اهداف کاملا موجهی هستند و الا کمک به سلامت جسمانی و روانی و ترویج فرهنگ پهلوانی و نزدیکی ملت ها با یکدیگر را - اگر مفید هم بدانیم - باید در عرصه هایی دیگر جستجو کرد.

6/18/2008

ايران همیشه قبرستان است

[در سال وبایی دوران مظفری] امور مملکتی بکلی تعطیل. ايران همیشه قبرستان است و مردمش جزو اموات و در این اتفاق، زیادتر از سابق در سکوت و ترس زندگانی میکردند. تمام مردم از کوچک و بزرگ تائب شده و از هر افعال و اعمالی که خودشان میدانستند بد است موقتی کناره گرفته صبح تا شام، شب تا صبح به عبادت مشغول بودند.

خاطرات تاج السلطنه دختر ناصرالدین شاه
پیاده شده از فایل صوتی وبلاگ تاج السلطنه در رادیو زمانه

6/15/2008

روزي که سنگ حادثه

روزي که سنگ حادثه، از آسمان رسد
اول بـلا، بـه مــرغ بلند آشيان رسـد

اي باغبان، ز بستن در، پس نمي رود
غارتگر خزان، چو به اين گلـْسِتان رسد

آخـِر هـمه کـُدورت، گلچين و باغـبان
گردد بـَدَل بصلح چو فصل خزان رسد

مـَرهم به داغ غـُربت ما،کـِي نهد وطن
گوهر نديده ايم ، که ديگر به کان رسد

من جغد اين خرابه ام ،آخـِر هـُما، نيم
ازخوان رزق تا به کـِي ام، استخوان رسد

رفتم فرو به خاک، ز سرکوب نا کسان
نوبت کجا ، به سرزنش دشمنان رسد

بي بال و پر،چو رنگ ز رُخسار مي پريم
روزي که وقت رفتن ازين آشيان رسد

پيغام عشق، دير به ما ميرسد، کـلـيم
مـِي، در بهار اگر نکـِشم، در خزان رسد


ابو طالب کليم کاشاني

6/12/2008

شب خرداد

نداي آغاز

کفش هايم کو
چه کسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
شب خرداد به آرامي يک مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
ونسيمي خنک از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد
بوي هجرت مي ايد
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به اين کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
بايد امشب بروم
من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد
هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يک ابر دلم ميگيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
پاي کميابترين نارون روي زمين
فقه مي خواند
چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج
مثلا شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
که به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم
که درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند
يک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هايم کو؟

سهراب سپهري

5/26/2008

از خصایص بندگی

ولتر درباره ی مشرق زمینی ها و از جمله ما می گوید:"مشرق زمینی ها تقریبا همه بنده و غلام بوده اند و از خصایص بندگی وبردگی هم یکی اینست که در همه چیز با اغراق و مبالغه سخن می گویند و بهمین دلیل علم بیان و فن فصاحت آسیایی مهیب و وحشتناک است."
و در جای دیگر کتاب می گوید:"ایرانیان لبریزند از خود پسندی و شاید بتوان گفت که در تمام دنیا مردمی پیدا نشود که باین درجه بشخص خودشان اهمیت بدهند و برای خودشان اهمیت قائل باشند."

5/20/2008

!اجنبي حرف بزن

ژوبر كه از سوي ناپلئون بناپارت به ايران اعزام شده بود. در سال 1221 ق. در اردوگاه جنگي عباس ميرزا با روسها از او ديدن مي‌كند. در اين ديدار به نقل ژوبر عباس ميرزا به وي چنين مي‌گويد:
مردم به كارهاي من افتخار مي‌كنند، ولي چون من، از ضعيفي من بي‌خبرند. چه كرده‌ام كه قدر و قيمت جنگجويان مغرب زمين را داشته باشم؟ يه چه شهري را تسخير كرده‌ام و چه انتقامي توانسته‌ام از تاراج ايلات خود بكشم؟ ... از شهرت فتوحات قشون فرانسه دانستم كه رشادت قشون روسيه در برابر آنان هيچ است، مع‌الوصف تمام قواي مرا يك مشت اروپايي(روسي) سرگرم داشته، مانع پيشرفت كار من مي‌شوند... نمي‌دانم اين قدرتي كه شما(اروپايي‌ها) را بر ما مسلط كرده چيست و موجب ضعف ما و ترقي شما چه؟ شما در قشون جنگيدن و فتح كردن و بكار بردن قواي عقليه متبحريد و حال آنكه ما در جهل و شغب غوطه‌ور و بندرت آتيه را در نظر مي‌گيريم. مگر جمعيت و حاصلخيزي و ثروت مشرق زمين از اروپا كمتر است، يا آفتاب كه قبل از رسيدن به شما به ما مي‌تابد تأثيرات مفيدش در سر ما كمتر از شماست؟ يا خدايي كه مراحمش بر جميع ذرات عالم يكسان است خواسته شما را بر ما برتري دهد؟ گمان نمي‌كنم. اجنبي حرف بزن! بگو من چه بايد بكنم كه ايرانيان را هشيار نمايم؟

مسافرت به ارمنستان و ايران، ب.آ. ژوبر، ترجمه‌ي محمود هدايت، ص 94 و 95.
به نقل از وبلاگ عکس های تاريخي

5/18/2008

برويم مست، امشب

صنما جفا رها کن کرم اين روا ندارد
بنگر به سوي دردي که ز کس دوا ندارد

ز فلک فتاد طشتم به محيط غرقه گشتم
به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد

ز صبا همي‌رسيدم خبري که مي‌پزيدم
ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد

به رخان چون زر من به بر چو سيم خامت
به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد

هله ساقيا سبکتر ز درون ببند آن در
تو بگو به هر کي آيد که سر شما ندارد

همه عمر اين چنين دم نبدست شاد و خرم
به حق وفاي ياري که دلش وفا ندارد

به از اين چه شادماني که تو جاني و جهاني
چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد

برويم مست امشب به وثاق آن شکرلب
چه ز جامه کن گريزد چو کسي قبا ندارد

به چه روز وصل دلبر همه خاک مي‌شود زر
اگر آن جمال و منظر فر کيميا ندارد

به چه چشم‌هاي کودن شود از نگار روشن
اگر آن غبار کويش سر توتيا ندارد

هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت
چه کند کسي که در کف بجز از دعا ندارد

جلال الدين رومی

5/12/2008

از دست تو


زاهد چه بلايي تو که اين رشته تسبيح
از دست تو سوراخ به سوراخ گريزد

خلق ار همه دنبال تو افتند عجب نيست
يک گله نديدم که ز سلاخ گريزد

5/10/2008

انتخاب رندانه و اسلام به روايت دانشكدۀ فنى

[فريدون]آدميت سپس پوست از كلۀ مهدى بازرگان مى‏كَند. بازرگان هم تاريخ را تصويرى از وقايع معاصر مى‏ديد: شكست خودش از حريفانى كه پيشتر خيال كرده بود پيرو او هستند اما خيلى زود متوجه شد خودشان را كارفرماى او مى‏دانند؛ و تجديدمطلع كينه و خصومت ديرينش با حزب توده.

بحث آدميت اين است كه مهندسْ افكارش را در قالب وقايع تاريخى به خورد مخاطبان مى‏دهد: خودش را اميركبير و حزب جمهورى اسلامى را روحانيونى مى‏بيند كه از او پشتيبانى نكردند. و نشان مى‏دهد حكم تاريخى بازرگان، ”چپى‏ها هميشه مانع مبارزه ملت ايران عليه استيلاى خارجى بودند،“ چنان كلى‏گويانه است كه معنايى ندارد زيرا چپ يعنى بخشى بزرگ از طيف سياسى و دربرگيرنده گرايشهايى گوناگون.

كوبنده‏ترين نكتۀ جزوۀ آشفتگى [تالیف آدميت] در پانويس صفحۀ آخر آن است: مصدق وقتى بازرگان را براى پست وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش كنونى) پيشنهاد كردند گفت به درد اين كار نمى‏خورد و اولين اقدامش اين خواهد بود كه چادر سر دخترمدرسه‏اى‏ها كند. نكته‏اى كاملاً واقعى كه آدميت مى‏توانست به اين روايت افزوده باشد انتخاب رندانۀ مصدق است كه بازرگان را به رياست سازمان آب تهران گماشت تا هم در زمينۀ درسى كه خوانده بود (ترموديناميك) فعال باشد و هم مؤمنان را قانع كند آب لوله از مصاديق كـُر است زيرا منبع آن بيش از چند ده وجب طول و عرض و عمق دارد...

هر سه شخصيت مورد بحث اين نوشتۀ استثنائاً عامه‏فهم ِ آدميت[ بازرگان، آل احمد، فرديد]، عوام‏گرا بودند (غيبت على شريعتى كمى عجيب است). هم آل‏احمد و هم فرديد خرافات سياسى رايج در ميان عوام را مى‏گرفتند، چند جملۀ قصار و فاكت مربوط و نامربوط سر هم مى‏كردند و به مخاطب بغض‏درگلو و اشك‏درچشم ِِ اهل دانشگاه اطمينان مى‏دادند درست فكر مى‏كند: نفت ايران نقطۀ ثقل دنيا، فرهنگ ايران مايۀ حسد كل غرب، و لاجرم اين سرزمين آماج توطئه‏هاى دشمنان است.

بازرگان هم تاريخ را نوعى قصۀ كلثوم‏ننه مى‏ديد اما تا آن حد لى‏لى به لالاى عوام نمى‏گذاشت و مى‏كوشيد اسلام به روايت دانشكدۀ فنى را جانشين اسلام به روايت بازارـ حوزه كند. شكستي غمبار خورد و در دهۀ آخر عمر معتقد شده بود دين شايد بتواند براى آخرت بشر مفيد باشد.

محمد قائد، مقاله ی سينيور ف. اومانيته

5/05/2008

با گله خوش نيست روي خوب تو ديدن

چند وقت پيش ناصر مطلب جالبي به همراه بيتي از ناصرالدين شاه در وبلاگش گذاشته بود. از اتفاق حين تورق کتاب "خاطرات و خطرات" مهديقلي خان مخبرالسلطنه هدايت به آن بيت و چند بيت ديگر هم رسيدم. بي لطفي نديدم که اينجا بياورم:

جاي معشوق ندانيم و ليکن گويند
کعبه و بتکده و خانه خمار بود
*
مرد نبايد که تنگ حوصله باشد
دوست نبايد ز دوست در گله باشد

با گله خوش نيست روي خوب تو ديدن
ديدن رويت خوش است بي گله باشد

آنکه پريشان نمود طره ليلي
خواست که مجنون اسير سلسله باشد
*
بندگي حضرت تو مايه شاهي است
تا شده ام بنده تو بر همه شاهم

و در هنگام زيارت نجف گفته است:

اسکندر و من اي شه معبود صفات
هر دو بجهان صرف نموديم اوقات

با همت من کجا رسد همت او
من خاک درت جستم و او آب حيات

4/30/2008

ايمان

Definition of faith: Not waiting to realize what is true
Friedrich Nietzsche
تعريف ايمان: صبر نکردن براي درک اينکه چه چيز صحيح است.
فردريش نيچه

3/09/2008

عاشق شده اي اي دل

عاشق شده اي اي دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستي آن جات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا ملک و ملک گويند تنهات مبارک باد

اي پيش رو مردي امروز تو برخوردي
اي زاهد فردايي فردات مبارک باد

کفرت همگي دين شد تلخت همه شيرين شد
حلوا شده اي کلي حلوات مبارک باد

در خانقه سينه غوغاست فقيران را
اي سينه بي‌کينه غوغات مبارک باد

اين ديده دل ديده اشکي بُد و دريا شد
درياش همي‌گويد دريات مبارک باد

اي عاشق پنهاني آن يار، قرينت باد
اي طالب بالايي بالات مبارک باد

اي جان پسنديده جوييده و کوشيده
پرهات بروييده پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردي
کالاي عجب بردي کالات مبارک باد


مولوي

3/04/2008

تفريح سالم آن سلطان جمشيد نشان

در هر سالي سه روز قدغن مي شد حسب الامر والايش[شاه سلطان حسين] ، که از همه خانه هاي شهر اصفهان مرد بيرون نيايد و نازنينان طناز و زنان ماهروي پر ناز و دختران گل رخسار سروبالاي سمن بر و لعبتان سيم اندام بلورين غبغب کرشمه سنج عشوه گر با کمال آراستگي در بازارها، بر سر دکانها و بساط شوهران بيايند و بنشينند... و آن سلطان جمشيد نشان با پانصد نفر زنان ماه طلعت پري سيماي خود و چهارهزار و پانصد کنيزک و خدمتکار ماهروي مشکين موي دلربا و صد خواجه سفيد و صد خواجه سياه محرمان حريم پادشاهي به تماشاي بازارها و کاوانسراها و قيصره با تبختر و جاه و جلال تشريف مي آوردند و با آن زنان و دختران بر دکانها و حجره ها و بساط ها با ناز و غمزه نشسته و همه را منتفع مي نمودند و از حسن جمال ماهرويان و مشکين مويان... تمتعها مي برد. هر زني و دختري را که آن فخر ملوک مي پسنديد و تحسين مي فرمود اگر آن زن شوهردار بود و اين خبر به شوهرش مي رسيد، آن زن را شوهر طلاق مي گفت و پيشکش آن زبده ملوک مي نمود و آن افتخار تاجداران آن جميله را به قانون شرع انور تصرف مي نمود و او را با احسان و انعام باز به طريقه شرع انور مرخص مي فرمود و باز به قاعده منهاج مستقيم به خانه شوهر خود مي رفت و همچنين اگر دختر جميله را به خوبي وصف مي فرمود، چنين مي نمودند.


رستم التواريخ