پيمان شکن



عاقبت



بسياری از شاه بيت غزلهای حافظ اقتباس از آثار شعراي متقدم است و حافظ آنها را در قالبي ديگر به کار زده است. این غزل عالي از عراقي نمونه ي از آن است که انسان را به لامکاني ميبرد که در وصف نيايد، مشروط بر آنکه از همايونمثنوی در دستگاه همايون با صداي استاد شجريان شنيده شود!
اين شعر به دلايلي کاملاً شخصي در اينجا گذاشته شد:

بود آيا که خرامان ز درم باز آيي
گره از کار فرو بسته ما بگشايي

نظري کن که بجان آمدم از دلتنگي
گذري کن که خيالي شدم از تنهايي

گفته بودي که بيايم چو بجان آيي تو
من بجان آمدم اينک تو چرا مي نايي؟

بس که سوداي سر زلف تو پختم بخيال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودايي

همه عالم بتو ميبينم و اين نيست عجب
به که بينم که تو يي چشم مرا بينايي

پيش از اين گر دگري در دل من ميگنجيد
جز تو را نيست کنون در دل من گنجايي

جز تو اندر نظرم هيچ کسي مي نايد
وين عجب تر که تو خود روي به کس ننمايي

گفتي از لب بدهم کام عراقي روزي
وقت آن است که آن وعده وفا فرمايي

فخرالدين عراقي



چند شعر از آنتوان دوسنت اگزوپری



در زیر سکوت تو گنجی است
خاموش و مغرور
همچون میراث یک دهکده دور
گنجی پنهان
گنجی که من دیده ام
و خود را به ندیدن میزنم...
*
خداوندگارا
من نمی خواهم تو را رنج دهم
تنها مرا، همان گونه که هست
پذیرا باش
*
مزاحم شما شدم
می دانم!
تنها چراغ را روشن میکنم
گل ها را در گلدان می گذارم
پنجره را باز می کنم
و بعد میروم...
*
سعی کردم
اورا به دنیای خودم بکشانم
اما هر چه که به او نشان دادم
تیره بود و خاکستری...
*
نگاهت چه رنج عظیمی است،
وقتی به یادم می آورد
که چه چیزهای فراونی را
هنوز به تو نگفته ام...


آنتوان دوسنت اگزوپری ، ترجمه چیستا یثربی



ياد بعضي نفرات



ياد بعضي نفرات
روشنم ميدارد:
اعتصام يوسف
حسن رشديه

قوتم ميبخشد
ره مي اندازد
و اجاق کهن سرد سرايم
گرم مي آيد از گرمي عالي دمشان

نام بعضي نفرات
رزق روحم شده است.
وقت هر دلتنگي
سويشان دارم دست
جرأتم ميبخشد
روشنم ميدارد.


نيما يوشيج



در حکايت آن گرجیِ از مرز پرگهر ناراضي



تابستان 1324(1945)، ديگر آشکار بود که دوران سخت جنگ به پايان رسيده و همه چيز در آتيه اي نزديک دستخوش تحول خواهد شد. در چنين فاصله اي، استالين با نگاهي به نقشه جديد روسيه، ضمن اظهار رضايت از مرزهاي کشور، نظري به قفقاز انداخت و پيپ اش را به سمت جنوبي نقشه گرفت و با اشاره به مرزهاي شوروي با ايران گفت: "از مرزهايمان در اينجا راضي نيستم."(1)

(1) اين مطلب نخستين بار توسط مگلادزه دبير اول کميته مرکزي حزب کمونيست شوروي در گرجستان، طي سالهاي پاياني حکومت استالين، به فليکس چوئف گفته شد و بعدها از سوي مولوتوف تأييد گرديد.

حميد شوکت، در تيررس حادثه(زندگي سياسي قوام السلطنه)، نشر اختران، تهران، ص 193



شهر در امن و امان است



من مدتهاست که ديگر نه بي بي سي ميخوانم و نه گوش ميکنم، اما گاهي سري به سايت فارسي آن – که به مدد فيلتر شکن ها قابل دسترسي است- ميزنم که تقريبا هميشه از هر لحاظ مرا عصبي ميکند.
چند روز پيش که مساله دستگيري ملوانان انگليسي پيش آمده بود ناپرهيزی کردم و به سايت بي بي سي رفتم، شايد تعجب کنيد اما اثري از گزارشي -حتي در حاشيه- پيرامون موضوعي اينچنين داغ که سرتيتر تمامي بنگاههاي خبري در آن روز بود نديدم يعني که: بخوابيد، شهر در امن و امان است.
امروز باز اين خبط يا بهتر بگويم خودآزاري را تکرار کردم و www.bbc.co.uk/persian را به بروسر فيلتر شکن دادم. اين دفعه سعي کردم در اخبار سياسي زياد دقيق نشوم. يکراست رفتم سراغ اخبار هنري. دو موضوع توجهم را جلب کرد:

اولي زيبارويان و اسب ها، نمايشگاه ناصر اويسي بود. در اين گزارش ميخوانيم:"مشخصه آثار او زنان زيباروي برگرفته از خورشيد خانوم ايراني و اسب هاي نيرومند و در حال حرکت و رنگ هاي درخشان است."
در بروشور نمايشگاه نوشته شده " آثار اويسي يادآور کاخ ها و کوشک ها، اسب هاي گران قيمت و فاخر و روزگاري فراموش شده است."
در جاي ديگر ميخوانيم:" اما باز آفريني اين روزگار فراموش شده براي نقاش نه تنها غم انگيز نيست، بلکه به نظر مي رسد با خلق دوباره روزگار رفته، شادي تصاوير با شادي روزگار درهم مي آميزند و جلوه هاي زيباي آنها خود را به رخ مي کشند و قلب هنرمند را سرشار از شادي مي کنند."
و در جاي ديگر:"زنان اويسي پيش از آنکه زن باشند، نماد زن هستند و عجيب نيست که عشق نقاش به اسب در فيگور زن هاي نقاشي هاي او اثر گذاشته اند. انحناهاي بدن زنان و اسب ها گاه آنقدر به هم شبيه اند که به نظر مي رسد زن و اسب در نظر نقاش داراي هويتي يکسان هستند."
و در نهايت مي فهميم که ناصر اويسي سه دهه است که به ايران نيامده و تابلوهاي او بين 500 هزار تا 11 ميليون تومان قيمت گذاري شده است.

گزارش ديگر در مورد کتابي است از کيارستمي تحت عنوان: "حافظ به روايت کيارستمي"
کتاب با نقل قولي از آرتور رمبو آغاز مي شود: "بايد مطلقا مدرن بود."
حالا اينکه چرا؟ شايد چونکه اين خوب است و انسان را ياد ضرب المثل معروف"اندازه نگه دار که اندازه نکوست" مي اندازد.
سپس درمي يابيم که کاري که کيارستمي در اين کتاب کرده اين است که از ديوان حافظ مصراع هايي را برگزيده و هرکدام را در يک صفحه آورده است آنهم به شکل عمودي! مثلا:


عاشق و
رند
نظربازم و مي گويم فاش


و در صفحه روبرو آورده:


سخن غير مگو
با من
معشوقه پرست


و کلي از هوشمندي او در آوردنِ اين دوتا مصرع روبروي هم تعريف و تمجيد شده که باهم ارتباط معنايي دارند بدون اينکه از يک غزل واحد باشند.
ضمن آنکه خود حافظ هم ادعا ندارد که در يک غزل واحد بين تمامي ابيات ارتباط معنايي وجود دارد و شايد درجاهاي مختلف خلاف آنرا اثبات کرده است بايد در همين جا اعتراف کنم در خواندن حافظ بي بضاعت تر از آن هستم که آن ارتباطي را که مد نظر لادن پارسي-نويسنده گزارش- است را درک کنم.
خلاصه آنکه کتابي هست سوسولي و فانتزي و کاملا مناسب براي هديه دادن در روز والنتاين ويژه دختر و پسرهاي زير 18 سال. خود کيارستمي هم فهميده که اين کاري که کرده يکجوري است و براي همين هم به مرجع تقليد در امور حافظ مراجعه کرده وکتاب را پيش بهاء الدين خرمشاهي برده و از او فتوا گرفته که جايز است. خودش در جايي گفته: " حال اگر اين گشاده دستي و گشاده دلي آقاي خرمشاهي نبود فکر مي‌کنم کار سخت‌تر مي‌شد. به هر حال فتواي اين حافظ خوان و حافظ دان بزرگ کمک کرد که کمي از اين تنگ‌نظري ها کاهش پيدا کند وگرنه به اين سادگي نمي‌شود کارهايي را که دلتان مي خواهد اين‌جا انجام دهيد. "

يعني اينکه من که مي بينيد مجوز دارم، وگرنه اونقدرها هم هرکي هرکي نيست. به نظر من کيارستمي در اينجا به بازي خطرناکي دست زده است چون ميتوان تصور کرد که چند وقت ديگر بهاءالدين خرمشاهي هم فيلمي بسازد وبراي کسب مجوز دست به دامن او شود. در ادامه ميبينيم که نظريه ادبي جديدي خلق ميشود و اشکال اساسي که ادبيات کلاسيک ما از آن رنج ميبَرَد و همين موضوع مانع بالندگي و جهاني شدن آن شده است کشف ميگردد: "کيارستمي معتقد است در کشور ما شعر بيش از ظرفيت خواننده است. او گرفتاري شعر موزون را آهنگ آن مي داند و معتقد است اين آهنگ خواننده را از درک يکايک مصرع ها محروم مي کند و سبب مي گردد که شعر فهميده نشود."
در پايان مجيزگويي به اوج ميرسد:"حافظ ساده شده کيارستمي خواننده را در پي مفاهيمي تازه جذب مي کند. تک مصرع ها از نظر معني چنان متنوع و گسترده انتخاب شده اند که بعيد نيست مانند اشعار مشهور حافظ، اين مصرع هاي کمتر معروف به زودي تبديل به ضرب المثل شوند."


يک سري هم به بخش هنري سايت راديو فردا زدم. مطالب اينها بود:
• ۱۰۰عکس از جشنواره کن براي آزادي مطبوعات
• «خداحافظ بافانا»؛ داستان ماندلا و زندانبانش
• آفسايد بالاتر از ۳۰۰ در آمريکا
و نشر و کتاب در هفته گذشته که به معرفي کتابهاي زير پرداخته بود:
• "وردي که بره ها ميخوانند" اثر تازه رضا قاسمي
• "اوديسه من" نوشته يونس تراکمه با الهام از شاهکار هومر
• "مارکسيسم و آزادي" نوشته رايا دونا يفسکايا (با اشاره به دو کتاب ديگر روزا لوکزامبورگ و آزادی زن و فلسفه انقلاب مارکس)



در اين وطن



اشکيم و حلقه در چشم، کس آشناي ما نيست
در اين وطن چه مانيم ديگر که جاي ما نيست

چون کاروان سايه رفتيم از اين بيابان
زان رو درين گذرگاه نقشي ز پاي ما نيست

آيينه شکسته بي روشني نماند
گر دل شکست ما را، نقص صفاي ما نيست

با آن که همچو مجنون گشتيم شهره در شهر
غير از غمت در اين شهر کس آشناي ما نيست

عمري خدا تو را خواست اي گل نصيب دشمن
عمري خداي او بود يک شب خداي ما نيست


م.سرشک



قبيله قرباني



هنگامي كه ارتش در اكباتانا بود، عزيزترين دوستش، هفايستيون، مريض شد و درگذشت. اسكندر آن قدر اين همنشين را عزيز ميداشت كه گويند روزي كه ملكه داريوش بر آنها وارد شد و او را با اسكندر اشتباه گرفته، به او تعظيم كرد، اسكندر با خوش خلقي و متانت گفت: «هفايستيون نيز اسكندر است»انگار كه او و اسكندر يكي هستند. اين دو دوست اغلب در يك چادر ميخفتند، از يك جام مينوشيدند، و در ميدان جنگ دوشادوش هم ميجنگيدند. اكنون كه شاه احساس ميكرد نيمي از او به دور افكنده شده، گرفتار شكنجه و درد بي پاياني شد. ساعتها روي جسد دوستش افتاده ميگريست، موهاي سر خود را به علامت عزاداري كوتاه كرد، و روزها از خوردن امتناع نمود. دستور داد تا پزشكي را كه بالين مريض را براي تماشاي مسابقات ترك گفته بود اعدام كنند. تشييع جنازه باشكوهي كه ده هزار تالنت (60 ميليون دلار) خرج برداشت براي او به راه انداخت، و دستور داد كه از رب النوع آمون مشورت كنند كه آيا اجازه ميدهد هفايستيون را چون خدايي پرستش نمايند. در لشكركشي بعدي دستور داد قبيله اي به عنوان قرباني براي روح او قتل عام كنند.

ويل دورانت، تاريخ تمدن ج2 ص 615



کباب کوبيده



مطلب جالبي از احمد زيدآبادي درباره دروغ در ایران- بحث مورد علاقه من- و رابطه آن با کباب کوبيده. توصيه ميکنم از اینجا بخوانيد:

سرمايه اجتماعي و کباب کوبيده



اين هدیه زجرآور



سان پر تيراژترين روزنامه بريتانيا صبح دوشنبه با عکس بزرگی از فی ترنی[زن نظامی بريتانيايی بازداشت شده در آبهای ايران] منتشر شد با تيتری که می گفت هراس از تجاوز و مرگ داشتم. در صفحات داخلی اين روزنامه عکسی دیده می شد که فی آن روسری آبی رنگی را که در تهران هديه گرفته و به سر بسته بود با نوک انگشت گرفته، انگار آن را دور می اندازد و با نفرت گفته بود اين هدیه زجرآور.

روز، سه شنبه 21 فروردین 1386



محاکمه اي غير قانوني



اگر نامه هاي عاشقانه ام
در حکم تجاوز به ساحت کسي است...
اگر نامه هاي عاشقانه ام
با همان شورشگري...
با همان بي پروايي...
با همان لحن کودکانه شان
دنيا را به پيرامون تو زير و زبر خواهد کرد
و هزار درويش را هلاک...
و آتش هزار جنگ صليبي را شعله ور...
باري هيچ شگفت زده مشو.
اي گنجشک خاکستري تابستان
اگر ديدي که برگهايم
بر دروازه هاي شهرهاي مسين آويخته است
بدان که شمشيرهاي يني چري ها(1) بر عشق فرمان ميرانند.
و هيچ در شگفت مشو
اگر گلهايم را ناجوانمردانه کشتند
که اين روزگار به گلهاي مصنوعي ايمان آورده است...
اگر محکومم کنند
و گويند که کتابهايم متنِ اباحيگري است
تو برايم گريه مکن
زيرا که همه محکمه هاي عاشقان در وطنم
غير قانوني است...

نِزار قبّاني، تا سبز شوم از عشق، ترجمه موسی اسوار، انتشارات سخن

(1) يني چري: در ترکي به معناي "سپاه نو" است و در ارتش قديم عثماني بر سربازاني اطلاق ميشد که از فرزندان مسيحيان سرزمينهاي فتح شده برگزيده و تحت تعليمات سخت قرار داده ميشدند. يني چريها بعدها(قرنهاي 17 و 18) قدرت فراوان پيدا کردند و در عزل و نصب سلاطين موثر واقع شدند، اما سلطان محمود دوم در قتل عام استانبول در 1826 آنان را برانداخت.



صد



باد در مردم هوا و آرزوست
چون هوا بگذاشتي پيغام هوست

خوش بود پيغام هاي کردگار
کاو ز سر تا پاي باشد پايدار

خطبه شاهان بگردد وان کيا
جز کيا و خطبه هاي انبيا

از درمها نام شاهان برکَنَند
نام احمد تا ابد برميزنند

نام احمد نام جمله انبياست
چون که صد آمد نود هم پيش ماست