عاقبت
اين شعر به دلايلي کاملاً شخصي در اينجا گذاشته شد:
بود آيا که خرامان ز درم باز آيي
گره از کار فرو بسته ما بگشايي
نظري کن که بجان آمدم از دلتنگي
گذري کن که خيالي شدم از تنهايي
گفته بودي که بيايم چو بجان آيي تو
من بجان آمدم اينک تو چرا مي نايي؟
بس که سوداي سر زلف تو پختم بخيال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودايي
همه عالم بتو ميبينم و اين نيست عجب
به که بينم که تو يي چشم مرا بينايي
پيش از اين گر دگري در دل من ميگنجيد
جز تو را نيست کنون در دل من گنجايي
جز تو اندر نظرم هيچ کسي مي نايد
وين عجب تر که تو خود روي به کس ننمايي
گفتي از لب بدهم کام عراقي روزي
وقت آن است که آن وعده وفا فرمايي
فخرالدين عراقي